در باره ام اس

درود بر تمام شما دوستان گرامی که با شنيدن اين خبر به اندازهء منِ بيمارشاد شديد.

کمی توضيح راجب بيماری (MS) يا با نام کامل Multiplen Sklerose برای شما عزيزان هم ميهن بدهم که :

اين بيماری بر روی سيستم اعصاب مرکزی نشسته و به قول پزشکان آلمانی تبديل به يک عفونت شده و در اثر اين عفونت تاثير مستقيم بر روی لايه؛ ميلیين؛ که لايه پوششی بر روی اعصاب شخص است ميگزارد٬درست مثل اينکه لايه عايق که روی سيم برق است و اگر آن لايه از بين برود با اولين برخورد يا رسيدن يک رسانا به سيم جريان برق مختل ميشود و تاثير شديد و مستقيم بر روی قسمت مورد نظر ميگزارد. 

اين عکس واقعی بيانگر و نشاندهنده عفونت بر روی عصب های شخص بيماراست.  

                                        Kultur menschlicher Endothelzellen 

 و اين هم يک عکس  M R T  يا همون؛ سيتی اِسکن ؛از يک بيمار است.

که من بارها اين عکسبرداری رو داشتم که خدا نسيب هيچکس نکنه.

                                     MRT- Aufnahme eines Entzündungsherdes bei der experimentell autoimmunen Encephalomyelitis          

 برای برخی از شما که آگاهی کامل از اين بيماری نداريد قابل ذکر است که بگويم اين عفونت به راحتی بر روی تمام اعضای بدن تاثير خود را نشان ميدهد ممکن است که روی اعصاب بينايی بنشيند که باعث لرزش چشم و ديدن ۲تصويری به آدم دست بده و يا بر روی عصب گوش که باعث شنگينی گوش ياکری مزمن ميشود و عصب مثانه که بر روی تخليه ادرار تاثير دارد و يا بر روی عصب حسی پا که در راه رفتن و ياحس دست که بر روی لمس کردن اشياء بلندکردن جسمی يا جابجا کردن.... و مثل بی حسی حتا در دهان شود به هر روی تمام اعضای بدن با اين بيماری به نوعی در گير ميشود و بيمار را از زندگی روز مره خود باز ميدارد و اما در مورد اين راه درمان

اين داروی توسط پزشکان در کره جنوبی پيدا و ساخته شده است که در تاريخ ۰۴.۲۰۰۴ به ثبت رسيده و صورت حهانی پيدا کرده است٬

                        transfomethederin  نام گزاری شده است               

 که با اين دارو به تمام اثرات منفی سلسله اعصاب پايان داده شده و تمام عصبهای از بين رفته باز سازی ميشوندو ديگر به کار بر عکس سيستم دفاعی بدن که همان گلبول های سفيد باشند پايان ميدهدو مغز استخوان را باز سازی و قوی ميکند و بايد برای دريافت اين دارو ٬خون قبلی بدن را با خونی جديدکه همان گروه خون قبل باشد همراه داروی ذکر شده به بيمار تزريق ميشود که اين کار به مدت ۳ ماه طول ميکشد.

و اما گرفتن دارو درآمريکا و اروپای غربی به آخر سال ۲۰۰۴ميرسد

 با آرزوی تندرستی تمام شما خوبانم .در صورت بدست آوردن آگاهی های جديد دوباره برايتان در وبلاگم مينويسم.

              شاد و پيروز زیويد تا درودی ديگربدرود                                        

  
نویسنده : شهلا ; ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳

خدا يا سپاسگزارم

                           آی خدا چاکرتم

                    دوسم داری ؟من بيشتر!

    ديديد من درست ميگفتم٬ ديدی که انتظار من بيخود نبود

  دوباره خبر خوب بله؛ نميدونم چه جوری بنويسم .

  داروی بيماری من (MS) با اطمينان ۱۰۰٪ کشف شده.

 در حال حاضر اينقدر شوق دارم که نمیتونم زياد بنويسم و فقط ميگم که از تمام خانواده و دوست و آشنا هام سپاسگزارم که من رو تحمل کردند و همه جوره پا بودند بامن.گزارش کامل رو بعد ميگم٬ميدونيد که شوق زياد دارم نميتونم بنويسم.

 از دوستان خوب بلوگيم هم سپاس بی پايانی دارم ؛ 

از تمام کسانی که نام بلاگشون رو در بلاگ خودم دارم {اول نامتان

 نوشتم ولی پاک کردم چون امکان داشت ۱ نفر رو از قلم بندازم } 

در خوشحالی من شريک باشد

با آرزوی بهبودی تمام بيماران ٬ شاد و پيروز زيويد ٬بدرود.

  
نویسنده : شهلا ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳

شايد سکوت

    درود

  به گونه ای خسته ام..... خسته از دلداری دادن به ديگران.......که در آخر به من بگويد:

تازگيها حالم زياد خوب نيست ودلم ميخاد در تنهايی خودم باشم آخه تو اين روزها سرت خيلی

شلوغه........؟؟؟؟؟؟؟

از اينکه به کسی حرف دلم رو بگم در حالی که به او اطمينان نداشته باشم حال بدی بهم دست

ميده خوب شايد بگيد خوب حرفت رو نزن ....ولی حرفم رو آدرسم رو شماره تلفنم رو.....

اونی هم که بهش اعتماد و دارم ديگه پيشش نیستم يعنی اون پيش من نيست ديگه نمياد اينجا

 آخ نميدونم ... مرض من اطمينان زياد از حد است که شايد درست نباشه.

شايد از خودم زياد از حد توانم توقع دارم؟

ديگر شايد ننويسم!!!

فقط مثل گزشته بيام بخونم و پيام بزارم و .........

دارم به پوچی ذهنی و فکری بعضی ها که چقدرخودشون را با روشهای

نادرست و پوچ در اجتماع امروزی ايران بيان ميکنند فکرميکنم.

                           تولد

حجم زمان سنگين است

دايره هاي سكوت،

در كش و قوس بي نظم زمان

فرياد عصيان را در خطوط  شعاع هاي خود

به خط نشسته اند

 مثلث شك و ترديد

طغيان را در مرتفع ترين نقطه ي خود

 به آماده باش گذاشته است

سينه ي خشم مالامال از انفجار است

و كوچه باغ ذهن

دانه هاي مرگ مي افشاند

 زنداني درب تابوت بر خويش مي بندد

هوا بوي تعفن مي دهد

كبوتر مرده اي در راه است

 بچه ي نازاي طبيعت

در درد زايمان بچه ي متولد نشده

به خود مي پيچد

 هراس متولد مي شود

و

در قهقراي حادثه

زندگي شكل مي گيرد! 

                                                         تا درودی ديگر بدرود     

  
نویسنده : شهلا ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳

بکارت؟برای چه؟به چه دليل؟با چه قيمتي؟

درود بر شما بانوان و سروران ايران زمين .

                           ؛؛؛؛؛؛ بدون مقدمه شروع ميکنم ؛؛؛؛؛؛

من کاملا بر اين ايده ام که تلاش برای حفظ کردن<پرده بکارت>از روز ازل

برای مرد سالاری مردان بوده است.مردان خود خواه و کوته بين(( البته که بجز

 کيف خود چيز ديگری برايشان مهم نيست)) وخواست و مطلوب  طرف مقابل(زن) را در

نظر نميگيرند و وجود اورا به عنوان يک وسيله وسيله ای  که برای رسيدن به مرحلهء

باكرگي يا داشتن حق تجربه!

 

 

ليلا خانعلی

دكتر علي جاويد مهر در مقاله اي كه براي سايت زنان ايران فرستاده اند سخناني را بيان كرده اند كه دختران جوان هر روزه آن را هزاران بار از پدران و مادرانشان مي شنوند.سخناني كه از همه آنها بوي حفظ نجابت و متانت _ كه همه جامعه از زنان انتظار دارند _استشمام ميشود و يكي دو جمله در مساوي بودن زن و مرد كه براي قابل قبول تر شدن حرفهايشان به آن اضافه شده است.ولي مسئله از انجا آغاز مي شود كه اين دوست عزيز همانند ديگران اين مسئله را از ديد كاملا اخلاقي مد نظر قرار داده اند و در ميان نوشته هايشان هيچ نوع نگاه روانشناختي و يا جامعه شناختي ديده نمي شود.
ايشان مسئله بكارت را با روابط بي حدو اندازه جنسي اشتباه گرفتند و از دست دادن باكرگي را خارج از چارچوب ازدواج را عملي مساوي با فحشا و فساد اخلاق در نظر گرفته اند. در حاليكه به نظر من باكرگي و حفظ و يا از دست دادن آن خارج از اين چارچوب بايد مورد مطالعه كاملا علمي قرار گيرد.از دير باز تا كنون باكره بودن يك زن عاملي براي ايجاد محدوديت روابط جنسي براي زنان در نظر گرفته شده و زناني كه قبل از ازدواج آن را از دست داده باشند هميشه مورد لعن و نفرين آشنايان و در نهايت طرد از جامعه قرار مي گرفته اند.وجود پرده بكارت هميشه عاملي بوده تا از طريق آن شوهران بتوانند از دست اول بودن جنسشان_بخوانيد همسرشان_ اطمينان حاصل كنند و مطمئن باشند كه اولين كسي هستند كه به آن كالا دست پيدا كرده اند.در اصل بكارت وسيله اي بوده تا مردان از طريق آن حس مالكيت خود را ارضا كنند.
البته به نظر من سوال اساسي آن است كه آيا مردان مي توانند اين حق را براي زنانشان قائل باشند كه چيزي را كه از آن هيچ تجربه اي ندارند امتحان كنند.آنهم مسئله اي كه هميشه تابو خانواده ها بوده است.چيزي كه هميشه همانند آتش سوزنده تصور مي شده و ما هميشه از دور درباره آن مي شنيديم ، مي ديديم ولي هيچگاه حق نزديك شدن به آن را نداشتيم.مي دانستيم روزي بايد به آن نزديك شد ولي هيچ كس به ما نگفته بود كه چگونه؟ مي دانستيم برادرانمان اجازه دارند آنرا امتحان كنند ولي ما هيچگاه نمي توانستيم. منتظر بمانيد نا ازدواج كنيدرا هر روزه در گوشمان زمزمه مي كردند. و بسياري از مادرانمان به دليلي كه نمي دانستند زجرها كشيدند، افسرده شدند و كساني شدند كه هميشه از داشتن رابطه با شوهرانشان واهمه داشتند.شايد ديگر وقت آن گذشته باشد كه ما از دخترانمان بخواهيم چشمانشان را ببندند و حق تجربه كردن را از خود بگيرند تا به ناگاه در خانه همسرانشان با وحشت با آن مواجه شوند. داشتن رابطه جنسي يا نداشتن و از دست دادن پرده بكارت به وا سطه آن حقي است كه هر انساني ميتواند براي خود قائل باشد.همانطور كه براي رفع گرسنگي يا تشنگيمان احتياج به گرفتن اجازه يا بستن قراردادي نداريم. اين روزها ديگر هيچكس نمي تواند نگران زادو ولدهاي خارج از قانون عرف يا شرع باشد.آن دوران ديگر گذشته است.

داشتن باكرگي يا نداشتن آن مسئله اي است كه هر زن بايد شخصا در مورد آن تصميم بگيرد. ما زنان بايد اين حق را داشته باشيم كه بر بدن خويش مالك باشيم و خود براي آن تصميم بگيريم.

  
نویسنده : شهلا ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۳

پريا

درود بر توکه با من و نوشتارم آشنايی يا شايد تازه آشنا شدی  

اين شعر رو دوباره بخوان ميدونم که همتون بلدهستيد يا شنيده ايد ولی به

کنه کلام اين<< بزرگ مرد تاريخ شعر نو >>درايران پی افکنيد(دقت کنيد).

  پریا

يكي بود يكي نبود

زير گنبد كبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.

زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.

گيس شون قد كمون رنگ شبق

از كمون بلن ترك

از شبق مشكي ترك.

روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير

پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.

 

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد

از عقب از توي برج شبگير مي اومد...

 

« - پريا! گشنه تونه؟

پريا! تشنه تونه؟

پريا! خسته شدين؟

مرغ پربسته شدين؟

چيه اين هاي هاي تون

گريه تون واي واي تون؟ »

 

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا

***

« - پرياي نازنين

چه تونه زار مي زنين؟

توي اين صحراي دور

توي اين تنگ غروب

نمي گين برف مياد؟

نمي گين بارون مياد

نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟

نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟

نمي ترسين پريا؟

نمياين به شهر ما؟

 

شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-

 

پريا!

قد رشيدم ببينين

اسب سفيدم ببينين:

اسب سفيد نقره نل

يال و دمش رنگ عسل،

مركب صرصر تك من!

آهوي آهن رگ من!

 

گردن و ساقش ببينين!

باد دماغش ببينين!

امشب تو شهر چراغونه

خونه ديبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر ميان

داريه و دمبك مي زنن

مي رقصن و مي رقصونن

غنچه خندون مي ريزن

نقل بيابون مي ريزن

هاي مي كشن

هوي مي كشن:

« - شهر جاي ما شد!

عيد مردماس، ديب گله داره

دنيا مال ماس، ديب گله داره

سفيدي پادشاس، ديب گله داره

سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...

***

پريا!

ديگه تو روز شيكسه

دراي قلعه بسّه

اگه تا زوده بلن شين

سوار اسب من شين

مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد

جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.

آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

مي ريزد ز دست و پا.

پوسيده ن، پاره مي شن

ديبا بيچاره ميشن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن

سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن

 

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]

در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن

غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن

هر كي كه غصه داره

غمشو زمين ميذاره.

قالي مي شن حصيرا

آزاد مي شن اسيرا.

اسيرا كينه دارن

داس شونو ور مي ميدارن

سيل مي شن: گرگرگر!

تو قلب شب كه بد گله

آتيش بازي چه خوشگله!

 

آتيش! آتيش! - چه خوبه!

حالام تنگ غروبه

چيزي به شب نمونده

به سوز تب نمونده،

به جستن و واجستن

تو حوض نقره جستن

 

الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن

بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن

عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن

به جائي كه شنگولش كنن

سكه يه پولش كنن:

دست همو بچسبن

دور ياور برقصن

« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن

« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن

 

پريا! بسه ديگه هاي هاي تون

گريه تاون، واي واي تون! » ...

 

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...

***

« - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!

شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك

تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد

بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف

قصه سبز پري زرد پري

قصه سنگ صبور، بز روي بون

قصه دختر شاه پريون، -

شما ئين اون پريا!

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.

***

دس زدم به شونه شون

كه كنم روونه شون -

پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن

[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،

[ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس

[ شدن، ستاره نحس شدن ...

 

وقتي ديدن ستاره

يه من اثر نداره:

مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم

هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -

يكيش تنگ شراب شد

يكيش درياي آب شد

يكيش كوه شد و زق زد

تو آسمون تتق زد ...

 

شرابه رو سر كشيدم

پاشنه رو ور كشيدم

زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم

دويدم و دويدم

بالاي كوه رسيدم

اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:

 

« - دلنگ دلنگ، شاد شديم

از ستم آزاد شديم

خورشيد خانم آفتاب كرد

كلي برنج تو آب كرد.

خورشيد خانوم! بفرمائين!

از اون بالا بياين پائين

ما ظلمو نفله كرديم

از وقتي خلق پا شد

زندگي مال ما شد.

از شادي سير نمي شيم

ديگه اسير نمي شيم

ها جستيم و واجستيم

تو حوض نقره جستيم

سيب طلا رو چيديم

به خونه مون رسيديم ... »

***

بالا رفتيم دوغ بود

قصه بي بيم دروغ بود،

پائين اومديم ماست بود

قصه ما راست بود:

 

قصه ما به سر رسيد

غلاغه به خونه ش نرسيد،

هاچين و واچين

زنجيرو ورچين!

                                                                  يادش گرامی باد اين استاد سخن؛ بدرود

  
نویسنده : شهلا ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۳

طعم گس آزادی

درود بر آزادگان ميهن؛

با ديدن اين خبر ها دگرگون ميشم٬پس من چرا نبايد مبارزه کنم؟

مگر نه اينکه با موارد کتک و شکنجه و آزار دادن هم نوع خودم مخالفم؟

خدا يا انرژی و توانش رو به من بده تا بتونم دست کم يه انرژی مثبت برای اين زندانيان سياسی بفرستم .آهای هم ميهنم که ميگی در ايران زندانی سياسی وجود نداره ای تويی که تهمت آلوده کردن اين پيراهن با دوا گلی رو به اين پسر مبارز ميزنی٬از اون زمان تا کنون بر اين بودم که به تو و امثال تو بفهمونم که نه اينجوری هام که فکر ميکنی نيست ٬ايران ؛مدينه فاضله نيست؛با اينکه من برای تمام افکار سياسی ارزش قائلم و خودت رو هم بسيار دوست دارم ولی منصفانه تر نگاه کن٬ببين که در کنار تمام تجملات آدم های بدبخت هم زندگی ميکنندچون آنها نيز حق زنده بودن و فرياد بر آوردن را بايد داشته باشند.

فکر ميکنم که راست گرا باشی ولی چه فرقی بين راست و چپ است؟چه فرقی بين دو ايرانی٬ايرانی واقعی آزاده و آزاديخاه است؟

احمد باطبی؛ حکايت تلخ آن پيراهن خونين
 
تصويری که انتشار آن بر روی جلد مجله اکونوميست باعث بازداشت و محاکمه احمد باطبی شد
تصويری که انتشار آن بر روی جلد مجله اکونوميست باعث بازداشت و محاکمه احمد باطبی شد
هفته نامه آبزرور روز يکشنبه چهارم آوريل، مطلبی در مورد وضعیت فعلی احمد باطبی، دانشجویی که در جریان وقایع 18 تیر 1378 دستگیر شد منتشر کرده و از همين منظر به بررسی وضعیت حقوق بشر در این کشور می پردازد.

"دن دلوس"، خبرنگار آبزرور در ابتدای گزارش خود می نویسد: صورت جذاب او (احمد باطبی) را در سرتاسر جهان دیده اند. این خبرنگار عکس روی جلد یکی از شماره های هفته نامه اکونومیست را بیاد می آورد با تصویر احمد باطبی که پیراهن خونین یک دانشجوی مورد ضرب و شتم قرار گرفته توسط بسیجیان را با دست بالا گرفته است.

خبرنگار آبزرور می نویسد: تنها در دست گرفتن این پیراهن خونین باعث شد تا احمد باطبی به اتهام اقدام علیه امنیت ملی، به پانزده سال زندان، در زندان مخوف اوین محکوم شود.

 پرونده احمد باطبی نشان می دهد که تا چه اندازه حکومت روحانیون ایران با اتکا به سرکوب و ایجاد وحشت به بقاء خود ادامه می دهد
 
روزنامه آبزرور

این روزنامه می نویسد پدر احمد باطبی، هر یکشنبه مسافتی سه ساعت و نیمه را می پيمايد تا تنها به مدت پانزده دقیقه فرزندش را ملاقات کند و از او نقل می کند: "فرزندم مهره ای است در دست مقامات سیاسی ایران."

پدر این زندانی سیاسی در گفتگو با خبرنگار روزنامه آبزرور می گوید که مقامات قوه قضائیه ایران، اعلام می کنند که نامه های آنها به دستشان نرسیده و تنها امید برای احمد باطبی کمک از سوی جهان خارج است. گرچه اشاره محمد باقر باطبی به عواقب دیدار فرستاده ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد با احمد باطبی در ماه نوامبر سال گذشته هم این نکته را می رساند که اقداماتی که از خارج انجام شده نتایج معکوس داشته است.

پدر احمد باطبی می گوید پس از دیدارفرستاده ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد با احمد باطبی، این زندانی سیاسی به حدی تحت آزار و شکنجه جسمی و روحی قرار گرفت که حتی به اذعان پزشک زندان می بایست برای درمان صدماتی که به پرده گوش، چشم چپ و پشت او وارد شد، مدتی را برای درمان خارج از زندان بگذراند، اما مقامات قوه قضائیه هنوز به این درخواست پاسخی نداده اند. حتی عکسی که روی جلد هفته نامه اکونومیست چاپ شد، به عنوان مدرک عیله او و به عنوان اینکه به اعتبار جمهوری اسلامی لطمه وارد کرده، بکار گرفته شد.

خبرنگار گاردین می نویسد پرونده احمد باطبی نشان می دهد که تا چه اندازه حکومت روحانیون ایران با اتکا به سرکوب و ایجاد وحشت به بقاء خود ادامه می دهد. این روزنامه از ناظران حقوق بشر نقل می کند که حتی تعداد دقیق زندانیان سیاسی در ایران مشخص نیست چرا که بسیاری از خانواده ها، به هر دلیل، ترجیح می دهند کسی از مشکلشان باخبر نشود.

 در حال حاضر فعالان دمکراسی در ایران، نگران آنند که دولتهای غربی، روشهای مستبدانه حکومت ایران را نادیده بگیرند
 
روزنامه آبزرور

این روزنامه به تلاشهای نمایندگان اصلاح طلب مجلس برای کمک به احمد باطبی اشاره می کند اما می نویسد برای دیگر دانشجویان زندانی چنین موقعیتی فراهم نیست.

دن دلوس، خبرنگار آبزرور به نتایج انتخابات مجلس هفتم اشاره می کند و می نویسد در حال حاضر فعالان دمکراسی در ایران، نگران آنند که دولتهای غربی، روشهای مستبدانه حکومت ایران را نادیده بگیرند.

این روزنامه از واکنش جهان خارج، به تمایل تحلیلگران محافظه کار آمریکایی اشاره می کند به کاستن از تنش با ایران از طریق گفتگو با مقامات این کشور، اما می نویسد دولتهای اروپایی هنوز نتوانسته اند دریابند که چگونه تعادلی میان نگرانی بر سر وضع حقوق بشر در ایران و تمایل برای افزایش مراودات با این کشور نفت خیز خاورمیانه برقرار کنند.

آبزرور می نویسد اتحادیه اروپا مذاکرات تجاری با ايران را به پیشرفت در مسئله حقوق بشر وابسته دانسته و انتخابات از قبل طراحی شده مجلس ایران مطمئنا وقفه هایی در روابط با اروپا ایجاد خواهد کرد گرچه شرکتهای اروپایی درحال حاضر هم مشغول عقد قرارداد با ایران هستند.

آبزرور در نهایت می نویسد ایران گرچه دیگر زندانیان سیاسی را اعدام نمی کند، سنگسار را متوقف ساخته و دستگاه قضایی ایران هم با استناد به این موارد ادعا می کند که در مورد حقوق بشر پیشرفت کرده، اما از پدر احمد باطبی نقل می کند که "مورد فرزندم نشان داد که انسان در ایران، ارزشی ندارد."

                           بار سيدن به معنای مطلق رهايی ٬شاد و پيروز زيويد٬بدرود.

  
نویسنده : شهلا ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳

انتظار بسيار سخت است

   درود بر شما دوستان نيکم

آیا تا به حال درباره انتظار فکر اساسی کردید؟

آیا منتظر کسی یا چیزی بودید؟

من که به جرات میتونم بگم در تمام زندگیم به شکلی منتظر بودم.از بچه گی منتظر بزرگ

شدن  بودم تا ديگر بی هيچ اجازه تنها بیرون رفتن از در خانه "که هیچوقت نشد"را تجربه

کنم چون برادرم یا خواهر کوچکم همیشه همراهم بودند؛ پس ازاینها هم که در نوجوانی

ازدواج  کردم بلافاصله که ديپلمم رو گرفتم و پس از آن با امدن دو فرزند پشت سر هم که

با تنهايی و غربت من وجود اين ۲ گلم رونق جديدی به زندگی ام داده بودند دلم خوش شد

 ولی انتظار باز هم بود .

برای موارد ديگراز جمله نزديکی به مادر و پدر وخانواده ام بود و پس ازمدتی ما نيز

 به خانواده پيوستیم(من هم شدم مقيم خارج از کشور)من با دو گلم اومدم پيش خانواده ام

وشوهرم در ايران که حالا بماند که ايشون نميخاست يا نميتوانست که از خانواده اش دل

بکند و پس ازچند سال به ما ملحق شد.پس از اين همه مکافات من فکر کردم که زندگی

روی خوشش رو به من نشون خاهد دادولی اون (زندگی در دنيا)از من خيره سر تر بود و

آنروی خودش را به من نشون دادو به من نشون داد که تواين بار به اينجا نيومدی  که

روی خوش من رو ببينی بلکه بايد تا اينجا هستی زجربکشی و نا آرام زندگی کنی ؛ اين

شد که بنده از اين دکتر به اون دکتر.......خلاصه ديگه شکل انتظارعوض شدو من همش

منتظر اين بودم که نتيجهء تحقيقات دکتر ها رو بفهمم.که به نوعی جوابم رو گرفتم.

 وحالا منتظر شفای زود زود زود هستم.

در اين ميان با شما فرزندان مهرآشنا شدم که از نديدنتون بسيار غمگين ميشوم و هر روز

در انتظارم که دوباره به شما گفتگويی داشته باشم تا در تنهايی من شريک باشيد.

خدابه اين بانيِ* نيکی ها* تندرستی ومهر روز افزون خود را هديه کند(سعيد حاتمی) 

 با شعری از استاد سخن <احمد شاملو> برای شما.      بدرود

                                                                                          اصرار

                                                                            شكسته و

دلبسته

من هستم

من هستم

من هستم

***

از اين فرياد

تا آن فرياد

سكوتي نشسته است.

 

لب بسته

در دره هاي سكوت

سرگردانم.

 

من ميدانم

من ميدانم

من ميدانم

***

جنبش شاخه ئي از جنگلي خبر مي دهد

و رقص لرزان شمعي ناتوان

از سنگيني پا بر جاي هزاران جار خاموش.

 

در خاموشي نشسته ام

خسته ام

درهم شكسته ام

من دلبسته ام.

  
نویسنده : شهلا ; ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳

غريبه

 

   درود بر تو :                                                                         

آره خود تو که داری اين مطلب رو ميخوانی !!

   آيابه اين اصل هيچوقت فکر کردي؟آيا احساساتت رو در کنار عقلت قرار دادي؟                                     

 غريبه

 

رودخانه به تو " آشنايي" هديه مي داد،

 

تو از صداي موج گله مند بودی

 

زلالي آب " عشق " را به تو هديه مي بخشيد،

 

تو كورمال كورمال به دنبال عشق مي گشتی

 

" لحظات " هديه اي بودند در كف دستانت،

 

و تو به تنهايي ات پناه مي بردي!

 

 

غريبه

 

رود هميشه همان رود نمي ماند

 

تا آشنايي هديه  دهد

 

و

 

عشق هميشه در زلالي آب به پايت ريخته نمي شود

 

آه غريبه

 

اين گونه پريشان دنبال چه مي گردي، گرد خود؟

 

به رود بنگر!

 

به زندگي

و

به كف دستانت

 

و از خود بپرس

 

از كه به كه پناه مي برم، جايي كه زيستن در ژرفای

 

" يك دم" نهفته است؟

 

                                                                       بدرود ای غريبه

                                                                             

  
نویسنده : شهلا ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۳

روزی تقريبا جهانی

درود بر همه :اميدوارم که سيزده رو خوب درکرده باشيد به ما که خيلی خوش گزشت  جای دوستان را هم خالی کردم.بله يه پيک نيک ۱۳ به در که غير از خوراکی هاش پر از رقص و پايکوبی بود با انواع آلات موسيقی مثل ؛tempo ٬ضرب٬ضبط و يک عالمه CD با وجود کلی ايرانی مقيم خارج از کشور که در شهر من زندگی ميکنند مثل اينا که گم کرده دارند همش دنبال تو ميگشتم (دنبال تو که بهترينی)آره هم ميهنم          خيلی خوب بود ولی حيف که در ايران خودمون نبود                                     .                                                   

براتون يه گزارش جالب از اول آپريل در اروپا دارم که هر ۴ سال يکبار با ۱۳ به در ما همزمان ميشه .                                                                                      

اول آوريل: روزی که همه به همديگر شک دارند

 

 

 

روز احمقها

روز اول آوريل در کشورهای

بر اساس يک سنت قديمی، مردم غرب در روز اول آوريل سعی می کنند به روشهای مختلف همديگر را حيرت زده کنند و برای اينکار به همديگر دروغ می گويند. آنها معتقدند که دروغهايشان در اين روز بخشيده می شود.

تاريخچه روز احمقها

تاريخچه اين روز که به "روز احمقها" معروف است، به طور دقيق معلوم نيست، تصور می شود که اين روز، از سال 1582 ميلادی و از زمان اصلاحات تقويمی چارلز نهم در فرانسه به وجود آمد.

در آن سال، پاپ گريگوری سيزدهم، تقويم جديدی را به نام تقويم گريگوری معرفی کرد. در اين تقويم، از طول سال ميلادی ده روز کمتر شده بود، يعنی پانزده اکتبر 1582، بعد از رايج شدن تقويم جديد، 4 اکتبر شد.

علاوه بر آن، روز اول سال نيز از آوريل به ژانويه تغيير يافت، بدين ترتيب که تا پيش از آن زمان، روز اول سال، اول آوريل بود. اما از آن زمان به بعد و با رايج شدن تقويم گريگوری، روز اول سال ميلادی، به اول ژانويه تغيير يافت.

اين تغيير تا مدتها برای مردم باور نکردنی بود و بعضی از مردم نيز از اين تغيير چيزی نشنيده بودند.

آنها تا سالها بعد از رايج شدن تقويم گريگوری، اول آوريل را به عنوان روز سال نو جشن می گرفتند.

اما ديگران که از تغيير تقويم و روز اول سال نو اطلاع داشتند. کسانی را که هنوز اول آوريل را به عنوان روز اول سال جشن می گرفتند، به بازی می گرفتند و آنها را احمق خطاب می کردند؛ به همين دليل، روز اول آوريل "روز احمقها" ناميده شد.

کسانی که بعد از رايج شدن تقويم گريگوری همچنان اول آوريل را اول سال می دانستند. در اين روزهمچنين پيامهای شادباش تمسخر آميز به مناسبت سال نو دريافت می کردند. موضوعات اين پيامهای شادباش سال نو، بعدها تغيير کرد و گسترده تر شد. همچنان که مخاطبان پيامها نيز، از دايره کسانی که اول آوريل را سال نو می پنداشتند فراتر رفت.

اول آوريل در فرهنگهای مختلف

 

اول آوريل در ايتاليا روز فستيوال هيلاريا است، اين روز در اساطير روم باستان مصادف است با روز رستاخيز آتيس (Attis) الهه تبسم. شاد بودن و خنديدن در اين روز مرسوم است.

در بريتانيا، شوخيهای اول آوريل معمولاً در قبل از ظهر انجام می شود، کسی که در اين روز دست انداخته می شود، Noodle ناميده می شود.

بريتانيائیها معقتدند که بدشانسی نصيب کسی خواهد شد که بخواهد در بعد از ظهر روز اول آوريل کسی را دست بيندازد. زيرا در آن ساعات ديگر مردم نسبت به اينگونه شوخيها آمادگی می گيرند..

 

جوانان و نوجوانان ايالات متحده آمريکا در روز اول آوريل از روشهای مختلفی برای دست انداختن ديگران و شوخی کردن با آنان استفاده می کنند.

استفاده از تخم مرغهايی که محتويات آن به وسيله سرنگ خالی شده و به جای آن مواد و مايعات موبر جاسازی شده برای حمله به مردم و عابران پياده در ميان جوانان برخی شهرهای اين کشور مرسوم است.

در هندوستان، روز قبل از اول آوريل ( 31 مارس) جشن هولی (Hulli) برگزار می شود که در آن روز، مردم بر روی همديگر رنگ می پاشند و شادی می کنند.

مردم فرانسه، روز اول آوريل را روز ماهی (Poission d’Avril) می نامند. معمول است که کودکان و نوجوانان در اين روز، بر پشت ديگران کاغذی می چسپانند که بر روی آن تصوير نوعی ماهی که زود به دام می افتد کشيده شده است. منظور از اين کار، اين است که فردی که کاغذ به او چسپانده شده نيز، مانند همان ماهی، زود به دام می افتد.

در پرتغال، اول آوريل مصادف است با روز قبل از آغاز ماه روزه داری مسيحيان مومن که Lent ناميده می شود.

در روز اول آوريل، مردم پرتغالف معمولا بر روی همديگر آرد می پاشند.

اول آوريل همچنين به سيزده فرودين يا سيزده بدر در ايران نزديک است و حتی هر چهار سال يکبار (سال کبيسه) اول آوريل و سيزده فروردين با هم برابر می شوند.

در ايران نيز، اگرچه نه به گستردگی غرب، اما تا حدی دروغ سيزده رايج است.

امروزه و با فراگير شدن پديده نوين اينترنت، فرستادن پيامهای الکرونيکی تمسخرآميز به مناسبت روز احمقها نيز رايج شده است.

بنابراين، مهم نيست که شما در کجای دنيا زندگی می کنيد، بهتر است در روز اول آوريل مواظب خودتان باشيد تا هدف حملات شوخی آميز ديگران واقع نشويد.

شايد به همين دليل باشد که در بسياری از کشورهايی که تقويم ميلادی در آنها رايج است، روز اول آوريل تعطيل عمومی است و مردمی که خواهان شوخی و دردسر نيستند در اين روز از ظاهر شدن در خيابانها و معابر عمومی خودداری می کنند.

دروغ اول آوريل

دروغ اول آوريل در مطبوعات و رسانه های غربی رايج است، در اين روز، مردم معمولاً با شک و ترديد به اخبار گوش می کنند.

خبرهايی که در اين روز از منابع غير موثق به خبرگزاريها می رسد، معمولا به حساب دورغ اول آوريل گذاشته می شود و پيگيری نمی شود.

             *************************************************

  شاد و پيروز زيويد همه تون را دوست دارم و برای ديدارتون روز شماری ميکنم.بدرود.

 

 

  
نویسنده : شهلا ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳

بی تو

 با درود بر دوستانم اميد وارم که سال خوب را با تندرستی و شادی آغاز کرده باشيد.

فردا ۱۳ به دَر است نميدونم چه برنامه ای داريد ولی ميدونم که خيلی بهتون خوش ميگزره٬ما هم برنامه ريختم که به کنار يک درياچه که در شهرمون است بريم  واونجا ۱۳ رو در کنيم و بياييم ناگفته نمونه که با برنامهء کباب و باقالی پلو و آش رشته برای عصر و انواع و اقسام نوشيدنيها.

خوب حالا چرا اين رو به شماها ميگم ؟

چون خيلی دلم ميخاست که منم اونجا بودم و با شماها بودم

<<ديشب يه خواب خيلی خوب ديدم>> خواب کسی رو ديدم که خيلی وقت است آرزوی ديدنش رو حتی در خواب حسرت داشتم ولی ديدمش در شهر و ديارخودم بود هيچ غريبه ای نبود هيجکس نبود که مجبور باشم بااو به زبان بيگانه سخن بگم خيلی خواب قشنگی بود ولی نميگم چی بود چونکه دلم ميخاد حقيقی بشه (چون من اگر خوابم رو بگم ديگه اتفاق نمی افته)شايد کمی خرافاتی به نظر بياد ولی من اينرو تجربه کردم و خوابی رو که دوست دارم به حقيقت برسه نميگم برای هيچکس حتی تو که برام خيلی گرانقدری .حالا اين چامه رو ببينيد :                                      

                                

در سراي عاطفه

 مي كند مرا صدا

  يك جوان فراتر از

 قصه هاي آشنا

 گويدم تو اي سحر

 از اسارتم نويس

 زخم درد اين دلم

 زهر تلخ باطنم

 گشته ام در اين ديار

 همنواي درد هجر

 آشناي آفتاب

 عاشقي ، نصيب من

 خسته از غبار زرد

  گشته ام نثار شب

  در اسارتي كه شد

  اين حصار قامتم

 قصه ام شبانه در

 اين كتاب خود نگار

 از جفاي اين خزان

  تا غبار حسرتم

 ماند از تو يادگار

 که بدون تو زندگی

در اين ديار/مرگ است انگار

 خوب٬ خوندين؟فقط خدا کنه عاشق کسی يا جايی يا هر چيز ديگر که ازتون دوره  نشيد چون خود دور بودن از مام ميهن دردبار است خداکنه که ايرانمان هرچه زود تر آزاد و آباد شود.داره اشکم در مياد بسه ديگه٬پس خدا نگهدار تون.

                                                                                                         تا درودی ديگر ....بدرود.

  
نویسنده : شهلا ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۳

ديجی هومن

                                             درود بر همه هم ميهنانم

 

     از دوستی به نام( DJ- Human) برايتان پيامی دارم؛

 

                          هميشه انسان نيکی باش که حتا

 

                پس از مرگت دشمنانت نيز برايت گريه کنند.

                                                      شاد و پيروز زيويد

  
نویسنده : شهلا ; ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸۳

رنج درون

                                                           

                                                                                    سهندوسبلان  

                                               بسيار رنج ميکشم

 چون گرامی دوستی را از دست داده ام

نه از دست ندادم٬ از او دورم

 مئنای عشق را گم کرده ام

 از چه روی نميدانم

تغيير واژه ها

سهند       

تو هيچ مي دانستي از سكوت هم مي شود الهام گرفت؟

كه  روشني هميشه بشارت بخش

و پرواز هميشه هم  رهايي بخش نيست؟

كه بايد ساعت ها فقط بنشست تا رهايي آموخت؟

 

آري آزادي هميشه رهايي بخش نيست

اسارت را  بياموز آن زمان كه در اوج تمنايي!

بياموز زيبايي هم صحبتي با ديوار را

همدلي با سايه را

بياموز كه آفتاب هميشه هم نويد بخش نيست

بياموز تا نو شوي

از نو بيافريني

از بند واژه ها  به در آيي

و جهاني دگر آفريني

بياموز كه ديگر اميد حرفي براي گفتن ندارد

بياموز تغيير را

تحول را

اما از بن و ريشه تغيير ده!

بياموز كه زلالي را نه فقط  در آب هاي زلال

بل در گل آلودي مرداب ها هم مي تواني بيابي

بياموز كه وفا هميشه هم وفا نمي آموزد

از بي وفايي وفا بياموز!

از بي ثمري ثمر

از خشم مهرباني

از نفرت عشق

از مرگ زندگي

بياموز كه آموختن مرز ندارد

                                      و بي مرزي آموزش رايگان طبيعت است!

                                     

                                          (بالای کوه سهند)

 

  
نویسنده : شهلا ; ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸۳

نوروز در بم

                                 دارم خفه ميشم از دردپنهان اين فاجعه 

نوروز، بم، سکوت و غم
                                             

 

 

 
مردم بم در گروستان اين شهر سال نو را آغاز کردند
بسياری از مردم بم روز عيد را در گورستان شهر، محل دفن ده ها هزار تنی گذراندند که جان خود را در زلزله از دست داندند
شهر بم در ساعات ورودی من به این شهر، یعنی حدود۴ صبح روز يکم فروردین ۱۳۸۳شبیه روز اول پس از زلزله بود.

سکوت مرگباری که در شهر بود، حکایت از هزاران انسان خفته در زیر خاکها می کرد!

از ساعت ۵  صبح گروه آقای محمد هاشمی (طراح و گرافیست کرمانی) در مقابل ارگ بم حاضر شدند تا برنامه خود را اجرا کنند. این برنامه شامل به آسمان فرستاد۷۰ بالن بود.

کم کم مردم در مقابل ارگ حاضر شدند تا اسم عزیزانشان را روی بالنها بنویسند و آنها را به هوا بفرستند.

مردم اصرار داشتند تا اسم کسی از قلم نیفتد. خیلی ها گریه می کردند و می گفتند: چقدر این اسمها را بنویسیم؟ مردم گریه می کردند و می گفتند:محشر بود. آسمان قرمز شد. نمی دانیم چه مصلحتی در کار بود؟ عده ای از مردم هم با فانوسهای روشن آمده بودند. بالنها در مقابل ارگ قدیمی بم و تعدادی هم در داخل ارگ به هوا فرستاده شد. برنامه های دیگری هم در این روز اجرا می شد که تعدادی از آنها دولتی بود و تعدادی هم توسط انجمنهای خود جوش و مردمی بر پا شده بود.

در شهر اما سکون و سکوت بود. هیچ کس در خانه اش هفت سین نگذاشته بود. مردم می گفتند: ما عید نداریم. ما دیگر هیچ نداریم. مردم از نداشتن لباسهای نو حرف می زدند و این را وظیفه دولت می دانستند. البته بازارهایی در گوشه میدانها بر پا بود که به دلیل پایین بودن کیفیت اجناس و بالا بودن قیمتها مردم از آنان خرید نمی کردند.

در چادرها، امکانات بسیار ضعیف بود. حتی در تقسیم چادرها هم تبعیضهايی روا شده بود به طوریکه مردم در یکی از بلوارها چادر خوب و بزرگی را نشانم دادند که با تمام چادرهای آنجا فرق داشت و علتش را وابستگی صاحب آن به یکی از ارگانهای دولتی ذکر کردند!

خانواده ۸ نفره مهدیه که همگی شان فرهنگی بودند در یکی از بلوارها سکونت داشتند. آنها گفتند که دیروز دو تن از جوانان در این منطقه خود را حلق اویز کرده اند. وقتی علت را از آنان جویا شدم؛ گفتند دیگر نمی توانستند تحمل کنند. آنها حتی کفش نداشتند تا از چادرهایشان خارج شوند!وقتی از آنها پرسیدم که چرا به اردوگاهها نمی روند تا از امکانات آنجا استفاده کنند، گفتند که اولا نگران خانه ها و وسایل خود هستند، ثانیا اردوگاهها دلگیر است و اینجا همه کنار هم هستند. گفتند اينجا حداقل وقتی سرشان را بیرون می آورند خیابانشان را می بینند.

بسياری از مردم بم هفت سين را در گروستان شهر چيدند
بسياری از مردم بم هفت سين را در گروستان شهر چيدند

در اردوگاهها هم اوضاع تنها اندکی بهتر است و آن هم به سبب حضور نیروها و تشکلهای مردمی در آنجا است. نیروهایی نظیر: سازمان حمایت از حقوق کودکان، سازمان امداد اسلامی، شورای هماهنگی تشکلهای مردمی و غيره که از جمله خدمات آنان می توان به ایجاد فضاهای بازی برای کودکان توسط انجمن حمایت از حقوق کودکان و یا ایجاد خیاط خانه و کتابخانه توسط شورای هماهنگی اشاره کرد.

مردم همچنان از نرسیدن کمکها صحبت می کنند و اذعان دارند که تمام ایران در مقابل این فاجعه بزرگ به یاریشان شتافته اند. آنها می گویند که مردم بم این محبتها را فراموش نخواهند کرد. از نزدیک زمان تحویل سال مردم دسته دسته به سمت گورستان بم می روندو بر سر مزار عزیزان خود هفت سین چیده و آنها را می آرایند. گویی مهمانی بزرگی بر پا شده است. همه چیز و حتی ابراز احساسات مردم مانند روز اول فاجعه است. انگار هیچ چیز عوض نشده است. وقتی از مردم میپرسم که آیا به مناسبت نوروز لباسهای سیاه خود را در خواهند آورد، با عصبانیت می گویند: هرگز! ما حالا حالا ها سیاه پوشیم!

                                               

هنگامی که با علی، یکی از نیروهای سخت

 کوش وبومی هلال احمر صحبت می کنم، می گوید: اینجا کار خیلی سخت است. مردم مشکلات ما را درک نمی کنند. خیلی ها جلیقه های هلال احمر را دزدیده اند و از مردم اخاذی کرده اند و به این طریق هلال احمر را بد نام کرده اند. او می گوید خیلی از کمکها روزهای اول توسط مردمی که از اطراف به بم آمده بودند دزدیده شد. ما نمی توانستیم مقاومت کنیم چون اکثر آنها اسلحه داشتند و ما را تهدید می کردند.                                     

          

او گفت: هنگامی که می خواستیم کمکها را تقسیم کنیم سعی می ردیم تا حد امکان کسانی که کمک می گيرند بمی باشند. به این شکل که سوالاتی را مطرح می کردیم و در صورت مثبت بودن جواب جنس را به شخص می دادیم. او همینطور درباره روحیات مردم بم میگوید: خیلی از آنها خجالت می کشند کمکها را دریافت کنند حتی چند نفر از آنها به اینجا آمده بودند و در خواست می کردند که کمکها شب توزیع شود تا کسی آنها را هنگام دریافت نبیند.

 

غروب، هنگام بازگشت، در قبرستان شهر با فاطمه برخورد کردم. او

 اشک می ریخت و می گفت دیگر دلیلی برای زنده ماندن ندارد. تمام عزیزانش مرده اند. تمام زندگیش نابود شده و هیچ پولی هم ندارد که از شهر خارج شود. از صبح تا شب در چادر است و هر روز که از خواب بلند میشود عزای این را می گیرد که چگونه این روز را هم بگذراند. او از من خواست تنها چند دقیقه خود را به جای او بگذارم.هر کاری کردم دیدم نمی شود. حتی نتوانستم چند دقیقه "بمی" شوم.

                                   خدايا به داد اين بی خانمان ها رس

  
نویسنده : شهلا ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸۳