ادبيات در غربت

                         

 

                                       

 
   
                                         هنر و ادبيات ايرانی در غربت
 

 
 
.
آنچه امروز به صورت اجراهای آوازی سوسن ديهيم مي شنويم ويا درچيدمان های شيرين نشاط مي بينيم در واقع بيانی از يک هويت دورگه فرهنگی است
اکنون و پس از گذشت بيست و پنج سال از عمر جوامع ايرانی در غربت، اين جوامع چه دستاوردهايی در زمينه ادبيات و هنر داشته اند؟

در پاسخ اين سوال بهتر است اين دستاوردها را در مقوله کلی « فرهنگ» بگنجانيم و مساله را در منظری گسترده و جهانی طرح کنيم.

در اين منظر، به جرات می توان گفت که ما اکنون شاهد شکل گرفتن هويتی مستقل در ميان اين جوامع هستيم. اين هويت را ديگر نمی توان « زايده» يا دنباله فرهنگ ايرانی در « داخل» به حساب آورد، بلکه اين هويتی است مستقل در « خارج» که در عرصه های مختلف نگاه و حرف و سخن خود را دارد.

فرهنگ ايرانی در غربت برآيند يکی از آخرين مهاجرتهای توده واريست است که در قرن بيستم رخ داد. قرن بيستم را قرن جنگهای جهانی و انقلابات خوانده اند که پی آيند آنها از جاکنده شدن جمعيت های انسانی و سرازير شدنشان از آسيا، آفريقا و شرق اروپا به اروپای غربی و آمريکای شمالی بود.

اين مهاجرتها چهره جوامع غربی را تغيير داد تا آنجا که مي توان گقت آنجه امروز زيرساختهای مدرن اين جوامع را تشکيل می دهد در واقع حاصل کار ارزان مهاجران آسيايی يا آقريقايی بوده است ، و از سوی ديگر، بخش عظيمی از آنجه ما اکنون به عنوان فرهنگ مدرن می شناسيم، به تعبير ادوارد سعيد، دستاورد مهاجران و تبعيديان است.

جامعه ايرانی نيز نتوانست از اين تحول تاريخی در قرن بيستم برکنار بماند و به دنبال انقلاب سال ۱۹۷۹بخش چشمگير و سرآمدی از جمعيت آن در نقاط مختلفی از جهان پراکنده گرديد.

اين پراکنش جمعيتی اکنون پس از گذشت بيست و پنج سال به شکل گيری جوامع ايرانی در غربت، ويا در اصطلاح فرهنگ شناسی، به شکل گيری دياسپورا Diaspora های ايرانی انجاميده است.

فرهنگ جوامع ايرانی در غربت را اکنون بايد تکه ای ازفضاهای رنگارنگ و ناهمگونی دانست که با حضور دياسپوراهای ديگر بر فضای يکدست و يکنواخت فرهنگ سرزمينهای ميزبان تحميل شده است.

.
اين فضاهای رنگارنگ و ناهمگون عرصه اختلاط ها و همآميزيهای فرهنگی، و در نتيجه، عرصه شکل گيری هويت های دورگه است. پديده ای که اکنون در عصر جهانی شدن و انقلاب ارتباطات مي رود تا مرزهای جغرافيايی را روز به روز بيرنگتر سازد

اين فضاهای رنگارنگ و ناهمگون عرصه اختلاط ها و همآميزيهای فرهنگی، و در نتيجه، عرصه شکل گيری هويت های دورگه است. پديده ای که اکنون در عصر جهانی شدن و انقلاب ارتباطات مي رود تا مرزهای جغرافيايی را روز به روز بيرنگتر سازد و تقابل « داخل» و «خارج» را در زمينه های فرهنگی درهم بريزد.

فرهنگ در غربت بيانی از نوعی بودن است. بودن در غربت را بودنی« بيرون ازسرزمين، بيرون از زبان» تعريف کرده اند. اين بودن پيوسته خود را در قالب يک آرزو آشکار ميکند: آرزوی تعلق پيداکردن در مکانی که سرزمين خود آدم نيست و در زمانی که ادامه طبيعی زمان موطن نيست.

ذهنييت غريب از يک سو بارهای فرهنگ زادگاه را با خود می کشد و ازسوی ديگر درگير با فرهنگ ميزبان است که ازهرسو او رادر ميان گرفته است.

ذهنييت غريب در اين کشاکش نه ديگر در حوزه اولی و نه کاملا در حيطه دومی است؛ نه به اين تعلق دارد و نه به آن؛ نه اينجاست ونه آنجا... بيانی از اين حالت به اصصطلاح درآستانگی را درکلمات هاله، هنرمند ايرانی/ آمريکايی، ميتوان پيدا کرد، آنجا که در گفتگويش با بی بی سی ميگويد: من دوتا وطن دارم(ايران،آمريکا)اما دوتا وطن هم ندارم... يا ايرج رحمانی، نويسنده مقيم تورنتو، در تکه ای از رمانش که می خواند، اين حالت را به زيستن در حاشيه تعبير می کند: حاشيه ای که ديگر حاشيه ای برای آن نيست.... غربت اما ، درست به دليل آنچه گفته شد، ميتواند عرصه «وجدا نی مضاعف» باشد و نيز عرصه تعلق داشتن به دو و يا چند فرهنگ.

اين شالوده هويت های فرهنگی دورگه ست. آنچه امروز به صورت اجراهای آوازی سوسن ديهيم ميشنويم ويا درچيدمان های شيرين نشاط ميبينيم در واقع بيانی از همين هويت دورگه فرهنگی است.

بيانی از اين هويت را در ادبيات ايرانی در غربت نيز می توان يافت. از يک منظر تاريخی ادبيات مدرن ايران به نحوی با مفهوم غربت گره خورده است.

مدرنيسم در ايران به عنوان گوهر و جان کلام مدرنيته با گسستن از سنت در واقع خودرا در وطن خويش تبعيد کرد. هدايت نمونه بارز نويسنده مدرن ايرانی است که چه آنگاه که در موطن خويش مي نوشت وچه آنگاه که به خارج پناه برده بود، در غربت به سر ميبرد.

اما ادبيات ايرانی تا رسيدن به مرحله «ادبيات در تبعيد» به مفهوم اخص کلمه، سالهای تلخ و سختی را پشت سر گذاشته است. دوره آغازين پيدايش و تطور اين ادبيات با سرنوشت تراژيک غلامحسين ساعدی و بيژن مفيد همراه بود.

سياوش کسرايی در تلخی همين سالهای غربت است که زيباترين شعر زندگی خود را سرود. مرگ نادرپور اندکی بعدتر نمونه ديگری از يک سرنوشت تراژيک است. در دوره ای ديگر اسمعيل خويی، م. آزرم، مانی، مهشيد امير شاهی، رضا دانشور، نسيم خاکسار، اکبر سردوزامی....به حيات ادبی جوامع ايرانی در غربت تداوم بخشيدند.

پديدار شدگی ادبيات در تبعيد به عنوان عرصه کشاکش، تخاطب و گفتگوی مدام ميا ن هويت زادگاه و هويت زيستگاه را با تلازمات زبانی و ساختاری آن بخصوص در سالهای اخير و در اثار داستانی رضا قاسمی، ساسان قهرمان، ايرج رحمانی... ، و در شعرهای مجيد نفيسی، حسين شرنگ، ساقی قهرمان و مودب ميرعلايی......مي توان يافت.

بر آنچه گفته شد دستاوردهای ديگر جوامع ايرانی را در زمينه های علمی و مباحث نظری،توليد گفتمانهای رسانه ای و نيز موسيقی پاپ بايد افزود. اين ها نيز شاکله های ديگر هويت ايرانی در غربت هستند. اين هويت، چنانکه گفته شد، نگاه مستقل خودرا دارد که می تواند نه در تعارض با نگاه هويت ايرانی در «داخل»، بلکه در کنار و مکمل آن باشد.

  
نویسنده : شهلا ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٢