شايد سکوت

    درود

  به گونه ای خسته ام..... خسته از دلداری دادن به ديگران.......که در آخر به من بگويد:

تازگيها حالم زياد خوب نيست ودلم ميخاد در تنهايی خودم باشم آخه تو اين روزها سرت خيلی

شلوغه........؟؟؟؟؟؟؟

از اينکه به کسی حرف دلم رو بگم در حالی که به او اطمينان نداشته باشم حال بدی بهم دست

ميده خوب شايد بگيد خوب حرفت رو نزن ....ولی حرفم رو آدرسم رو شماره تلفنم رو.....

اونی هم که بهش اعتماد و دارم ديگه پيشش نیستم يعنی اون پيش من نيست ديگه نمياد اينجا

 آخ نميدونم ... مرض من اطمينان زياد از حد است که شايد درست نباشه.

شايد از خودم زياد از حد توانم توقع دارم؟

ديگر شايد ننويسم!!!

فقط مثل گزشته بيام بخونم و پيام بزارم و .........

دارم به پوچی ذهنی و فکری بعضی ها که چقدرخودشون را با روشهای

نادرست و پوچ در اجتماع امروزی ايران بيان ميکنند فکرميکنم.

                           تولد

حجم زمان سنگين است

دايره هاي سكوت،

در كش و قوس بي نظم زمان

فرياد عصيان را در خطوط  شعاع هاي خود

به خط نشسته اند

 مثلث شك و ترديد

طغيان را در مرتفع ترين نقطه ي خود

 به آماده باش گذاشته است

سينه ي خشم مالامال از انفجار است

و كوچه باغ ذهن

دانه هاي مرگ مي افشاند

 زنداني درب تابوت بر خويش مي بندد

هوا بوي تعفن مي دهد

كبوتر مرده اي در راه است

 بچه ي نازاي طبيعت

در درد زايمان بچه ي متولد نشده

به خود مي پيچد

 هراس متولد مي شود

و

در قهقراي حادثه

زندگي شكل مي گيرد! 

                                                         تا درودی ديگر بدرود     

  
نویسنده : شهلا ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳