نکاه ناديدني

اي نگاهت مخملی از نخ و از ابريشم

چند وقت است كه هر شب به تو مي‌انديشم

به تو آري، به تو يعني همان منظر دور

به همان باغ صميمي، به همان باغ بلور

به نفس‌هاي تو با سايه سنگين سكوت 

به سخن‌هاي تو با لهجه شيرين سكوت

به تبسم تو؛ به تكلم، به دلداري تو

به خموشي؛ به تماشا، به شكيبايي تو

به همان زل زدن از فاصله دور به‌هم

يعني آن شيوه فهمانيدن منظور به‌هم

شبحي چند شب است آفت جانم شده است

اول نام كسي ورد زبانم شده است

درمن انگار كسي در پي انكار من است

يك نفر مثل خودم تشنه ديدار من است

يك نفر چنان سبز كه از سرسبزيش

مي‌توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

يك نفر ساده، چنان ساده كه از سادگيش

مي‌شود يك شبه پي برد به دلدادگيش

آري اي بي‌رنگ‌تر از آئينه يك لحظه بايست

راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟!

اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست

پس چرا رنگ تو و رنگ آئينه يكي‌است؟!!؟... 

                  **********************************

يکی از دوستان نيکم اين چامه رو برايم نوشته من که بسيار خوشنود .خرسند.خوش دل شدم

  
نویسنده : شهلا ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢