دوست نيکم اين متن من رو ببين تا جای پرسشی برای برگزاری ميهمانی در شب يلدا برايت باقی نماند، که ما همه فرزندان مهر هستيم و بايد به مسائل ملی (با نام يک ايرنی) آگاهی داشته باشيم. اين متن را که سال پيش نيز همينجا نوشته بودمش و برای اينکه بدانی برای چه اين جشن را برگزار ميکنيم، تکرارش ميکنم؛
ايران کهن
در ايران با ستان يعنی۷۰۰۰ سال پيش از امروز که از چين تا يونان بوده است در طولانی ترين شب سا ل دردامنه کوههای پامير( حضرت ميترا) چشم به جهان گشودوآن شب را (به سبب تولدحضرت ميترا) يلدانامگذاردند.
حضرت ميترای پيامبرکه ييامبر مهر است باپوشيدن لباس وکلاهی قرمز( همان کلاه قرمزی که برسرپاپ اعظم امروز می بينيم) به استمداد مستمندان ميشتافت ودرنمی کوفت و هر آنچه که داشت برپشت در خانه مستمندان می نهاد بدون بجای گذاستن هيچ اثری از خودمباداکه آنهااحساس شرمندگی کنند.
به همين جهت مردم آنزمان بر اين پندار بودند که کسی از آسمان ميايد مهرميايد ومهربانی رابرروی زمين گذارده وميرود.
پارسيان از آن پس همواره زادروزاين پيامبر مهر را بمدت يک هفته بزرگ ميداشتند باروشن نمودن چراغهای پی سوزوتزئين کاج سوزنی وشيرينی وتنقلات آنزمان جشن وپای کوبی ميکردند .
اين سنت در بين ايرانيان همچنان ادامه پيدا ميکند تا زمان حضرت زرتشت که ايرانيان به دين زرتشت گرويدندوهمچنان اين آئين راهمواره گرامی داشتند.
درسنهء ۶۰۰ پس از ميلاد مسيح درقستنطنيه يک کشيش والامقام به نام (نيکولاس) وجود داشت که ايشان به ايران سفرهای بسياری کرده بودندکه در اوايل سلطنت انوشيروان عادل بوده است.
نيکلاس پس از باز گشت به قستنطنتنيه برگذاری اين آئين درايران را به آگاهی ديگر کشيشان رساند وچون برای زادروزعيسی مسيح مبداء تاريخی بخصوصی نداشتند زاد روز( حصرت ميترا ) را برای عيسی مسيح درنظر گرفتند که با همان آئين ميترائی جشن خود را برگذارکردند.
و ميترا برای مسيحيان به اين شکل در آمد
واينکه چطور اين تاريخ از ۲۱ دسامبربه۲۴ منتقل شدلارم به ذکر است چون که در آن زمان گاه شماری وجودنداشته بنابر اين يکروز در اين هفته انتخاب شده است که زياد جای نکوهش باقی نمی ماند
************************************
با اينکه خيلی خسته از ميهمانی بر گشتم ولی نوشتن و ياد آوری اين متن برايم خيلی مهم بود .
در پناه يزدانِ يکتا تندرست و شاد زيوی ......تا درودی دگر بدرود.
نویسنده : شهلا ; ساعت ٥:۱٩ ق.ظ روز سهشنبه ۱ دی ،۱۳۸۳
تصاويری از جشن سال نو در شهری که من حالا در آن اقامت دارم و هيچ دلبستگی به آن ندارم
خوب سال نو در اينجا هيچوقت برای من دل گرم کننده نبوده شايد کمی سرگرمم کرده ولی...ميدونی اين چند روزه به مرکز شهر نرفتم، چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نميدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب ميگم برات.....
در ايران من نيز سال نو ميلادی برای اقليتهای گراميمون است ولی آيا دلِ خوش نيز هست؟د وقتی ميبينم که بچه های بــــم هنوز سقفی بالای سر و جايی گرم برای خابيدن ندارند با چه دل گرمی در خيابان روم و با اينها همراهی کنم و خودم را شاد نشون دهم؟
اينجا خيلی زيباست، نه؟ ولی برای کسانی که مشکلی در ميهن برای هم ميهنانشون نداشته باشند
مگه ميتونم من مگه ميتونم من به خدا وندی خدا نميتونم!!!!
وقتی خيابان خوابهای مملکت و شهر من، تهران رو به افزايش است.....
گروهی از دانشجويان ايرانی در اعتراض به مرگ بيش از ۴۰ بی خانمان ظرف کمتر از يک ماه در تهران، دوشنبه شب را در خيابان های اين شهر گذرانده اند.
اصلن ببين علی چی گفته: مگر می شود خبر را خواند و گذشت ؟ اگر دلی چون برگ اقاقی در سینه داشته باشی بغض خواهی کرد. و با تمام قوا کمکش کنيم. يا شبح دوست نيک ديگرم، زيستن زير سرپناه دور از گزند گرما و سرما و باد و برف و توفان حق هر موجود زنده است و دريغ که امروز ما به جای پرداختن به حداکثرها بايد وضعيت فوقالعاده برای نجات جان انسانها اعلام کنيم. آخ چه خوش گفت شاملو؛ بيابان را سراسر مه گرفته است، که هم اينک همه جا را سراسر مه گرفته است مهی آنقدر غليظ که ما ۲ قدمی خو را نيز نميتوانيم ببينيم چه رسد به.... پس اين کمکها به کجا ميرود؟ مگر همينجا خيابان خواب ندارد؟ جايی نه چندان عالی ولی دست کم سقفی برای بالای سرشان درست کرده اند که در شبهای سرد سر پناهشان باشد. ای از خدا بی خبران بيدار شويد از اين خواب، خوابی که در آن از ارزش جان انسانهای اينچنين ی نا آگاهيد برخيزيد، دلم خيلی گرفته خيلی ..... در پناه يزدان تندرست و پيروز زيوی تا درودی دگر بدرود.
بله پارسال یکی دو ماه پيش از این تاریخ با ؛ سعیدحاتمی ؛ دوست گلم آشنا شدم در زمانی که در بهترین سایتهای ایرانی دنبال یه جای ایرانی زبان بودم به یکباره با عکس چند تاکله، که از برای يک پسر خوش تيپ و خوشگل بود رو به رو شدم که برام خیلی جالب بود وارد اون سایت شدم و کم کم با
سعید حاتمی آشنا تر شدم ، خیلی با هم حرف زدیم و هنگامی که از بیماری من آگاه شد مثل یک دوست گل و هم میهن فهمیده و دلنواز همیاریم کرد و پيشنهاد داير کردن يک وبلاگ را به من داد.
البته من بلافاصله جواب مثبت بهش ندادم چون باید کمی سبک سنگین میکردم آخه آگاهی نداشتم که وبلاگ یئنی چه و در آن چه میشود کرد واینکه ازخیلی جهات می بایست میدیدم که ..... (نزدیک به 2 ماه)تصميم گرفتن من طول کشيد تا بهش گفتم من میخام یک وبلاگ داشته باشم ولی به کمکت نیاز دارم چون هیچی ازش نمیدونم و سعید دوست همیشه گلم نیز با کمال میل قبول کرد که به من کمک کنه و آغاز به آموزش من از راه تلفن کرد تا بنده شدم بلاگر که درست یادمه اولین پیام را خودش„سعید حاتمی„ برایم نوشت و من کلی ذوق مرگ شدموپس از آن من را با دیگر دوستانش آشنا کرد؛ دختر گلی به نام "مهرنوش" که از اولین پیام نویسهای من بود و نوشته هایش مملو از محبت و صفا که هنوز برایم مینویسه ودختر گل ديگری به نام " آزاده " جون که خودش ميدونه چقدر دوستش دارم پسر گلی که پس از آشنایی من بهش میگم " شری آمریکایی" شراگیم جان بودکه دقيقن همچين روزي، روز دانشجو از بلاگش ديدن کردم و از مدل نوشتنش خيلی خوشم اومد و "آقا ساسان" که از بدی دوره زمونه گله مند بودو پس از مدتی به من گفت خاله شهلا و "سپنتا" که پسر گلم شد و "اميــن" که خالهء او نیز شدم و هنوزنيز هستم و"یک دل تنگ" که دختر گلی بوداز دیار غربت مثل خودم که خیلی وقته دیگر نمینویسه وپسری دیگر به نام "شهاب" که پس از چندی شد داداشی من
(اخه چون هم نام برادر خودم نیز است)که خیلی وقته نمینویسه ولی بلاگش هنوز سر پاست
و "ایران دخت" که او نیز از دیار غربت است و مثل خودم غربتی ست
تا يادم نرفته راجب يک دوست ديگرم نيز بگم" آرش " يک گيله پسر، گل پسر...
البته دوستان بسیار زیادی بودند که پشتیبان تازه واردی چون من شدند که از نبردن نامشون خیلی شرمنده هستم وديگر دوستان که در اين يک سال باهم آشنا شديم
ولی حالا چنین به وجود تو دوست خوبی که در این دنیای مجازی با هم آشنا شدیم عادت کردم که مثل خانواده درجه یک خودم دوستت دارم اینترنت آدرست را دارم و آی دی یاهو و شماره تلفنت و در برخی موارد آدرس خونه ات را هم دارم لازم به گفتن است که من در اینجا به نوشتن در مورد مسائل سیاسی فرهنگی و خانوادگی می پردازم و باید بگم که من به کمک "سعيد جون" از پرشین بلاگ به يک وب سايت اسباب کشی می کنم
ولی خيلی چيزها در اين مدت ازتون يادگرفتم و با خيلی مسائل اجتماعی ايران آشنا شدم چون خودم را در اونجا بين شما ميبينم واحساس ميکنم.... تک تکتون هم ميدونيد که ميهنم را دوست ميدارم وچقدراز مهر وعشقش سر شارم و دوريش چقدر ناراحت وشکسته دلم ولی اين نيزمیگذرد
حالا گذشته از وارد شدن حرص و جوشهایی که در این غربت به خاطر دوری از میهن و اینکه نمیتونم در آنجا مثمر ثمر باشم، بگذريم ولی از داشتن دوست گلی مثل" پیمان سعیدی " بسيارخوشحالم ....پس بيائيد بچه های تنها که بدون مادر و پدر و خانواده و بی پشتوانه گرم در اين زمستان صحرا را فراموش نکنيم
دوستان نيکم بسيار از اينکه دست آخر تونستم امشب برای اواين سالرد وبلاگم آپديت کنم البته زير نظر مهندس "سعيدحاتمی" خيلی خوشحالم .... آرزوی آرزوهايت را دارم
اگه کمک های شما سروران نبود هیچ کدام از این کارها انجام نمیشد . کمک های شما دوستان از جای جای این دنیای کوچک . از تهران خودمان گرفته تا اهر . از دانمارک و اسپانیا گرفته تا ....... . از کمک های مادی گرفته تا حمایت های معنوی وبلاگ نویسان . امیدورام همه ی شما سروران از همراهی خود با کودکان بم لذت برده باشید و بدانید که کودکان بم بزرگوارانه از همراهی شما شادمانند .
اين هم سندی از اين شادمانی :
دست همه تان درد نکند .
آخ که اگر بدونی لبخنداين دختر بچه چقدر من را خوشحال کرده اون خنده مليح واين عروسک که با چه ذوقی بغلش کرده و....دست تمام کسانی که کمک کردند درد نکنه درود بر قلبهای پاکتان باد.
در ضمن نقاشی زيبایيی که از گل آفتاب گردون بالای قالبم ميبينی کار دست دوست گلم به نام روئين است که چندی پيش به من هديه کرد و من با پروانه (اجازه) به اينجا واردش کردم.
در پناه يزدان تندرست و پيروز بر هر اهرمن پليدی زيوی
خيلی دور بودن ازتون سخته ها در اين ۱ هفتهء گذشته که الکی الکی از دوستان خوبم دور بودم و برام مثل يک سال گذشت ولی با کمک دوست خوبم که مثل برادرم دوستش دارم و براش احترام زيادی دارم، اومد اينجا و برام تمام برنامه هام رو درست کرد و با فورمات و .... تونستم باز هم بيام در نت و ببينم شما چی نوشتيد و از تازه های ميهنم با خبر بشم.
ميدونی همين که آدم دور از ميهن باشه براش کلی زجر آور است تازه وقتی که دوستان خوبی مثل تو گلم رو در ايران داشته باشم اميد بيشتری به ادامه راه دارم.
ای که دل پر صفا تر از هر چشمه ی بکر کوهسار داريد، چند آسمان پر ستاره ی کوير از ديده فرو ريختيد ؟ و پيمان عزيز
هم کم و بيش با خبر هستی که چی نوشته بود و با ديدن اين نوشتار درد غربت فراموشم شد
عاشقی يعنی مناجات با خدا عاشقی يعنی که ناله بی صدا
از ميان جمع ياران من چه تک افتاده ام
قطره ای اشکم که از چشم فلک افتاده ام
هر جا باشم مهر وطن باهامه
عشق وطن هميشه تو صدامه
وطن وطن زمزمهء هر روز و هر شب من
نام وطن قشنگترين حرف روی لب من
برای من مئنی زندگانی تو خاک اجدادی خود بودنه
وگرنه مثل تک درخت صحرا فنا شدن به جای آسودنه
اينو ميدونم هر جای دنيا باشم هنوز يک ايرانی عاشقم من
اصليتم فراموشم نميشه به راه دل دادگی صادقم من
قاليچهء حضرت سليمان منو ببر به آسمون ايـــــران
از اون بالا نگاش کنم محبوبم وصداش کنم
طفلی دل رو شادش کنم از قفس آزادش کنم
ایــــــران ایــــــران ایــــــران ایــــــران
ميدونی بار اول که اين آهنگ رو از پويا شنيدم فقط گريه نه، زجه زدم که چه جوری ازوطن دور شدم حالا اينجا برای توهم ميهنم که از همه بيشتر بهت وابسته شدم مينويسم که خدا نکنه که ازهمون ميهن که از همه چيزش گله مندی دور بشی چون دوری از ريشه ات خيلی سخته نازنين خيلي، ميدونی وقتی در ايران بودم اگر شعر يا ترانه ای برای دوری از ميهن ميشنيدم متوجه اين درد نبودم نميفهميدم که شبهای تهران که ويگن ميخوند چيه مئنيش....
شمس العماره رو که خوب ميشناسی
باغ ملی رو هم که حتمن بارها ازش گذشتي، حالا ببين حق دلتنگ شدن دارم يا نه؟
چو ايران نباشد تن من مباد بدين بوم و بر زنده يک تن مباد
*************************
دريغ است ايران که ويران شود کنام پلنگان و شيران شود
پس بيا عشق خالص خود را بگذاريم وسط و به مام ميهن مان افتخار کنيم به دور از هر ظلمی بايد عشق به آباد بودنش را در دل بپرورونيم تا برای نجاتش کاری انجام شود
در پناه يزدان يکتا تندرست، پيروز و شاد زيوی تا درودی دگر بدرود
چرا نبايد روياهامون رو پرورش بدهيم تا با آن ايده آل ها آينده ای روشنتر را بسازيم؟
آخه مگه وجود همین رویا ها وهمین خیال ها نیست که دلیل آینده سازی ما آدمها میشه و باعث میشه که برای رسیدن به آن آرزوهایی که در رویای خود پروروندیم تلاش بکنیم؟!
آيا شماها فکر می کنید که پر وروندن رویا در سرتون با واقعیت زندگی طبیق نداره؟
چرا فکر میکنید که داشتن خیال های زیبا" رویا "ساختن یک قصر کاغذیه؟
چرا شما نميتونيد احساساتتون روبه پارتــنِر، يا همون عزيز ترين کسی که از اعماق دل دوستش داريد بيان کنيد!!!!!!!!!
آيا چشم دروغ ميگه ؟ ؟ ؟ ؟ ؟خوب معلومه که زبان دروغ هم ميگه.......
ولی ابراز احساسات که، از ته دل بر می خيزه دروغ نيست عزيزم اين رو هميشه راحت به همدم خودت بگو و فکر نکن که او از کارهای تو متوجه ميشه که دوستش داری در خيلی موارد گفتن يک جمله؛
(از صميم قلبم هنـــوز و تا هميشه، دوستت می دارم)
نه تنها اتفاق بدی نمیوفته بلکه دلدار را از وجود اين مِهر در دل خودت مطمئن ميکنی پس اين را به سيستم اتو ماتيک مغز دلدار نسپر نازنينم ....
نميخام مثل مادر بزرگها نصيحتتون کنم ها ولی خوب تجربياتم شايد به دردتون بخوره ...
به من ميگی، تفاوت واقعيت با حقيقت چيست؟ آيا چشم دروغ ميگه ؟
جواب اين ۲ پرسش من رو بده ..... تا درودی دگر بدرود.
ميدونی برای بچه های بم خيلی دلم گرفته آخه تو اين غربت دستم به هيچ کجا بند نميشه که بهشون کمک کنم ولی تصميم گرفتم که به وسيلهء يک مـــــرد دانا و توانا آقا پيمان؛ اين نکو مرد ايرانی کمکی به اين بچه ها ی معصوم برسونم خودم يه جورايی از اينجا واز تو وديگر دوستانم خواهش کنم که دست کم نفری يک مبلغ کوچک برای اين طفلکی ها کمک کنيد.
آخه ايشون گفتند که؛ روز یکشنبه برای مدیران مدارس کرج سخنرانی دارم هرکی دوست داره آدرس محل سخنرانی رو میگذارم رو وبلاگ که بتونه بیاد قراره بجای پول دو هزار جلد کتاب داستان بگیرم برای بچه های بم.....باقيش رو خودت برو بخونولی تمنا می کنم که دست به دست هم بديد تا اين بچه ها بهتر زندگی کنند ... طفلکی ها پارسال همين موقع هنوز با مادر و پدرو خانواده شون زير يک سقف زندگی ميکردند نميدونی چقدر براشون جيگرم سوخت ...
بيائيد برای اينهايی که زنده هستند کاری بکنيم
چقدر بشنويم در فلان شهر بچه ای زير ضربات شلاق<۸۵ضربه> جان داد يا دختری ۵ ماهه بر اثر تجاوز مردی بی وجدان جان سپرد شد يا دختری به وسيله برادر نادانش به تجاوز رسيد و حامله در زدان فارغ شد يا همين خبرهايی که تو اعصاب هممون رفته .... من که دارم دپرس ميشم به خدا، مشکلات روحی و جسمی خودم کمه اينها نيز مزيد بر علت شدند....
پس بيا دست به دست هم بدهيم و ايرانی آباد و زندگی راحت تری برای کودکان بی سر پرست بم بسازيم با همين کمکهای کوچک...يادته هميشه از بچه گيمون شنيديم که ؛
(( قطره قطره جمع گردد وانگهی دريا شود ))
فرزندان بم را فراموش نکنيم
اين چند روزه که حالم خيلی گرفته و بد بوده همش اين رو گفتم؛
پروردگارا
به من آرامش ده ؛
تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده ؛
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم
بینش ده ؛
تا تفاوت این دو را بفهمم
و به من فهم ده ؛
تا از دنیا و مردم آن متوقع نباشم.
«جبران خلیل جبران »
که همدلی بهتر از هم زبانی است
راست ميگم يا راست ميگم؟
در پناه يزدان تندرست، پيروز بر تمام اهرمنان پليد زيوی .... تا درودی دگر بدرود.
آدرس و شماره حساب و شماره تلفن زيربرای کمک به اين عزيزان است؛
به اينجا بريد و گزارش کار رسيدن و مقدار پول های ارسالی را ببينيد....
شماره حساب؛ به نام عليرضا سعيدی در بانک ملت شعبه زبرجد پاسداران به شماره حساب ۲۴۰۱۸ ميباشد شماره کد شعبه ۶۵۱۰۲
بله شاعر جوان و نيک ايران زمين که من خيلی دوستش دارم
تمام حرفاش از ته دل بر مياد و وقتی به اشعارش گوش ميدی يا ميخونی انگار برای تو سروده وتعلق به سن و سال مشخصی نداره که آدم بگه اين شعراش برای جوانهاست يا ميان سالان يا پيرها .... برای کسانی خوبه که مزه عشق و عاشق شدن رو چشيدن ويا ضربه از آن خوردند که در صورت دوم خیــــــــــلی با حال تر ميشه حضور اين اشعار.... نه؟
بريم سر مسئله احساس ... چون توی شعرهای تو من زياد شروع می بينم. يعنی عاشقی ها آمدن و رفتن و دلت بارها شکسته. تلاطم های احساسی زيادی توی زندگی تا به حال داشتی؟
مريم حيدر زاده:بله.
( ای بگم چی بشن ... ) حالا از کتاب "مثل هيچ کس" می خونم: "هوای رفتن که کنی مرگ گل های مريمه" که البته اميدوارم انقدر دلت نشکسته باشه ...
مريم حيدر زاده: به هر حال کسی که مسير عشق رو انتخاب می کنه بايد بدونه که نه راه برگشتی براش وجود داره و نه بايد برگرده پشت سرش رو نگاه کنه. چون اون ديگه به نظر من اسمش معامله است. وقتی اسم خودمون رو يک عاشق واقعی ميگذاريم خيلی مسئوليت سنگينی داريم. مسئولتی در حد و اندازه های مجنون که فکر کنم کمتر کسی بتونه از عهده اش بر بياد.
عکس از رها
بهزاد: تو به عشق ابدی اعتقاد داری؟
مريم حيدر زاده:عشق های زمينی نمی تونند ابدی باشند ولی به هر حال می تونند جنبه تکاملی برای انسان داشته باشند. انسان با انسان تکميل ميشه. يعنی ما هر چقدر بگيم که يک عشق آسمانی ميتونه يک سری نيازهای بشر رو پاسخ گو باشه به نظر من اينطور نيست. شايد چون هميشه من احساسم کاملاً بر عقلم غلبه داشته اين رو ميگم. ولی به هر حال تجربه ها باعث سرخوردگی در عشق برای من نشدند.يعنی يک تجربه و يک شکست باعث نشد که من کلاً با عشق خداحافظی کنم و با وجود اينکه فاصله عشق و تنفر يک نقطه است، تنفر رو انتخاب کنم.
بهزاد: پس بهتره شکست بخوری که برای ما شعرهای بهتری بنويسی ( با خنده شيطانی ) ...
مريم حيدر زاده: بله. فکر می کنم درست باشه. به دليل اينکه هميشه غم تاثير بيشتری توی زندگی افراد داره تا شادی. شادی ديدار، هميشه خيلی سريع تموم ميشه.ولی اگر کسی آدم رو ناراحت کنه و اون از کسی برنجه خيلی خاطره اش بيشتر می مونه. متاسفانه اين يک قانونه و هميشه همين طور هست. وقتی از عشق مطمئن ميشيم تقريباً تبديل ميشه به عادت و اون عشق رو به نظر من کمرنگ می کنه.
عادت در همه موارد خوب نيست!
عکس از رها
"الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال، هيچ چی از اون روز نمونه به جز گلهای پرپرش".
********
ميدونی ما آدمها نبايد به کسی که دل ميبنديم توقع داشته باشيم که او نيز مثل ما جواب بده يئنی راحت تر بگم ازش نخواهيم که همون عشق و محبت رو به ما بر گردونه چون اين من نويی بودم که مهر ورزيدم ونبايد بخوام که اون ؛عشق مورد نظر؛ نيزبه همين اندازه به من علاقه نشون بده ....نميدونم منظورم رو رسوندم يا نه!؟
تا ميتونی با عقلت برو جلو نه با دلت که راه دل هميشه به منزل مورد نظر تو نميرسه و گاهی هم امکان بی راهه رفتنش رو بده و بدون که با گفت کاشکی هيچ مشکلی حل نشده .
خيلی دلم ميخواست اونجا بودم وبا تو دوست گلم رو در رو سخن ميگفتم و خودم رو ميان شماها حس ميکردم و روی گل همتون رو از نزديک ميديدم ولی بايد از کارهام(مشکلاتم) کم کنم وخوب خوب و تندرست به ديدارتون بيام که برای تک تک شما خيلی دل تنگم
پس عقل رو فرا راه خود قرار ده نه حرف دل را
راستی فردا زاد روز يکی از دوستان گلم است؛ عزيزم زاد روزت پيروز بادآرزوی آرزوهايت را دارم
ديشب اين گزارش رو خواندم و خيلی رفتم تو فکر آخه به چه قيمتی بچه ام به من احترام بگزارد؟ چون من نيز مجبــــــور به احترام نا دانسته به والدينم بودم؟ آيا ارزشها را برای من مشخص کرده بودند؟ که هيچگاه اجازه بيان ايده يا سليقه ام را نداشتم و هميشه از جانب مادر وپدر وبنا به خواست ايشان راهم را پيش ميگرفتم
شکاف بين نسل ديروز و امروز: يک فرصت يا يک بحران؟
در ايران، کشوری که حدود هفتاد درصد آن را جوانان تشکيل می دهند، مشکلات بين نسل جوان و والدين از موضوعات قابل توجه اجتماعی است. بسياری از جوانان می گويند پدر و مادرها آنها را درک نمی کنند و زبان آنها را نمی فهمند. برخی از جوانان می گويند توقع بزرگ ترها از آنان بيش از حد است و بزرگترها فشاری را که بر جوانان وارد می شود، حس نمی کنند.
"اين نسل سئوالش از پدر و مادرها اين است که اصولا چرا مرا به وجود آوريد و با کدام برنامه؟ چون احساس می کند که حضورش باری به هر جهت است..."
اما بسياری از پدر و مادرها يا حتی پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها نيز از اين گلايه دارند که پسرها و دخترها، آنطور که بايد احترام بزرگتر ها را نگه نمی دارند، به انتظارات آنها توجه نمی کنند و يا اينکه توقع آنها از پدر و مادر بالاست.
تفاوتی که بين دو نسل است اين است که پدران و مادران ما در فرهنگی تربيت شده اند که در آن همه اميال فردی سرکوب می شده و هيچگونه گرايش فردی ارج نهاده نمی شود تا آنها در خدمت کليت جامعه باشند، ولی نسل جديد به دليل ارتباط با جهان و حضور در فرايند جهانی شدن با اين مشکل مواجه است که حضور خود را چگونه به نحو خلاقانه ای اثبات کند؟ و چون امکانی از سوی نسل گذشته برای اين کار احساس نمی کند با پدر و مادر خودش دچار تعارض می شود
امروز با توجه به تحولات ونيازهايی که فرايند جهانی شدن دارد و ارتباط فرهنگ ها، جوانان توانسته اند با فرهنگی که از آنها تشخص طلب می کند و به فرديت و خلاقيت فردی اهميت می دهند ارتباط برقرار کنند، ولی نسل گذشته اين موضوع را بر نمی تابد و همچنان سعی می کند اين فرديتو خلاقيت را سرکوب کند و از طرفی نسل جوان می خواهد اين فرديت را تقويت کند، پس به لحاظ تاريخی و ساختار فعلی جامعه، ما به کليت هايی نياز داريم که اجزاء در آن معنی نداشته باشند بنا بر اين ما افرادی نمی خواهيم صاحب خلاقيت و فکر بلکه اجزايی می خواهيم درخدمت کليت... که اين کليت به لحاظ مذهبی، فرهنگی و سياسی هدايت می شود.
نظر شما در اين باره چيست؟ اگر جوان هستيد. از والدين خود چه توقعاتی داريد؟ توقع مالی، حمايت معنوی يا گذراندن ساعاتی بيشتر از وقتشان با شما؟ آيا زبان يکديگر را می فهميد يا آنکه در ارتباط برقرار کردن با نسل قبلی دچار مشکل هستيد؟ اگر پدر و مادر هستيد و فکر می کنيد فرزند جوانتان آنطور که می خواهيد حرف گوش کن نيست، دنبال خوشگذرانی با دوستان است تا درس و مشق يا ملاحظه موقعيت خانوادگی را نمی کند، ولخرج است يا اينکه فرزند جوانی داريد که از هر نظر آرزوی شما را برای داشتن يک جوان شايسته برآورده کرده است.
××××××××××××××××××××××××××××××××××××
به دوست گلم که گزارش های جديد ی در باره بيماری اِم اِس نوشته سری بزنيد
و يک دوست گل ديگرهم برای من فال حافظ باز کرده و از ايشون پرسيده (نيت کرده)برای
تندرستی من و ببينيد چه جوابی گرفته؛
عشـق بازی و جوانی و شــراب لعل فـــام مجلس انس و حريف همدم وشرب مدام
اين پائيز زيبا هنوز داره دلبری ميکنه و ميدونه که من عاشقشم با من راه مياد و با اين رنگهای زيبا حسابی باهاش کِيف ميکنم دوستش ميدارم بدون هيچ ادعايی چون من فرزند مهر هستم و درماه مهر چشم به جهان گشوده ام
مطالعات جديد نشان مي دهد كه استاتين ها (داروهايي كه پايين آورنده كلسترول هستند) ممكن است در درمان بيماري ام.اس مؤثر باشد. احتمالاً استاتين ها در تعديل سيستم ايمني نقش دارند.
در يك مطالعه اثرات سه استاتين، Mevastatin و simvastatin و lovastatin روي گلبولهاي سفيد خون بررسي شد. اثر اين داروها روي گلبولهاي سفيد ۷۴ بيمار مبتلاء به ام.اس عود كننده، فروكش كننده و پيش رونده ثانويه و ۲۵ بيمار سالم نشان داده شد. در اين مطالعه به برخي نمونه ها استاتين به برخي اينترفرون و در بقيه تركيب استاتين و اينترفرون اضافه شد.
هر سه نوع استاتين پاسخ ايمني سلولي را سركوب مي كردند. در اين ميان simvastatin بيشترين اثر را داشت. در اين مطالعه كه داخل لوله آزمايش انجام شد تركيب استاتين ها و بتا اينترون اثر بيشتري نسبت به اثر استاتين ها به تنهايي داشت. مطالعات بيشتري جهت بررسي اين داروها در بدن انسان لازم است.
در مطالعه ديگري محققان نشان دادند كه نوعي استاتين موسوم به atovastatin سبب بهبود علايم در موشهاي مبتلاء به نوعي بيماري شبه ام.اس موسوم به انسفالوميليت اتوايمون آزمايشگاهي (EAE) مي شود. اثرات اين دارو در دوزهاي مختلف بررسي شد. نتايج اين مطالعه نشان مي دهد كه بيشترين اثربخشي با دادن دوز بالاي دارو مي باشد. اين دوز دارو معادل ۱۰ برابر دوز استفاده شده براي كاهش سطح كلسترول در انسان مي باشد.
هر دو اين مطالعات اميدواركننده اند اما هنوز اثرات استاتين ها روي بيماران مبتلاء به ام.اس بررسي نشده است. همچنين مشخص نيست كه اين دوز بالا چه عوارضي در انسان ممكن است به دنبال داشته باشد. اين مقالات در مجله نورولوژي اكتبر ۲۰۰۲ در جلد ۵۹ صفحات ۹۹۷-۹۹۰ به چاپ رسيده است.
اميدهاي تازه در درمان ام . اس :
نتايج مطالعات اخير که در مجله The New England Journal of Medicine به چاپ رسيده است از داروي جديدي به نام آنتگرين (Antegren) در درمان بيماري ام . اس خبر مي دهد.
آنتگرين نوعي آنتي بادي است که به روش مهندسي بيولوژيک تهيه شده است. آنتگرين به سلولهاي ايمني متصل شده و مانع حرکت آنها به داخل مغز مي گردد. در نتيجه سلولهاي عصبي از حمله سلولهاي ايمني به غلاف ميلين در امان مي مانند. اين دارو به صورت ماهانه از طريق وريدي تجويز مي شود.
براساس مطالعات صورت گرفته بر روي اين دارو در ۲۶ مرکز در ايالات متحده ، کانادا و انگلستان تعداد ضايعات موجود در ام . آر . آي و تعداد حملات در بيمارانيکه از اين دارو به مدت ۶ ماه استفاده مي کردند به طور قابل توجهي کاهش يافت.
مطالعات بيشتر در خصوص اثرات و عوارض دراز مدت اين دارو در دست انجام است.
بار پيش که رفته بودم دکتراو نيز راجب آنتی گرين (Antegren) با من سخن گفت و فکر کنم از آغاز سال نو ميلادی من هم اين دارو را استفاده کنم ....پس دوستان مبتلا بيائيد و قوی تر از گزشته در برابر اين بيماری بايستيم و از رو ببريمش چه از نظر جسمی و چه روحی وياد او را در دل هميشه داشته باشيم خدا هميشه با ماست، پس با ياد او به آينده نگاه کنيم دوستتون دارم
ديشب وقتی در اخبار اينجا در مصاحبهء تلوزيونی از زبان يک فرد آمريکايی در برلين شنيدم که آينده ايران در دست اين انتخابات آمريکا است يک تکون حسابی خوردم .... آخه چرا بايد مملکت ما و اختياراتش در دست اجانب باشه؟ يا آمريکا يا انگليس؟
وقتی هم که به بلاگ زيتون رفتم و ديدم که همه چيز بستگی به اين انتخابات داره در ايران کلی شاکی شدم ولی چه ميشه کرد جز انتظار و رقم خوردن سرنوشتمون به دست ديگرانی چون
تا کنون جورج بوش از جان کری پيش است اما نتيجه نهايی هنوز قابل پيش بينی نيست
'سرنوشت انتخابات آمريکا به آرای اوهايو بستگی دارد'
با اينکه شمارش آرا در انتخابات رياست جمهوری آمريکا در اکثر ايالت های اين کشور خاتمه يافته، سرنوشت نهايی اين انتخابات به اعلام نتايج شمارش آرا در ايالت اوهايو بستگی يافته است.
نتايج به دست آمده از شمارش آرا در اکثر ايالت ها نشان می دهد که جورج بوش، رييس جمهوری و نامزد حزب جمهوريخواه، از لحاظ کسب آرا در کالج انتخاباتی، نهاد تعيين کننده رييس جمهوری، از جان کری، رقيب خود از حزب دموکرات، پيشی گرفته اما اختلاف آرای دو نفر در حدی نيست که نتيجه نهايی مشخص شده باشد و سرنوشت انتخابات به نتيجه رای گيری در ايالت اوهايو بستگی يافته است.
نظر شما درباره نحوه برگزاری انتخابات آمريکا، از جمله مبارزات انتخاباتی آن چيست؟ در مورد نامزدان اين انتخابات چگونه فکر می کنيد؟ انتخاب هر يک از آنان چه پيامدهايی برای آمريکا و کشورهای ديگر خواهد اشت؟
در جمهوری اسلامی ايران تا کنون زنی به رياست جمهوری نرسيده است، اما آيا اساسا احراز اين مقام برای زنان امکان پذير است؟
در قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران از جمله شرايط رئيس جمهور قيد شده است که او بايد يکی از
"رجال"
باشد.
به دنبال بحثی که درباره امکان شرکت نامزدهای زن در انتخابات رياست جمهوری ايران پيش آمده بود، غلامحسين الهام، سخنگوی شورای نگهبان روز دوم آبان اظهار داشت که اين واژه
"تا کنون به معنای جنس مرد"
بوده است.
برخی از فعالان سياسی زن، از اين برداشت انتقاد کرده اند.
ابهام در تعبير کلمه
"رجل"
اختلاف نظری که به تازگی پيش آمده، در اصل پيشينه ديرين تری دارد و به زمان تدوين و تصويب قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران برمی گردد، و کسانی که از نزديک با وقايع آشنا بوده اند، از اين پيشينه آگاه هستند.
آيا رياست جمهوری در ايران بايد در انحصار مردان بماند، يا زنان هم می توانند در سطوح بالای مديريت قرار گيرند؟
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
من که ميگم يک زن ميتونه بهترين باشه برای رياست جمهوری چون هميشه بانوان چند جانبه به تمام قضايا نگاه ميکنند وسپس تصميم ميگيرند ..... ولی از ديدن نظرت خوشحال ميشم برام بنويس من هم روشن شوم
راستی رجل که در مئنا برای واژه مرد به کار ميرود هميشه....... آيا؟.....
ببين >>>>هنوز سقفی بالای سرشون ندارند و سرمای زمستان هم در راه است<<<<
ميدونم که همتون با اين صحنه ها آشنائيدولی چرا تويی که در زندگی خوشی هستي قدرش رو نميدوني؟ و از همه چيز گله ميکنی و دنبال بهتر زندگی کردن ميگردي؟
درسته اين حق هر انسانيه که در کمال رفاه دست کم رفاه نسبی زندگی کنه ولی ميدونی... من هميشه از وقتی که وارد زندگی خصوصيم شدم و به نام يک آدم عاقل و بالغ زندگي رو آغاز کردم انتظار زيادی از زندگي نداشتم و هميشه به پائين تر از خودم از نظر مالی، اجتماعی فکر کردم و همينجور در مورد بيماريم هميشه به کسانی که موقعيت خيلی بد تر از من دارند فکر کردم و از خدای خودم سپاسگزار بودم که سرنوشتم را اينجور رقم زده وبه اين ۲ بيتی از سعدی؛
آن روز که توسن فلک زين کردند .... وآريش مشتری و پروين کردند
اين بود نسيب مـــا ز ديوان قضا.... مـا را چه گنـه قسمت مـا اين کردند
با ايمان کامل روزگارم را گزروندم و با تمام سختيها و مشکلات زندگی کنار اومدم وهيچگاه زانوی غم بغل نگرفتم و روحيهء خوب خودم را تا جايی که ميشده از دست ندادم و با تمام موارد زندگی دست و پنجه نرم کردم با اينکه با داشتن اين بيماری مزخرف قسمت به قسمت بدن بيمار زير فشار است و در من از همه بيشتر چشمام و حافظه ام با تمام تلاشی که کردم باز اثر بدی روش گزاشته ولی من هنوز ميتونم روی دو پای خودم راه برم و خوشنودم که اين دادهء خدايی را هنوز دارم، چون هميشه ميگم که،
من در برابرمشکلات شکست ناپزير هستم
هرچند که ما خانومها در برخی موارد يئنی در يک زمانی <يک بار در ماه>بسيار زود رنج و خرده بين ميشيم ولی با اين مورد کوچک نيزميشه کنار اومد و فکر نکنيم که دنيا به آخر رسيده ( رو به بانوان و دختران)....
خيلی حرف داشتم ولی اينجا که ميشينم همش يادم ميره ...
به هر روی هميشه برای همهء همدردای خودم و ديگر بيمارن آرزوی تندرستی دارم ....
تو را به هر چه که دوست داری و ميپرستی به خودت بيا و اينقدر زندگی را سخت نگير مگه ما بيشتر از يک بار پا به اين دنيا ميگزاريم؟
پس بيا در همين يک بار نيز تا جايی که ميشه از زندگی لذت ببيرم از هرآنچه که داريم خوشنود باشيم و دست از گلايه به در گاه يزدان بر داريم و سپاسمند باشيم....
بـــــــــــاشــــــــه؟
دوستت دارم ای فرزند مهرِايران زمين، بيا دست به دست يکديگر داده و آينده ای نو بسازيم
درد دلی برای تودوست نيک بود اين نوشتارم
شاد باش و ديگران را نيز شاد کن در پناه يزدان تندرست و پيروز زيوی
اين برای دوستانی که از بلاگ دوست گلم نتوانستند به اين سايت وارد شوند است
تنهاترين هاى ديار فاجعه
• بنويس زندگى ما نابود شد، خودمان هم نابود شديم، اما برايمان چه کار کردند حتى يک کانکس که حق ما براى زيستن بود را نيز از ما دريغ کردند و امثال من بايد يک شب خانه خاله، يک شب خانه عمو و شايد خانه غريبه ها سر کند تا صبح شود • "فاطمه - چ ۱۹" ساله، يکى از اين افراد است که در اين سن کم مسووليت برادر ۱۴ ساله اش "حسين" و خواهر ۱۱ ساله اش "زهرا" به دوشش افتاده است. اين سه طفل يتيم در ۹ ماهى که از زلزله میگذرد جمعا" تنها۲۷۰ هزار تومان پول از بهزيستى دريافت کرده اند و دوران سختى را پشت سر گذاشته اند
دوشنبه ٢۷ مهر ١٣٨٣ – ١٨ اکتبر ٢٠٠۴
بم، خبرگزارى جمهورى اسلامى - محمدرضا شکراللهى تنهاى تنهاست، بی کس محض است، همه کسانش را از دست داده است، مثل نهال نورسى است که در برهوت سخت زندگى در کابوس موحش تنهائی اش تک افتاده است. از جمع خانواده هشت نفريش فقط او باقى است، پدرش، مادرش، سه برادرش و دو خواهرش در دل گورستان سرد شهرش آرميده اند و فقط او مانده است و بس. آن سحرگاه مرگبار که گهواره خواب ناز مردمى را به تابوت هزاران نعش له شده بدل کرد، کاشانه پر مهر و محبت خانواده "آبادى" واقع در خيابان "تختى" بم نيز بر سر ساکنانش باريد و از ميان اين خانواده خوشبخت کسى جان بدر نبرد جز "محمد" پسر بزرگ خانواده که آن شب در کاشان بسر مىبرد. "محمد آبادى" جوان ۲۰ ساله بمى اينک سخت تنهاست، امروز ديگر در ميان آدمهاى دنيا نه کسى را ندارد که بر او تکيه کند و نه جايى تا شبها در آن بياسايد. تنهائى اش و خلوتش برايم رعبآور است، در چشم برهم زدنى همه کس و کارش را از دست داده است، نمى توانم به سرنوشت تلخش بينديشم، نگاه بى رنگ اما مهربانش دلم را بدرد مى آورد، انگار نيشترى است که بر ژرفاى قلبم مىنشيند، نمى دانم بايد خوشحال باشم که جاى او نيستم يا خجالت بکشم که چرا او آن هم در اوج شور عمرش بايد يکه و تنها بار اين همه رنج را بر دوش نحيفش بکشد. "محمد"که در بهار زندگى بايد داغ بى کسى را تحمل کند، اينک در بم در شهرش خانه به دوش است، ديگر از خانه اش که قربانگاه عزيزانش بوده، اثرى نمانده و حتى تلنبار آوار خانه اش را نيز کاميونها به خارج از شهر برده اند و ديگر از غوغاى سبز و شور و شوق بازيهاى خواهران و برادرانش که از او کوچکتر بودند در اين خرابه جز اصواتى وهمناک اما دلنشين چيزى نيست. اينک به جاى آن خانه شلوغ، زمينى عريان با بوى تند خون برجاست و اين جوان تنها و يگانه بر جا مانده از آن کانون گرم بايد شبهاى سخت بى کسى اش را در کانکس نگهبان هلال احمر بخوابد و فقط دلش به اين خوش باشد که گاهى خواب شيرين عزيزانش را ببيند: مادرش را در چادر سفيد نمازش، پدرش را با حرکت تند انگشتش روى قطار دانه هاى تسبيح سياه رنگش، خواهرانش را که انگار خياطى شان از روى الگوهاى بريده شده از روزنامه تمامى ندارد و برادران کوچکش را که همواره با ورود محمد به خانه کلى ذوق مى کردند و "داداش داداش" گويان گردش حلقه مى زدند و از سر و کولش بالا مىرفتند. اينها را که برايم گفت، هنوز نگاهش مات بود، اما شبنم پاکى روى غبار چشمان قهوه اى رنگش حلقه بسته بود. ***
در جاى جاى شهرستان زلزله زده بم، فاجعه با تمام وجود دهن کجى مى کند. در اين ديار تقريبا" آدمى وجود ندارد که کسى را از دست نداده باشد. از اين نظر شايد نوعى "عدالت مرگبار" در ميان بمى ها وجود دارد هرچند که "مساواتى" در کار نيست. همه بازماندگان حادثه عضو يا اعضايى را در انجمن هزاران نفرى گورستان شهر دارند اما سرنوشت افرادى که از اعضاى خانواده خود ديگر هيچکس برايشان باقى نمانده است تا پشت و پناهشان باشد، دردناکتر از سايرين است. اين موضوع درباره بچه ها هولناکتر از زنان يا مردانى است که آنها نيز عضو "کلوب بى کسان مطلق" اين ديارند. نمى دانم "محمد آبادى" که در يکى از شلوغترين خانواده هاى ايرانى زيسته است و به گفته دوستانش، کانون آنها همواره گرم و پرنشاط بوده است، اينک چگونه در خلوت جانکاه تنهايى اش شب و روز مى گذارند. خودش مى گويد: يک ماه اول حادثه خواب به چشم نرفت و اينک هم لحظه اى نيست که از ياد خانواده ام غافل شوم. او که ديگر در شهرش هيچ کس جز يک دختر عمه برايش باقى نمانده است، با آه جانکاهى مى گويد: روزها علافم و شبها را به کانکس نگهبان هلال احمر پناه مى برم. اين جوان بى کس ادامه مى دهد: به تنها بازماندگان حادثه نظير من که تنها يک نفر باشند، کانکس نمى دهند و به همين خاطر من جايى براى خوابيدن ندارم و بناچار روزها پرسه مى زنم تا شب شود و به کانکس هلال احمر بروم. آبادى مى گويد: از پدرم يک تاکسى برايم به ارث رسيده است که آن را از زير آوار درآوردم و مبلغ يک ميليون و دويست هزار تومان هزينه کفن و دفن خانواده ام را هم خرجش کردم اما بخاطر اينکه متاهل نيستم اجازه کار با آن را هم به من نمى دهند و به اين همين دليل الان آس و پاسم. از اين جوان بى کس و کار بمى که از لابلاى کلامش رگه هاى ذوق را يافتم، خواستم تا بر روى کاغذ حرف دلش را برايم بنويسد. او اين مطلب را نوشت: "بم" بنياد محبت بلنداى مهر مادرى بابا و مادر باغ مهربانى باستانى - ماندگارى بسطامى (آواز) - ملاحسين (نى) "بم" بلنداى موسيقيايى (bam) براى من بهانه ماندن بوستان مهر و "بم" بن بست مردن
تنهايى محمد، "نادر" نيست هرچند از نظر تعداد تلفات عضو خانواده اش شايد رکورددار باشد. از ميان "کلوپ بى کسان"، نگاه محجوب "ميثم اسدى" را از ياد نمىبرم. ۱۸ ساله است، پدر و مادر و خواهرش را از دست داده است. او را از زير آوار بيرون آورده اند، آثار زخم بر جاى جاى جسمش پيداست. پدر فداکارش در هنگام زلزله خود را بين او و سقف عايق کرده بود تا پسرش زنده بماند و او زنده مانده اما با قلبى مالامال از غصه براى خانواده اش بخصوص پدرى که دليرانه جان فدايش شده است. ميثم مى گويد: آن شب نفرين شده که زلزله آمد پدرم که در کنارم خوابيده بود، بلافاصله خودش را سپر من کرد تا سقف خانه روى من نريزد. وى که که قطرات درشت اشک در چشمانش مىدود، ادامه مى دهد: تيرآهنها به کمر و سرش اصابت کرد و پدرم در کنار من فرو غلطيد، صدايش را مىشنيدم که به مى گفت، بعد از او صبور باشم و هرگز نترسم. گريه امانش نمى دهد، بغض گلويش را فشرده است، سکوت مى کنم تا آرام بگيرد و آرام گرفت. گونه هاى خيسش شده بود، ادامه حرفش را پى گرفت: حدود۲۰ دقيقه گذشت، پدرم گرمش شده بود، خون بالا مىآورد اما مرتب به من دلدارى مى داد که حتما" زنده مى مانم، روى سينه من خون بالا آورد، نفسهايش به شماره افتاد، "اشهدش" را گفت و تمام کرد، حتى آخ هم نگفت و مرا.... موضوع را عوض کردم تا از آن حال و هواى جانگداز بيرون بيايد. س - از مادر و خواهرت بگو؟ ج - با اينکه آنها هم کنار ما خوابيده بودند، اما از آنها هيچ صدايى نمى آمد، انگار همان لحظه اول رفته بودند، از جمع خانواده چهار نفرى ما فقط من بد شانس بودم که ماندم، آن هم به خاطر فداکارى پدرم. س - چطورى نجاتت دادند؟ ج - پدرم که تمام کرد، ديگر همه اميدم قطع شد، تمام بدنم قفل شده بود، شوکه بودم، نفس کشيدن برايم سخت شده بود، حدود چهار ساعت زير آوار بودم، چند بار بيهوش شدم و دوباره در اثر باد خنکى که از روزنه اى به صورتم مى خورد، به هوش آمدم، سرم گير کرده بود، دهانم را به سمت آن سوراخ برگرداندم تا بهتر نفس بکشم، صداى امدادگران را شنيدم که مى گفتند در اينجا همه مرده اند، کسى نيست، برويم و رفتند و من هرچه داد زدم کسى صدايم را نشنيد. ميثم که انگار در آن لحظات سخت سير مى کند، چشمانش را تنگتر کرد و گفت: حسابى نااميد شده بودم، اما فداکارى پدرم براى زنده ماندم، برايم روحيه بخش بود، او مرده بود تا من زنده بمانم، لذا تقلايم را بيشتر کردم، يک دفعه صداى پسر خاله ام را شنيدم، روحيه گرفتم، فريادش را که مى گفت "کسى اينجا هست" شنيدم، او درست بالاى سرم ايستاده بود، به هر فلاکتى و با تمام وجود داد زدم و او صدايم را در زيرپايش شنيد، با ميلگرد شروع به کندن کرد و نوک آن چند بار از جلوى صورتم رد شد و حتى پيشانيم را خونى کرد اما دردى احساس نکردم حتى زخم آن برايم لذتبخش بود. ميثم ادامه داد: وقتى مرا درآورد، له شده بودم، يک پتو به دورم پيچيد و مرا روانه بيمارستان کرد، در آنجا باز از حال رفتم اما پيش از آن، برق يک نور تند را زد، فکر مى کنم فلاش دوربين يک خبرنگار بود. جوان بمى مى گويد: دست له شده ام را در بيمارستان عمل کردند اما آنقدر بى دقتى کردند که حتى شيلنگ "درن" را که براى جمع آورى خون بدنم کار گذاشته بودند، به دستم بخيه زده بودند، بعد از چند روز که آمدند آن را درآورند هرچه آن را مى کشيدند درنمى آمد و هرچه من هم از روى درد فرياد مى کشيدم آنها درک نمى کردند، اما در نهايت فهميدند که "درن" را به دستم بخيه زده اند. ميثم افزود: وقتى از بيمارستان برگشتم و به بم آمدم، "چلهم" شده بود همه شهر قبرستان شده بود، وقتى قبر جمعى خانواده را ديدم (گريه مى کند) باورم نمى شد که خانه ام به قبرستان آمده است، دلم آتش گرفت روى لوح سيمانى گور خانواده ام نام مرا هم جز مردگان نوشته بودند، البته آنها درست نوشته اند، چون من واقعا مرده ام. و باز مى گريد و من از اينکه اشکش را درآورده بودم، احساس گناه مى کردم. براى اينکه موضوع را عوض کنم از آينده اش پرسيدم، اما خودش بازهم اصرار به گفتن داشت، شايد با اين کار سبک مى شد. در گورستان دلم براى خواهرم سوخت، گورش در وسط پدر و مادرم قرار دارد، مانند شب حادثه که بين آنها خوابيده بود، به خواهرم گفتم: خواهرم نترس، بابا و مامان تا ابد در کنارت هستند و فقط من تنهايم، تنهاى تنها. باز گريست و گريست و مرا هم به گريه انداخت، خواستم به هر ترتيب از آن حال و هوا خارجش کنم، به جاى حساسى زدم تا واکنش نشان دهد، از او پرسيدم که آيا هنوز هم شهرش را دوست دارد يا نه؟ گونه هايش را از آبشار اشکهايش پاک کرد، قيافه حق به جانبى گرفت و با نگاه شماتت بار به من گفت: معلومه، اينجا شهر من است، اينجا قربانگاه خانواده ام و خانه هميشگى آنهاست، چند روز پيش وقتى به کيش رفتم، طاقت نياوردم و زود به شهرم برگشتم. حالش بهتر شد، چشمانش را به دوردستها دوخت، رد رويا را در نگاهش خواندم، در همان حال گفت: دلم مىخواهد دوباره بم مثل قبل آباد و سرسبز باشد و خانه هاى مردم از نو ساخته شود و بمى ها بخصوص آدمهايى بى کس و کار که خيلى از آنها بخصوص بچه ها وضع بدترى نسبت به من دارند، راحت باشند. ميثم ديپلم رياضى است و عشقش قبولى در دانشگاه است، اما رتبه امسالش ۱۳۲۵۶ شده است. خودش مى گويد: ديگر هيچ هدفى و اميدى در زندگى ندارم جزاينکه به دانشگاه بروم تا شايد مشغولياتى داشته باشم و از کابوس زندگى بى خانواده راحت شوم. براستى نيز کاش مسوولان امر براى فرزندان يتيم و بى کس کار اين ديار که ديگر دل خوشى و سرگرمى خاصى ندارند و زندگى آنها فقط به زجر و غصه خوردن محدود شده است، تمهيداتى بينديشند و سر آنها را در عرصه هاى تلاش و پويش بخصوص تحصيل گرم کنند، مثل يکى از آنها به نام "على رفيع زاده" که دانشجوست و شايد درس و فحص، ذهنش را از بلايى که برسرش آمده تا حدى دور کرده باشد. رفيع زاده ۱۹ ساله است، دانشجوى رشته کامپيوتر است، او در زلزله بم پدر و مادرش را که هر دو معلم بودند و نيز خواهر و برادرش را از دست داده است. او چهارشنبه سوم ديماه سال۸۲ از بم به کرمان رفت تا به دانشگاه برود و شب حادثه در ديار فاجعه نبوده است. على مى گويد: صبح حادثه به بم آمدم، خانه ام خراب شده بود، اعضاى خانواده ام زير آوار بودند، همه رفته بودند، با دستانم جسمان بى جان آنها را يکى يکى از از زير خرابه ها درآوردم. سکوت مى کند، رويش را برمى گرداند، مى خواهد اشکش را نبينم، اما بغضش را چه کند. چند لحظه از او دور مى شوم تا در خلوتش، دقش را خالى کند. على عضو يک "NGO" مختص کودکان تک مانده است و من در محل استقرار اين "NGO" با او مصاحبه مى کنم. او دراين محل به ديگر کودکان نظير خودش که کس و کارى ندارند، کمک مى کند، چند لحظه اى سرش به کار اين کودکان گرم مى شود و من دوباره به سراغش مى روم. از احساسش براى مردن سخن مى گويد و من به کودکان بى کسى که در اين محل به دورش حلقه زنده اند و هر کس چيزى از او مى خواهد، اشاره مى کنم و مى گويم: حيفت نيست که حتى به خاطر اينها هم که شده، اين گونه حرف بزنى. سکوت مى کند، به کودکان بى کس حلقه بسته در اطرافش مى نگرد، دست کوچک يکى از آنها را مى گيرد و مى بوسد. فضا را مناسب مى بينم. س - از زندگى بگو، مردن بس است؟ ج - امثال من شايد با خدمت به اينگونه بچه ها، مرور خاطرات خوش گذشته، يا شنيدن يک موسيقى ملايم و بخصوص درس خواندن به آرامش برسند. به تلخى مى گويد: بنويس زندگى ما نابود شد، خودمان هم نابود شديم، اما برايمان چه کار کردند حتى يک کانکس که حق ما براى زيستن بود را نيز از ما دريغ کردند و امثال من بايد يک شب خانه خاله، يک شب خانه عمو و شايد خانه ها غريبه ها سر کند تا صبح شود. او با ترديد در چشمانم مىنگرد و مىگويد: آيا واقعا" اينها را که گفتم مى نويسى. "الهام" دختر بچه شش ساله اى است که او نيز ستاره زندگى اش به تاريکى گراييده است. او در "NGO" ويژه نگاه دارنده کودکان تنها مانده موسوم به "شکوفه هاى بم" سرگرم بازى با ديگر همسن و سالان خود است. به سراغش مى روم اما قلم و کاغدم را که مى بيند، مى گريزد و در گوشه اى کز مى کند. با هر زحمتى قفل کامش را مى گشايم و از تقديرش مى پرسم. س - اسمت چيه؟ ج - "الهام اکبرى"، شش ساله. س - در زلزله چه اتفاقى برايت افتاد؟ ج - بابام در بم سوپر بزرگى داشت، خواهرم "اسما" دختر خوبى بود و برادر کوچکم "رزان" شيرخواره بود، سرشب که زلزله آمد همه گفتند ديگر تمام شد، آرام بخوابيد و ما خوابيديم اما آن زلزله لعنتى و آدمکش آمد و همه حتى رزان را که کوچک بود، با خود برد. س - تو چطور زنده موندى؟ ج - منو امام زمان (عج) نجات داد، او با نقاب سبز نورانى و قشنگش. نگاهش عميق است، با هوش به نظر مى رسد حرفهايش را با تانى و تاکيد خاصى بيان مى کند، وقتى حرفى را مى زند به چشمانم مى نگرد تا ببيند حرفش را خوب فهميده ام يا نه. س - الهام از خدا چه مى خواهى؟ ج - يک عروسک بزرگ اندازه "رزان "(برادر کوچکش) تا مثل او برايم بخندد و من با او بازى کنم. الهام پيش عمو "حميدش" زندگى مى کند و از دست او خيلى هم راضى است. در ميان بچه هاى يتيم، براى بعضى از آنها خواهرى يا برادرى باقى مانده اما آنها نيز شرايط خاص خود را دارا هستند. "فاطمه - چ ۱۹" ساله، يکى از اين افراد است که در اين سن کم مسووليت برادر ۱۴ ساله اش "حسين" و خواهر ۱۱ ساله اش "زهرا" به دوشش افتاده است. اين سه طفل يتيم در ۹ ماهى که از زلزله مىگذرد جمعا" تنها۲۷۰ هزار تومان پول از بهزيستى دريافت کرده اند و دوران سختى را پشت سر گذاشته اند. "دختر جوان" با حيايى خاص مى گويد : نمى دانم بايد چطور بچه ها را اداره کنم، خيلى سخت است، دارم مى برم، مى ترسم از عهده اين کار برنيايم، خرج و مخارج زندگى سنگين است و ما هم درآمدى نداريم، چند روزى است که مدارس باز شده و من بايد کلى هزينه تحصيل خواهر و برادرم کنم. او ادامه داد: تا چند وقت پسش کانکس نداشتيم، الان هم حمام و دستشويى نداريم و مسوولان مى گويند، خودتان بايد حمام و دستشويى درست کنيد. "مژگان آبيار" نيز تقريبا وضعيتى شبيه فاطمه دارد با اين تفاوت که به جاى دو نفر يک نفر وبال گردن اوست. او پنج نفر از عزيزانش را در زلزله از دست داده و تنها يک خواهر دو ساله به نام "مهلا" برايش باقى مانده است. مژگان که اينک با مادر بزرگش زندگى مى کند، با نگرانى زياد مى گويد: چهار روز پيش مهلا تشنج کرد و او را به بيمارستان "افلاطونيان" بردم و تا امروز صبح هم بالاى سرش بودم. دخترک خردسال که گاه پلکهايش روى هم فرو مى غلطيد و مرتب خميازه مى کشد، مى گويد: دو هفته بود که مادرم، مهلا را از شير گرفته بود که زلزله آمد و مامان، بابا و بقيه خواهرهايم را کشت. وى افزود: خواهرم شبها از خواب مى پرد و جيغ مى کشد و من مرتب بايد بالاى سرش بنشينم تا او را آرام کنم. اکنون علاوه بر نگه داشتن مهلا، اين دخترک يتيم و بى کس و کار بايد دنبال مسايل ادارى ساخت و ساز خانه خراب شده اش نيز باشد. او مى گويد: خودم براى کار ساخت و ساز خانه خراب شده امان بايد به ادارات مراجعه کنم، به اين خاطر اين چند روز از درس و مدرسه افتاده ام، تازه نگه داشتن مهلا هم که هست. وى مى افزايد: در چند ماه گذشته ۲۱۰ هزار تومان به من و خواهرم داده ام، اما مى گويند تا رسيدن به سن ۱۸ سالگى حق برداشت آن را نداريم و ما الان وبال گردن مامان بزرگم شده ايم. ***
در ديار زلزله زده بم امثال کودکانى که ديگر در دار دنيا هيچکس را ندارند ، کم نيستند. فى الواقع، آمار دقيقى از آنها در دست نيست، برخى از آمار تعداد کودکانى که يکى از والدين خود را از دست داده اند بيش از پنج هزار نفر نشان مى دهد و ارقام ديگر شمار کسانى که هم پدر و هم مادرشان را از دست داده اند، حدود دوهزارو پانصد نفر نشان مى دهد. در اين ميان هستند افرادى که علاوه بر محروميت از نعمت پدر و مادر، حتى هيچ برادر و يا خواهرى هم برايشان باقى نمانده است. تاکنون حدود ۲۰۵ نفر از اينگونه کودکان به عضويت موسسه "شکوفه هاى بم" درآمده اند. با اين حال شمار "بى کسان مطلق" اين ديار بسيار بيشتر است، اکنون تعدادى از آنها را در کرمان نگه دارى مى کنند و بسيارى از آنها نيز در کنار بستگان خود در بم يا ساير نقاط کشور زندگى مى کنند. زلزله پنجم ديماه سال۸۲ در شبيخون بى رحمانه خود کانون گرم بسيارى از خانواده هاى شهرستان بم را ويران کرد و اطفال يتيم بى شمارى را بر جا گذاشت. در ديار فاجعه شمار افرادى که جمع کثيرى از خانواده هاى درجه اول خود را از دست داده اند آنقدر زياد است که در مقايسه با آنها افرادى که تنها يک نفر از عزيرانشان را از دست داده اند، استثناء به شمار مى روند. بطورکلى در يک تقسيم بندى نسبى و اعتبارى، داغداران پر تلفاتى که عزيران درجه اول خود را از دست داده اند، به چند دسته تقسيم مى شوند: ۱ - فرزندانى که علاوه بر پدر و مادر، تمام خواهران يا برادرانشان را از دست داده اند. ۲ - زنانى که همسر و همه فرزندان از يکسو و همچنين پدر و مادر، خواهر و برادر خود را از سوى ديگر از دست داده اند. ۳ - مردانى که همسر، همه فرزندان و همچنين والدين و خواهر و برادران خود را از دست داده اند. ۴ -افرادى که از جمع بستگان درجه اول خود دست کم برخى از عزيرانشان هنوز در قيد حيات هستند. از ميان چهار گروه ياد شده دسته نخست که بيشتر نيز خردسال هستند، بطرز وحشتناکى تنها هستند و عملا با بيشترين مشکلات روحى و روانى و نيز معضلات اقتصادى و معيشتى مواجه اند. دسته دوم نيز زنان بى سرپرستى اند که سختى هاى خاص خود را دارند. طيف هاى بعدى نيز به ترتيب با مشکلات زيادى دست به گريبان هستند. رسيدگى به آسيب ديدگان زلزله بم بخصوص "تنهاترينهاى ديار فاجعه" عنايت خاصى را مى طلبد و دولت بايد براى ساماندهى به وضعيت آنها چاره اساسى و فورى بينديشد. تاخير در رسيدگى به اينگونه بازماندگان لطمات جبران ناپذيرى را به دنبال خواهد داشت .
دلم براش خيلی شور ميزنه برای مهر گلم که بسيار زیاد دوستش دارم،مثل اين گلهای زيبا برام تمام هنر و دانسته هاش ارزش زيادی دارند ميدونی آخه اين ديار گل وبلبل ما پر شده از آمهای خود خاه و خالی بند که شور بختانه اين دوست گل من نيز دچارشون ميشه چون بد تر از من زود باور و ساده دل ِ و به همه ...ولی هر چی بهش ميگم فراموش کن اين دلسردی ها وخودت رو آزار نده، ميگه نميتونم.... ميدونم برای چي؟ برای اينکه ارزشها در اونجا جاشون را با بی ارزشی وبدون تکليف بودن عوض کردند.
نميدونم چرا ما اينجوری شديم ولی اين رو ميدونم که خيلی بد شده دوره زمونه.... همه با هم يک دل نيستند وهر کی به خودش فکر ميکنه تنها به خودش و نه به کَس ديگری
ولی ميدونم که قلب قوی بی آلايشی داری گل من پس اين چامه از نيما يوشيج تقديم به تو
بعد از مدتها بی قانونی در زمینه جرائم اینترنتی و بعد از تصویب پیش نویس جرائم رایانه ای در خرداد ماه ؛ هفته پیش جرقه هایی از قانونمند شدن در این زمینه از سوی قوه قضاییه زده شد.
در جامعه امروز هر چیزی احتیاج به قانون و مقرراتی خاص خودش را داره که با توجه به همان جرم باید قابل پیگیری باشد . اما در صورتی که قانونی رو وضع می کنن التزام و ضمانت به اجرای آن بسيار مهمه ، مثلا قانونی که برای حفظ معنوی آثار (کپی رایت ) وضع شده اصلا بهش بها داده نمی شه و روز به روزم آثاری که توسط ناشرین و برنامه نویسان به بازار وارد می شه نشر غير قانوني ميشه؛ چه از فیلم های رو صحنه ی سینما گرفته تا آخرین ورژن های برنامه هایی که به قیمت های بسیار گران در بازار هستش که به قیمتهایی خیلی کمتر در مغازه ها و گوشه ی خیابانها می شه دید و چه آخرین آثار موسیقی که توی بقچه ی هر دستفروشی هست .
چند سالیه که شبکه 3 راديو بی بی سی ( از رادیوهای داخلی بی بی سی در بریتانیا ) که یکی از ایستگاه های معتبر موسیقی بریتانیاست، جوایزی در زمينه موسیقی جهانی به جوایز سالانه موسیقی اضافه کرده.
امسال گروه آریان و آلبوم جدید آنها، تا بی نهایت به مرحله نیمه نهائی این مسابقه راه يافته.
اينجا من مصاحبهء بهرزاد با (علی پهلوان) از گروه آريان رو گزاشتم اگر بتونيد بشنويد خيلی خوب ميشه
اگر انتخاب بشوند دست کم ما يک امتياز در دنيای موزيک در جهان از اين راه به دست مياريم و بچه های آريان آبرويی برای مردم ايران می خرند و ما سر افراز ميشيم
از شنيدن اعدام و سنگسار در ايرن حالم به هم ميخوره آخه برای چه؟ که دولت مردانمون به حکم اسلام دستور صادر می کنند؟ يا اينکه هر قاضی که از رفتار يا شايد شکل متهم خوشش نيومده او را به پای چوب دار بفرسته؟ آيا به جوانان از کودکی آموختند که چطور با مسايل سکسی و جرايم امروزهء ايران مثل استفاده از مواد مخدرو مواجه شدن با مسائل جنسی يا هم جنس گرايی يا تجاوز .... بايد برخورد کنند؟
تا به کِـــی بايد اينهمه درد را به دوش کشيد به جرم اينکه در ايران زندگی ميکنيم؟مگر در کشور های اروپايی دست تمام دزدان را قطع ميکنند؟ يا زنانی که با مرد ديگری ميروند سنگسار ميشود؟ گناه دختر ۱۳ ساله ای به نام ژيلا که از جانب بردر ۱۵ سالهء نا آگاهش مورد تجاوز قرار ميگيرد و بار دار ميشود چيست، سنگسار؟ يا گناه مادری که ميبيند توجه کنيد ميبيند که شوهردومش نيمه لخت در حال تجاوزبه دخترش است و از شدت خشم با روسری خود او را خفه ميکند و از بين ميبرد چيست؟ اعدام و از روی زمين برداشتنش ....
بريد و ببينيد سپنتا ( شهر سوخته) در اين مورد چه زيبا نوشته؛ فقط ۱۰ دقيقه وقت بگزاريد و بخونيد و ببينيد که چه ميگويد، که او بسیار روشن تر و روان تر از من نوشته؛
قبل از اينکه مطلبم رو شروع کنم از همه دوستان و عزيزان عاجزانه تقاضا دارم اين مطلب رو بخونيد،چون ممکن هست فردا خودمون قربانی اين قانون جزايی مزخرف بشيم،خواهش ميكنم براي خوندنش وقت بگذاريد.
يكي از موضوعاتي كه اين سالها خيلي به اون توجه ميشه و افكار عمومي مردم ايران را نسبت به دستگاه قضايي به جنب و جوش انداخته بيشك مسئله اعدام ها و سنگسارها و دست بريدن هاست ،اعتراضات و مخالفت هاي گسترده مردم حداقل در سطح همين وبلاگها و سايتهاي اينترنتي نشان گر اين مدعا است،اما تقريبا با اطمينان ميتونم بگم كه اولا قشر بزرگي از اين اعتراض كنندگان و مخالفين رو ايرانيان خارج از كشور و در داخل هم عده اي از روشنفكرها تشكيل ميدهند كه نسبت به كل جمعيت درصد كمي رو شامل ميشوند،جمعيتي كه 40 درصدش در فقر (مطلق و نسبي)به سر ميبرند و به نظر من ميزان فقر در يك جامعه با سطح شعور و ميزان سوادش رابطه مستقيم داره يا عاميانه تر بگم كسي كه شكمش گرسنه و بدنش برهنه باشه وقت و حوصله فكر كردن به اين قبيل مسائل رو نداره،دوما به جرات ميتونم بگم عده بسياري از مخالفت كنندگان،مخالفت و اعتراضشون جنبه احساسي داره،يعني مخالفتشون معطوف به فرد با تشخيص بيگناه بودن فرد هست نه مخالفتي كه به نفس قوانين جزايي از قبيل اعدام باشه چه بسا همين افراد اگر در موقعيت مشابه با قربانيان قرار بگيرن خواهان مجازات سنگين و اعدام باشند براي مثال عرض ميكنم در اين چند ماهه كه اين مخالفتها شدت گرفته و دوستان به جمع اوري امضا و درست كردن طومار مشغول شده اند ،تمام اين طومارها و جمع اوري امضاها براي حمايت از افرادي از قبيل كبري رحمان پورها و فاطمه حقيقت جوها و...بوده،براي مثال چرا طوماري جهت مخالفت با اعدام افرادي از قبيل بيجه ها و خفاشان شب و ....تهيه نميشود،مگر نه اينكه قانون اعدام براي هر دو گروه اجرا ميشود؟!ايا سكوت و بي توجهي ما نشان دهنده تبعيض و موافقت ما با برخي اعدامها نيست؟! به گمانم علت اصلي اين گونه سكوت ها و قضاوتها به خاطر نيانديشيدن به بطن قوانين جزايي ايران و مجازاتهايي از قبيل اعدام و سنگسار و پيامدهاي اون هست،فكر كنم زمان اون رسيده كه پيكان اعتراضات و مخالفتهامون رو متوجه قانون جزايي كشور و ناكار امد بودن اون بكنيم و سعي در تغيير اون داشته باشيم،با توجه به اين موضوع تصميم گرفتم با نوشتن و جمع اوري مطالبي در مورد مجرم و مجازات حداقل كمكي به ديگر انديشيدن و بهتر انديشيدن خودمون بكنم،هرچند ممكن هست دچار سرگيجه هم بشيم!
بايد در مقابل احکام احمقانه و قرون وستايی ايستاد و با آن مبارزه کرد و به امـــــیـــــــد ِ تنها دل نداد بلکهبرای به دست آوردن آزادی و آزاده گی کاری انجام داد.
به اينجا بريد وببينيد که نوشته؛ خواهش میکنم از این حرکت هر چه میتونید حمایت کنید. ایمیل هایی که داده شده باهاشون تماس بگیرید. با تلوزیونها، رادیو ها ... هر چه که میتونید بکنید.
به اخبار جالبی در بی بی سی بر خوردم که برام خيلی جالب بود و گفتم برای شما نيز بگزارم که ببينيد و با اين هنر مندانمون بيشترآشنا بشيد.
در شب جمع آوری پول خيريه برای تکميل دانشنامه ايرانيکا در لندن که به همت Magic of Persia برگزار شده بود، پروفسور مصطفی دربيانی (Dorbayani) رئيس انستيتوی بين المللی مطالعات عاليه ( IFSI)، شاخه مطالعات معاصر، به ستار دکترای افتخاری داد.
شما به خانم مهستی هم يک لوح افتخار داديد. ميشه درباره اش برامون توضيح بديد؟
پروفسور دربيانی : "دليل اولش اين بوده که ايشون سابقه زيادی - در حدود سی سال - در خوندن آهنگ های پاپ و اصيل ايرانی دارند. دليل دوم اينکه حدود ۲۵۰ ترانه از ايشون ضبط شده که همه آنها به نوعی زيباتر و پر مفهوم تر از ديگری هستند و بسيار هم جامع و کامل بوده.
ايشون شخصيت موسيقی ايران رو با همين آهنگ ها به گوش مردم رساندند. دليل سومی هم که نظر شخصی خود من هست ، اين است که ايشون واقعاً سمبل وقار موسيقی ايران هستند و قدردانی از ايشون امر بسيار مهمی بوده و به هر حال يک نفر می بايست اين کار رو می کرد.
من اين رو وظيفه خودم ديدم که اين قدردانی از ايشون به عمل بياد. در کنار اين، باز هم نظر شخصی خود من هست که جامعه موسيقی ايران بسيار مديون آقای ستار هست." خانم مهستی هم يکی از هنرمندان بسيار قديمی ايران هستند و از زحمات ايشون به عنوان کسی که به صورت کلاسيک دوره ديده و به نوعی ميشه گفت يکی از سمبل های موسيقی ايران هست بايستی تقدير می شد. ما جای اين رو مناسب ديديم که از ايشون تقدير به عمل بيايد
واما در مورد اين خواننده نوجوان در ايران بشنويد که نه دستگير شده نه ....
DJ مريم؟نه ....حرفها و عکسهای دروغی زيادی از اين پديده جديد موسيقی ايران روی سايتهای اينترنتی هست. حتی يک ويديو ازش ساختن که روح خواننده اش ازش بی خبره.
چند روز پيش از ايران با ما تماس گرفتن که دختر خانمی که به دی جی مريم معروف شده می خواد که با يک مصاحبه پرده ابهام رو از هويتش بر داره تا نارضايتيش رو از کپی غيرقانونی آهنگهاش و شايعاتی که درباره اش هست، بگه. رها رفت جنوب تهران و اين خواننده نوجوان (teenager) رو از نزديک ديد .
موسيقی تو رو من اولين بار توی تاکسی شنيدم و برام خيلی جالب بود که اين موسيقی چطور سر از اينترنت و ماشين های توی خيابون در آورد !؟ موزيک من توی کنسرت هايی که من برای بانوان گذاشته بودم به سرقت رفت! اين کار من حتی به صورت يک اتود بود و آلبومم هم هنوز Mix نشده بود. اجراهای من به نفع ايتام ، مدرسه سازی و مريض های روانی بيمارستان رازی بود و من اصلاً راضی نبودم که اين آهنگ ها پخش بشوند.
تو يک سری مطلب از اينترنت چاپ کردن که همه راجع به يک شخص به نام DJ Maryam نوشته شده که ميگی همه اينها شايعه هست ، ميتونی يکی رو برامون بگی ؟ بله ... " DJ Maryam که در تهران اولين آلبوم خود را خوانده ، اکنون در بازداشت به سر می برد! اون در اولين آلبومش خود را به عنوان يک پديده موسيقی نشان می دهد. پديده ای که پس از بهترين خواننده زن ايران يعنی گوگوش ظهور کرده! " ... همه اينها شايعه هست! من نه تا حالا دستگير شدم و نه اينکه کسی به من حرفی زده! اسم من هم DJ Maryam نيست ... اسمم محشر هست !!! قربان شما!!!
اگر اين دختر جوان با اين صدای زيبايش رو ميشناسيد از هنرش پشتی بانی کنيد
هر سال، روز ۲۱ مهررا بزرگ داشتيم و از به دنيا آمدن من که فرزند ارشد مادر و پدرم هستم و خودم همسرونيز مادر دو دختر گلم ،همهخوشحال بودند وهميشه در جشن زادروزمن ابراز شادی کردند و مرا نيز شاد کردند.
ولی يک پرسش دارم به من بگيد چرا ما آدمها از اينکه سنمون بالا تر ميره و سال به سال پير تر ميشيم خوشحال هستيم؟ درجايی که آيا نبايداز پيرتر و پيرتر تر شدن ناراحت باشيم؟ هميشه با به ياد آوردن اين سخنان و انجام دادن به آن در زندگی پيش رفتم؛
رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي .....
راستی تا يادم نرفته بگم که دوستان بسيار نيکم از امروز صبح با ميل وپيام در ياهو برايم شاد باش فرستادند
دوست گلم؛
آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي
به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار مي ده
وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدند ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنند.....
(نيما اهراز)
خوشا روزی که جان انسان و حق زندگی کردنش در نهاد جامعه بشری متبلور شود و همه برای یکدیگر ارزش قائل باشند و به چشم یک وسیله برای از زیر شهوت آنی خود در آمدن به يکديگر نگاه نکنند..... خوشا روزی که نام خدا بالاترین ِ نامها و ارزشها قرار بگیرد ..... خود شناسيم تا خدای خود را شناختن توانيم......خوشا دنیایی که در آن هیچ نمادی از فساد نباشد ....خوشا اعدامی نباشد که قبل از آن به کسی که قراراست اعدام شود، چند نفری تجاوز کنند..... خوشا روزی که کودکان درزندان منتظر رسیدن اولين روز ۱۸ سالگی برای رفتن بالای دار نباشند ...... * شهلا *
زنده باد ايران و ايراني و فرهنگ ورجاوند آريايی
در پناه خداوند مهر و ماه تندرست و پيروز، شاد زيوی تا درودی دگر بدرود.
حالا هر کجای دنيا که زندگی بکنيم بايد فضولی مون را فراموش نکنيم و به کار هر کسی کار داشته باشيم؟ وازنظرهای نا به جا دادنمون پرهيز نکنيم؟ می خام بدونم که به کسی چه که من نويی به کجا مسافرت می کنم و برای چه؟ يا در چه شرايطی در زندگی خصوصی خودم هستم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟من يک زن بيمارم ولی خوشبختم و از زندگيم نيز رضايت کامل دارم و در خوبی و خوشی در کنارهمسرم و بچه هام و خانواده ام زندگيم را می گزرانم ،،،،،،آخه کِی و در کجا ميخاهيم انسان وارانه زندگی کنيم وسرمون تو کار خودمون باشه و به زندگی ديگران که چه ميکنند، کاری نداشته باشيم .....به من چه مربوط که کی با کی اختلاف داره؟ يا کی با کی زندگی خوشی داره؟ يا داخل زندگی مردم چه ميگزره ؟ به خدای يکتا زمان اينجور حرفها گزشته و من نويی در اروپا زندگی می کنم و از اينجور حرف و سخن ها دست کم حل شده به دورم .... دراينجا راحت و بدون دغدغه سر ميکنم ........ از شنيدن يک حرف خيلی آنيش گرفتم ..... حالا بمونه چی ..... خانمه و آقاهه اومدن اينجا زندگی راحت وخوشی دارند بابا به من چه که چه جوری با هم هستند مگر من وکيل وصی مردم هستم؟ چرا نميتونيم از خودمون آغاز کنيم و پس از اون به ديگران بپردازيم؟آيا شمايی که از مردم ديگر ايراد ميگيريد خودت کامل و بی اشکالی؟ حالا گيرم که يک خانم از شوهراولش جدا شده و اينجا در کنار دوستش زندگی ميکنه يا يکی همينجا جدا شده يا هزاران دليل ديگر به من چه مربوط آخه اخ دارم منفجر ميشم .....
بايد بگم که من و شوهرم و خانواده ام در اينجا هيچ مشکلی نداريم با هم خوشبختيم و اگر دلتون برای ما شور ميزنه ، بايد بگم لازم نيست چون ممکنه فشار خونتون بره بالا که اينقدر مردم دوست شديد و به ديگران دست کمک و همدلی، از نوع خودش می رسونيد......
خواهش ميکنم سرتون را به کارها و حرفهای نکو گرم کنيد که با اين.... بازم ميگم فضوليها به جايی نميرسيد به خدا ..... جوابت رو گرفتي؟ پس برو و رَوِش استفاده درست از اينترنت را نيز ياد بگيرکه بد نيست واگر سخنی داری برای خودم همينجا پيام بگزار با نام و آدرست چون اگر بدون آن دو باشد ۱۰۰٪ پاکش ميکنم .
ما فرزندان بی خانمان سرزمين مهر هستيم وبه دنبال آزاده گی پس بيائيم و چشمانمان را بشوئيم به قول سهراب و جوری دگر نگاه کنيم و آب را گل نکنيم ....
ديروز با مامانم می رفتيم به سمت مرکز خريد که در راه، پائين تر از خونهء خودمون چه برگهای پائيزی زيبايی ديدم حالا حالم بهتر بشه و بارندگی کمتر ميرم عکس ميندازم چون ميدونی که من عاشق اين فصل و رنگهايش هستم
برات بگم که در اين چند روزه گزشته که کورتيزون به بدنم رسيده خوابم خيلی کم شده يئنی شبها مثلن خوابيدم ولی فقط جسمم روی تخت است ولی روحم بيدار و در آسمونهاست و هيچ آثاری از خواب در من پيدا نيست ولی برای حل اين مشکل دلم نميخاد که از داروی خواب آور استفاده کنم و باهاش کنار ميام
راستی ديروز يکی از دوستان گلم از ايران به من زنگ زد در حالی که زير سرم خوابيده بودم و تلاش می کردم که کمبود خوابم را در اين۲ و نيم ساعت جبران کنم( که نميشه جبرانش کرد ) که به يک باره تلفن همراهم به صدا در اومد و من نيزاز جام بلند شدم وبا شنيدن صدای اين گلم کلی انرژی مثبت که از هزار تا کورتيزون عملی تر بود بهم رسيد
{ سپاسگزارتم نازنينم}
راستی ديروز دو تا لباس شيک خريدم هر دو تاش قرمز ولی تيره و روشن تر آخه اين رنگ به من خيلی می آيد
از ساعت ۷ صبح بيدارم و وسايل نهار رو هم جور کردم کلی کار ديگه نيز انجام دادم ولی ديگه بايد برم به مطب دکترمکارم ۱۲ تا ۱ طول می کشه .... از دوستان نيکم که برايم انرژی مثبت می فرستند بسيار سپاسگزارم
اين آهنگ از آيدين در من تحولی بوجود آورد با موزيک بسيار زيبايش و شعرپر مئنايش؛
جشن مهرگان متعلق به فرشته بزرگ مهر است و برابر با مهرروز (شانزدهم مهر) است و مطابق گاهنمای کنونی دهم مهر می باشد اين جشن فرخنده و زيبا در گذشته ميان ايرانيان مقامی بسيار ارجمند در حد نوروز داشت و همانگونه که ايرانيان نوروز را بواسطه پايان سرما و آغاز بهار جشن می گيرندمهرگانرا نيزدر نيمه سال و با پايان فصل گرما و شروع سرما جشن می گرفتند آداب و رسوم آن بسيار شبيه به نوروز است و همانطور که نوروز را به پادشاه افسانه ای ايران جمشيد نسبت می دهند مهرگانرا نيز به فتح و پيروزی فريدون ديگر قهرمان ايرانی بر ضحاک نسبت داده می شود....
برای آگاهی بيشتر به نزد دوست بسيار نيکم ارشيابرويد و ببينيد که چقدر زيبا و کامل در باره امروز نوشته شده.
مردان و پسران در جشن مهرگان
*******************************
و اما در بارهء دارويی که چند ماه پيش در اينجا نام بردم ، transformetederin ، بايد بگم طبق آخرين خبر که ۳ روز پيش به دست من رسيد پزشکان کشور کره جنوبی پس از تحقيقات زياد، اين دارورا به مارکت يا بازاربرای استفاده نميفرستند و به قولی اين طرح را رد کردند به اين دليل ؛ وقتی خون در بدن تعويض می شود سيستم ايمنی يا دفاعی بدن بيمارکار اساسی و اصلی خود را انجام نمی دهد و بدون پشتوانه و ايمن سازی ميماند و در مدت اين سه ماهی که درمان طول می کشد امکان ابتلا به هر بيماری برايش است
اشکالی نداره من ميدونم توهم ميدونی همه می دونند که داروی اين بيماری در زمانی نه چندان دير در دست رس همه گان قرار می گيرد حالا از کجا و کدام کشور و کدام پزشک زياد مهم نيست فقط دارويی ۱۰۰٪ مفيد و کارا باشد.
و اما در باره خودم بايد بگم که پس از اينکه ۲ هفته نزد دکتر چشم و اعصاب برای معاينه و جويا شدن دراينکه چرا چشمانم دوباره خوب نمی بينه و سر گيجه بی وقفه و پاهام نيز سنگين ترشده اند به اين نتيجه رسيديم که من دوباره کورتيزون بايد مصرف کنم شايد جالب باشه برات که بدونی در اينجا با توفق بيمار چنين تصميمات بنيادی و اساسی گرفته می شود ..... البته به صورت سرم با ۵۰۰۰ ميلی گرم کورتيزون که برای اين کار يا بايد۵ روز در بيمارستان بستری بشوم ويا در مطب دکتر خانوادگيم اين کار را انجام بدهم که ۲تا ۳ ساعت طول می کشه و پس از آن من ميتونم بيام خونه و پيش فرزندانم و در کنار خانواده باشم البته مامانم ۱ هفته مرخصی گرفته که بياد اينجا پيش ما البته مامان بنده خدای من هميشه در حال زحمت کشيدن است برای من ... ولی خدائيش خيلی سخته که يک مادر فرزند بيمار داشته باشه من خودم مادرم و نميتونم تحمل کنم يک انگشت کوچيکه پای بچه هام درد بگيره حالا چه براسه به اين بيماری من که مادر و پدرم به خاطرمن و برای اينکه دخترارشد شون چنين بيماری رو مبتلا شده پير شدند ولی چون من از روحيه بالا و مثبتی بر خوردارم بسيار خرسند هستند، خدا کمکم کنه هر چه زود تر سر پا بشم که در مرحله اول مادر و پدرم خوشحال شوند و سپس دخترام و همسرم و بعد هم بقیه مثل تو دوست نيکم
فالی با کتابی که دوست نيکم برايم از ايران فرستاده باز کردم وسرور حافط اين را به من گفتند؛
به فتراک جفا دلها چو بر بندند بر بندند ز زلف عنبرين جانهاچو بگشايند بفشانند
ز چشم لعل رمانی چو می خندند می بارند ز رويم راز پنهانی چو می بينند می خوانند
به عمری يک نفس با ما چو بنشينند بر خيزند نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشک گوشه گيران را در یابند دٌريابند رخ مهر از سحر خيزان نگردانند اگر دانند
چو منصور از مراد آنان که بر دارند بر دارند که با اين درد اگر در بند در مانند در مانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
بدين در گاه حافظ را چو می خوانند می رانند
خيلی باحال بود نه؟ خودم که کـِــيف کردم از پريشب که دراين فال که سرورم حافظ برام اين حرفا رو گفتند هزاران بار درود بر فـَـرَ وَ شی پاکش باد و بهشت مکانش
آرزوی روزهايی پر از تندرستی برای تو ايراني نيک سيرت دارم که در کنار دودمانت پيروز زيوی و در پناه يگانه اهورا مزدای ايران زمين مزدای بزرگ مستدام باشی وشاد زيوی و ديگران را نيز شاد نمايی که اين فرمان اَشا می باشد .
من حالم خيلی خوبه ديشب همه گی خونه خواهرم بوديم و زاد روزش که ۳شنبهء پيش بود به دليل اينکه او وهمسرش کار ميکردند درهفته و روزشنبه جشن گرفتيم که جاتون خالی بود خيلی خوش گزشت البته ما از اين جشنهای خانوادگی زياد داريم ولی ديشب جای پدرم خيلی خالی بود (زيرا ايشون در حال حاضر ايران هستند) و جای تو نيز خالی بود .
با آهنگ* نازی جون* به وجد اومدم و کلی رقصيدم به يک باره انرژی خوبی بهم دست داد (با توجه به اينکه برادرم از پشت سر و مادرم از رو به رو هوام رو داشتند) و تونستم کلی برقصم و ديگران را نيز از شادی خودم شاد کنم و به يک باره صدای جيغ و هل هله و لی لی لی ِ همه بلند شد و ميدون رقص برای من خلوت شد... کاشکی پدرم نيز ميبود و می ديد آخه شوربختانه هميشه اينجوری نيستم که ولی خيلی خوب بود و خودم خيلی خوشحالم ....
اين هم کيک ۳ طبقه
هر کسی از موقعيت تو تهران خبر داره به من هم بگه آخه در سايت خبری ايسنا و پيک ايران يه خبرها و عکسهايی هست که دلم شور افتاده است
درود بر پائيز زيبا درود بر تمام زيبائی ها آنهايی که قابل ديدن و لمس کردن هستند
ماه مهر به نظر من يکی از زيبا ترين ماه های سال است دليل اولش اين است که خودم در اين ماه به دنيا آمدم هر چند که در زندگی مجبور به پيمودن فراز و نشيبهای جان کاهی شدم
ولی هيچ گاه از اينکه زنده ام نا خوشنود نسيتم واما دليل دوم اينکه عاشق رنگهای اين ماه هستم و بيشتر لباس ها و وسايل شخصيم از رنگهای قرمز و زرد و نارنجی هستند
ميدونی اين رنگهايی که نام بردم به نظر من از رنگهای اصلی در دنيا هستند هر جايی که باشی اون رنگی که گرمه از همه بيشتر ديده ميشه مگه ميشه که ديده نشه؟
ببين زير آب هم اين زيبايی ديده ميشه و دليل ديگرش هم اينه که دختر کوچکم در ماه آخر پائيز چشم های خوشگلش را به دنيا گشود.
من خيلی به آينده روشن اميدوارم چه برای خودم چه برای فرزندانم و ميدونی من منفی گرا نيستم و اصولن مسائل آزار دهنده را به ياد نميسپارم و به مواردی که ازشون درد کشيدم ياد نميکنم زيرا فراموش شده است برايم و تلاش می کنم خاطرات شيرينم را از ياد نبرم و زياد بخندم و ديگران را به خنديدن وادارم حالا با گفتن جوکهای دست اول ۱۸ سال به بالا گرفته تا ....
حرف خيلی دارم ولی نميتونم همه را اينجا بنويسم پس اين احساس را در بيان زيبايی طبيعت بيان ميکنم ( البته اين زيبايی ها کمک من در شاداب بودن هستند ها)...
آهنگ جديد آريان را شنيدي؟ با نام(طــلـسم)
.....گل و گلدون بهونن باد و بارون بهونن شب و ستاره ها مهتاب و آسمون بهونن .....
اگه ميگم برت از دل خسته ام بهون َس که بگم.....آه ....
يا بهتر بگم باعث شد با شما ها آشنا بشم نه به دل نگيری سعيد جون٬دوست خوبم تو بودی که من را با اين دنيای مجازی و با اين دوستان نيک آشنا کردی و من هميشه سپاس گزارتم
برای تک تک شما آرزوی تندرستی و پيروزی در کارهاتون دارم
از جمله دوست خوبم سعيد جونم که بيشتر تون ميشناسيدش.اينجا Potsdam نام شهر
سعيد است که ميتونم به جرات بگم که پس از ايران باستان يکی
از بهشت های روی زمين است
هر قدم که جلو ميرفتيم يک کاخ يا قصر زيبا بود با باغهای زيبا تر و تاريخی و ديدنی که دوست نيکم تمام تاريخش را ميدونست و به من نيز گفت
با اينکه موقعيت جسمی ام آنچنان عالی نسيت ولی از پای نمينشينم و به گشت و گزار ميپردازم البته با وجود دوست گلی مثل سعيد ديگر جای هيچگونه نگرانی برايم نبود .
کمی بالا تر از اين قصر های با شکوه با اين بناها روبه رو شدم نا گفته نمونه که سعيد بهتر از من در مورد اين بناهای تاريخی آگاهه.
اينجا به دستورپادشاه آنزمان هر چند که از ديار غريب آگاهی لازم را نداشته؛ ولی بنا به شنيده هايش به رسم کشور چين ساخته شده است.
و اين نيزشیر زن است ولی نميدونم اين خانم در داستانهای ما بودند حالا چه جوری از اروپا سر در آوردند خدا داند.... و من به دليل مادر بودنم از اين مجسمه خيلی خوشم آمد.
بنا به گفته سعيد اينها؛ تنها درختان نخلی هستند که در آلمان وجود دارند که همينطور نيز است
ميدونی سعيد فردانسان دوستی است و گام به گام با من همراه بود
فردای روزی که رسيدم با برنامه ريزی از قبل مشخص شده به ديدار مرد توانای زبان پارسی (آقای شيد رنگ)رفتيم و پس از چند ساعت سخن گفت و شنيد؛ از جانب اين استاد زبان پارسی که رسم ميهمان نوازی را به جای آوردند و از موقعيت بزرگتر بودنشان استفاده نيکی کردند همه با هم به يک رستوران شيک و بزرگ چينيها رفتيم چون غذای بسيارسالمی دارند.
پس از رستوراندر راه به اين افرادارتش قديم آلمان رو به رو شديم که مراسم مخصوص اجرا کردند
بله اين نيز همان جاست که گيله مرد از آشغالهايش و....عکس در بلاگش گزاشته بود
و پس از آن من و سعيد به ديدن جاهای ديدنی برلين رفتيم که مشخصه با راهنمايی او بود
اينجا محل تفکيک آلمان شرقی از غربی بوده است
و در آخر پس از ديدن آثار تاريخی ديگربه سمت دروازهء برلين رفتيم که من اينجا را هميشه از تلويزيون می ديدم
ولی به من خيلی خوش گزشت و درهمينجا از سعيد دوست بسيار نيک و گلم برای زحماتش سپاس گزاری ميکنم؛ با اينکه به من گفت که حالا حالا ها نمياد شهر ما ولی اميد وارم که بتونم يه جوری اين محبتش را جبران کنم. آرزو دارم که هميشه خوش باشيد.
دل من برای محلمون تنگ شده .....برای تهران او نوقتا.... برای پیش از ازدواجم.......برای تعطيلات تابستانی در شمال..... برای دوست پسرم و دوست دخترام ...........برای از دبیرستان در رفتنهامون....
هميشه از خونه ما تا مدرسه يا راهنمايی يا دبيرستان راه زيادی بود و من هيچوقت دلم نميخاست با وسيله نقليه تا مدرسه برم با توجه با طولانی بودن مسير هميشه پياده ميرفتم .... شايد يک احساسی بهم اين را ميگفت که پس از چند سال درآينده نميتونم مثل اونروزا راه برم ......آره ميگفتم ار جريان اصلی نريم بيرون .
ومن يک بار کنار دريا از يک ماهی گير مهربون اون چوب ماهی گيريش رو گرفتم و کلاهش رو هم سرم گزاشتم اون موقعه ها من ۱۶ سالم بود و پسر خالم که هميشه با هم بوديم ازم عکس انداخت حيف که او عکس را اسکن ندارم وگرنه ميگزاشتم اينجا تا شما هم آنرا ببينيد ....نميدونم من که اينقدر عاشق شمال بودم چرا بايک گيله پسرچشم سبز از همونجا ازدواج نکردم که برای هميشه اونجا بمونم
وقتی آخر تابستون و تعطيلات از شمال همراه خانواده به تهران بر ميگشتم دريا را با تمام خاطراتش و ماهی هايش و ساحل را با تمام صدفهايش ميگزاشتم و بر ميگشتم دنبال زندگی و درس و مدرسه و......به مدرسه که ميرفتم همه دوستام ميگفتند وااااای چقدر پوستت خوش رنگ و برنز شده و منم کلی خوشحال ميشدم چقدر خاطرات شيرينه ولی ميدونی چي؟ هيچوقت دلم نميخاد که به گزشته بر گردم چون ميدونم کاری نشد نی و آرزويی احمقانه است هر چند که بسيار شيرين بوده است....
میدونی چی ؟
دلم یه وقتایی اصلن نمیخاد که بیام ایران و تهران امروز رو ببینم ميترسم خاطراتم را گم کنم .... آخه تهران خيلی فرق کرده با زمان بچه گی های من... با زمان جوونی های من...حتا با زمانی که من آمدم اينجا آخه اگر اونجا بودم فرق ميکرد خيلی هم فرق ميکرد .....فيلمهايی کی ميبينم و جاهای زيبا و اتوبان های جديد و آدم های جديد و رفتارهای جديدشون مد لباس و پوشيدنیهای جديد روسری های کوچولو و نازک و رنگ وارنگ ..... کنار آمدن با دغدقه و ترس با اين// آوت فيت// يا تيپ بيرون رفتن.....
با حرفهای يک دوست تکان عجیبی خوردم راجب سادگی ام و خوش دلی ام و خوش باوری ام نميدونم چيکار بايد بکنم !!!!!! ولی اينرو به اين دوست نيکم گفتم من بدينگونه ام پس از اين بهش گفتم اين در خون من جريان دارد به من پيشنهاد داد که خونم را عوض کنم و نبايد اينگونه باشم...
گل من نگرانم نباش
واما چند خبر روز ؛اينجا ايران نيست ولی اين صدای شهلاست
راستی يک خبر نه چندان بد دارم براتون برای اين ميگم نه چندان بد که اون خدا بيامرز خودش آرزوی مردن و در آغوش يزدان پناه بردن را داشت*خاچيک*خدا بيامرزدت.....
دوستان خوبم از ساحل دريای خزر به من زنگ زدند
در تاکسی بودم از راه آهن بر ميگشتم برنامه گرفتم برم پيش ... حالا (نميگم بعدن ميگم )
خلاصه که خيلی خوشحالم از اين تلفن و انگاردارم پر در ميارم
به قدری خوشحال شدم
که انگار دنيا رو بهم دادند
خدايا سپاس که چنين دوستان گل و نيکی که به من دادی در پناه خودت نگهدارشان باش
ماهيانه حدود يک ميليون کودک در سرتاسر دنيا بخاطر فقر و بيماری و جنگ و خيلی چيزای ديگه، از زندگی محروم میشند. تا حالا شده لحظهيی به اين قضيه فکر کنيم؟ اولين بار محمد (ميشا) بلوری هنرمند ايرانی، ساکن برلين، در سال ۱۹۹۶، جلوی کليسای بزرگ شهر کلن، ايده يکصد هزار شمع، يادبودِ يکصدهزار کودکی که روزانه جان خودشون رو از دست میدهند، رو عملی کرد.
آيا بايد ناراحت بود برای بچه ای بيمار به دنيا ميآيد و سر پناهی برای ادامه زيستن ندارد يا فقط يادش را گرامی بداريم و در فکر برای بهتر بودن و پاک نگهداشتن ميحط زیست باشيم و هميشه به موارد ايمنی در هر مورد گوش جان فرا دهيم.
از نظر رعايت کردن اصول صحيح در سکس ٬ تعداد فرزندان ٬ قبل از ازدواجهای فاميلی تست کامل خون انجام دهيم *ژنتيک*
ما نبايد مرده ها را بستائيم بلکه بايد به زندگی ارزش و بهای خوبی دهيم....
درست ميگم يا درست ميگم؟
با سپاس از سعيد دوست گلم که شمع اين احساس را در ما روشن کرد.
مراقب خودتون باشيد وخواهش مندم که برای من و تمام بيماران آرزوی بهبودی کامل کنيد و انرژی مثبت فراموش نشود.
سلام مامان، اين بچه شيطوناي پر رو رو ديدي ميرن از مامانشون به بهانه خريدن مداد پول ميگيرن بعد به جاش ميرن شكلات ميخرن؟!من الان همون حس رو دارم چون پسوردت رو گرفتم و بي اجازت دارم اينجا مطلب مينويسم فقط اميدوارم مامان برامون تنبيه سختي در نظر نگيره،راستشو بخواي دلم بدجوري گرفته بود تا اينكه ديشب بالاخره تركيد، هرچي بهش گفتم مرد كه گريه نميكنه حاليش نبود سيستمش يكسره شده بود خيلي وقت بود اين غم و غصه توش انباشته شده بود، دلي هم كه توش غم و غصه بشينه جايي واسه دوست داشتن توش نميمونه ميشه پر از كينه و نفرت و نا اميدي! خلاصه هي گفت و داد كشيد و من فقط گوش كردم و خجالت كشيدم و اين وسط يه دفعه ياد تو افتادم!اره به خدا ياد خود خودت!ياد اين همه عشق و انرژي و استقامتت افتادم وكلي شرمنده خودم شدم! ميدوني ما بچه ها هرچقدر هم كه بزرگ بشيم تا وقتي بچه دار نشيم معناي عشق و دوست داشتن رو نميفهميم!يه عشق بيكران و بزرگ كه بدون چشم داشت به پاي عزيزان ميريزه!همچين عشقي رو فقط پدر و مادرا دارن،پدر و مادرهايي كه اگر بچه هاشون بدترين ادمهاي روي زمين باشن باز هم دوستشون دارن و قلبشون براشون ميتپه،همين چند روز قبل با اون يكي مامانم دعوام شد و چند تا ناسزا هم بهش گفتم اما شبش صدام زد گفت بيا شام بخور و بعد هم طوري رفتار كرد انگار هيچ اتفاقي نيافتاده به خدا از خجالت اب شدم!روم نميشد حتي تو صورتش نگاه كنم تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه بعد از شام يواشكي رفتم كنارش صورتش رو بوسيدم و سريع رفتم تو اتاقم كه يكي اشكهاي توي چشمم رو نبينه
تو اين دنياي مسخره ادمهايي كه عميقا دوستت داشته باشن و غرورشون رو جلوي پات بريزن خيلي كم هستن شايد فقط پدر و مادر هركسي بتونه اينجوري باشه،واسه همين ديشب ياد تو افتادم تو لحظه اي كه بدجوري خسته و دلتنگ و نا اميد بودم،تويي كه مثل يك رودخونه پر خروش و زلال ميموني اونقدر پاك و ساده و زلالي كه ميشه سنگهاي مر مر و براق وجودت رو ديد، تويي كه فقط خودت ميدوني چقدر درد ميكشي اما استخوانها و مفاصلت هنوز مثل يك كوه هستن و خودت مثل يك اتشفشان پر انرژي،خيلي وقتها كه ميام تو ياهو يواشكي ميام و ميرم كه فقط گير تو يكي نيافتم،بخاطر اينكه ادم رو گير مياري و ميپرسي حالت چطوره پسرم و تا به ادم روحيه و انرژي تزريق نكني ول كن نيستي،همينكه از اون سر دنيا زنگ ميزني تا حال ادم رو بپرسي يا اولين نفري باشي كه تولد ادم رو تبريك بگي مثل اين ميومنه كه يك شعله كوچيك تو دل ادم روشن كنی و خدا ميدونه چقدر شعله تو دلها روشن كردي،راستي گفتم خدا ،ميدوني من به خداي تو ايمان دارم تنها ايمان به يك خداي مهربون تونسته تورو تا اينجا نگه داره و همچين عشق ونيرويي بهت بده،خلاصه ديشب وقتي به تو فكر كردم و ديدم تويي كه درد ميكشي و دور از وطنت هستي اينقدر پر انرژي و صبور و محكمي و بي چشمداشت همه رو عاشقانه دوست داري و چيزي از كسي به دل پاكت نميگيري خجالت كشيدم و به خودم گفتم پسر تو كجايي اون كجاست؟ براي همين درست و حسابي دلم رو شستم يا حداقل سعي كردم كه اينكار رو بكنم و در خودم تغيير گنده ای احساس کردم،خدا رو به خاطر وجودت شكر ميكنم كه كمترين كارت همين حضورت هست
حال روحی و جسميم زياد خوب نيست و از بد کاری زمونه دلگيرم
ديگه حالم رو داره به هم ميزنه آخه تا به کِی به همه روحيه بدم و خودم اندر پس اين کوچه تنهايی بمونم ؟
پس چه وقت من نوبتم ميشه؟چرا من بايد هميشه جوابگوی همه چيز باشم؟!!!
به من نيز بايد حق داد يا نه؟
سخن از مهر من و جور تو نيست///سخن از متلاشی شدن دوستی(رابطه ها)است.
دکتر محمد مصدق
من هم از پوست و گوشت و استخوان هستم مثل بقيه آدمها و بهتر بگم منم زن هستم مثل بقيه زنهاو نياز هايی دارم که هيچوقت دريافت نکردم و هميشه روش رو پوشوندم ولی باور کن که ديگه به آخر خط تو صبر و شکيبايی رسيدم ....
فقط در پناه يزدان و به عشق دختران خوبم تا به امروز زندگی کردم
پس از اين نيز به همين دليل ميمونم و با سختی های روزگار ميسازم
ولی از نظر روحی .........ديگه بريدم...........
خدا بيامرزد هايده را چه قشنگ خونده که.....
*******
تو نيمه را زندگی دل من پر خونه
اينجا با اين قشنگی هاش واسه من زندونه
سر رامو گرفتی چه بد کردی زمونه
غرورم رو شکستی چه بی رحمی زمونه
بازم اين سو و اون سو منو خوب ميکشونی
زمونـــــــــــه
ببين کاسهء صبرم چه لبريز زمونه
تو غربت خونه کردن غم انگيز زمونه
هرچی باهات راه اومدم تو باهام لج کردی
رفيق نيمه راه شدی راهت رو کج کردی
وای که تموم نميشه لج بازيات زمونه........
ولی من بايد باشم تا فرزندانم را به ثمر برسونم چون عاشق شون هستم........
نميخواسم نا راحتت کنم فقط کمی درد دل کردم همين و بس.
"درود و ستايش به تو ، اي آتش اهورامزدا ، مي ستايم اين روشني پاک و درخشان را اينک که به ما آشکاري ، توان و نيرويمان بخش تا بهترين انديشه و گفتار و کردار را داشته باشيم . ياريمان ده که با بدي و زشتي و دروغ پيکار کنيم . روان را پالوده گردان از بدي و راه بي فرجام تا شايسته ي پرستش اهورامزداي بزرگ باشيم ."
برای بدست آوردن آگاهی وبيشترروشن شدن به دو ست نيکم اَرشيا جان سر بزنيد.
هيجدهم تير ماه، پنجمين سالگرد تظاهرات دانشجويی در تهران است که فصل تازه ای در جنبش دانشجويی ايران گشود و فضای سياسی ايران را چند روزی در بحران فرو برد.
*******
دوستان خوبم مراقب خود باشيد زيرا ما به شهيد بيشتر نیـــــــــاز نداريم بلکه به آينده ای آزاد تر و آزادگانی جوان برای ساختن ميهن کهن مان ايران باستان.
فقط اين را ميگويم که با هر کسی نبايد درد دل کرد واو را محرم راز دانست اين را گوشواره گوشتان کنيد. چون من احمق بودم و تا به حال درس عبرت نگرفتم ولی بايد خودم را درست کنم. هر کس از راه ميرسد نديده و نشناخته از من << من نوعی >>يک برداشتی درست يا اشتباه نکند که در صورت گفتن آن بسيار درد ميبريد که چگونه يک جانبه به گناه نکرده متهم شديد و زير بار اين اتهام خفه ميشويد.آخ آيا تا به حال کسی در قالب صراحتش خود را پنهان کرده و بهتون گفته که( شما صراحتتان گارسونی است)؟ حالا منظور چه بوده او خود برای خود ميکاوَد و سخنی ميجويد و بيرون ميريزد......... بله اشتباه پشت اشتباه من مال اين دنيای مجازی نيستم و به قول دوست یاد شده بايد روان درمانی شوم يئنی من روح بيمار دارم نه اينکه جسمم را درمان کنم شايد راست ميگويد!!!!!!!!
اوميگويد که من به هيچ وجه بيماری جسمی ندارم و در توهمات خود اين بيماری را برای خود ساختم و بزرگش کردم.
تمام افراد خانواده من با او کم و بيش با تعاريف من آشنا هستند ولی اگر بار اول همانگونه که پدرم يا سعيد دوستم يا تراوت دخترم مرا ازاين دوستی منع کردند به آنان گوش ميسپاردم شايد در روز پايان اينطورروحم زخم خرده نميشد.
ببخشيد اگر من خوب ننوشتم وچند گاهی به جايی دور دست بروم وبه هيچ وجه وارد نت نشوم ؛ مراقب خودتان باشيد و به يکديگر احترام بگزاريد و يکديگر را دوست بداريد.
بسيار گريه کردم چون حقم بود چون به حرف هيچکس گوش نميدم
روی سخنم بخصوص به شما دوشيزه گان است
آه همیشه برای تو میمانم.... ای پاکی مطلق ... ای آفرينندهء مهر ... ای شادی آفرینم.... تو که راه بودن و ماندن را به من آموختی ... من برای همیشه بودن میسرایم.... برای با تو بودن و بی تو نماندن .... برای روز های رهایی هم گام با تو.... در آستان مهر زیستن .... برای عشق ورزیدن به معشوق.... که آخرین راه نجات است.( این شعر را ديشب یک باره سرودم )<< فی البداهه >>
به اينجا يه سری بزنيد آيات شيطانی اگر باز نشد به من بگيد.
اينجا هم برای يکی ديگر از دوستانم است که فکر ميکنه خيلی تنهاست ولی چامه های زيبايی می سرايد ....از من خواسته اينجا نامش را ببرم و شما به او سری بزنيد
Friday, July 02, 2004
رژيم ايران به سوي جنگ و برخورد نظامي
گزارشهاي متعددي از ايران حاكيست شرايط شهرهاي بزرگ به حكومت نظامي بدل شده است. در خيابانها گشت ها و بازرسي هاي فراواني مستقر گرديده و نيروهاي امنيت رژيم به كار دستگيري و اقدامات سركوبگرانه ي ديگر مشغول هستند. اين اقدامات در آستانه ي تظاهرات جوانان و دانشجويان در روز ۱۸ تير و به مناسبت بزرگداشت قيام دانشجويي ۱۸ تير۱۳۷۸ مي باشد. پيش بيني مي شود به دليل وضعيت اقتصادي و اجتماعي وخيم داخل كشور تظاهرات امسال گسترده تر از سالهاي قبل برگزار شود.
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<ـ>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
يادتونه چند وقت پيش گفتم يکی از دوستانم رفته و نامش خاچيک است فکر کنم ديگه اينبار رفته باشد به سوی خدای يکتا ... بريد و برايش تسليت بنويسيدآخه جريان را خودش خوب نوشته ولی در يک مبارزه قرار بود يا بميره يا بکشه حالا ۲ روزه ما هيچ خبری ازش نداریم و ما فکر ميکنيم که ...ولی نه خدا نکنه آرزو دارم که نمرده باشهچون من ناراحت نيستم و ميدونم که مياد دوباره ...
ولی بريد بلاگش رابخونيد و ببينيد من با چه اشخاصی آشنا شدم در اين دنيای مجازی ونديده و نشناخته از همه به نيکی ياد می کنم .....
يکی از دوستانم<س.م> به من ميگويد که تو نبايد همه را باور کنی ولی تا حدی جالبه برام اين کارها البته يه جورايی به قول آقای مهندس <س.ح>از وابسته گی شديد به اين کاريا گپ زدن زياد از حد خود داری بايد بکنم چون سالم نيست اون بيچاره ميخاست که من از تنهايی در بيام نه اينکه خودم را درش خفه کنم ولی صدای همه در اومده ازاين کارمن؟ برای من که از محيط خونه خيلی کم بيرون ميرم.... بَدِه؟ ؟ شايد خيلی کم بيام و کم بنويسم ولی نميخام از شماها دور بشم چون با شما خودم را در ايرن احساس ميکنم و بسيارازحشل و هوای اونجا با خبر ميشم و از اوضاع و احوال تون خبر دار ميشم آخه تک تک تون را دوست دارم ميدونی من اينجا مام؛ مامانی؛ مامي؛ مامان يا شهلا جون يا آبجی يا جيگر يا يک دوست خوب يا مهربان مادر يا زن مبارزايرانی يا ميهن پرست يا فميتيست يا سلطنت خواه يا زرتشتی ياآزاديخواه نام برده و شناخته شدم خوب حقيقت وجود من اين است من يک زن سر بلند و آزاده ايرانی هستم و از اين هم بسيار خوشحالم ولی نه ميتونم کامل رسمی سخن بگم نه خيلی خودمونی ...
ولی خيلی جای جای ايران و هم ميهنانم را دوستدارم
تندرست شاد وپيروز در پناه يزدان زيويد........تا درودی ديگر بدرود
در حال نزديک شدن به ايام جشن فرخنده تيرگان هستيم که آغاز آن از روز تير(دوشنبه ۱۰ تير ) از ماه تير می باشد و به مدت ۹ روز ادامه دارد جشن تيرگان به همراه نوروز و مهرگان و سده از جمله مهمترين جشنهای ايرانيان است که در گذشته برای ايرانيان اهميت وافری داشت و اين جشن را با شکوه و زيبا برگزار می کردند در مورد فلسفه جشن تيرگان دو روايت جالب است روايت اول مربوط به قهرمان ملی ايرانيان آرش است که تقريبا همه ما با آن آشنا هستيم .
برای آگاهی بيشتر نزد دوست بسيار نيکم ارشيا پسر مام ميهن برويد .
خوب پس از به ياد آوردن جشن تيرگان بايد ازحال و هوای امروز ايران بله نزديک ۱۸ تيربه همراه سانسور اينترنت هستيم.
من در برابر تمام شما جوانان مبارز سرشرمندگی فرود ميآورم و با آرزوی تندرستی برای همه گی شما مبارزان ميهن وشادی فروهرپاکتان را از يگانه اهورای ايران خاستارم.
شادی و رهايی نزديک است تندرست وهميشه پاک و اهورايی باشيد.
شرمساراز اينکه در وقت مبارزه بين شما نيستم و هيچ کمک فيزيکی از دستم بر نمی آيد و بايد فقط در دنيای خيال يا به گفته شما جوانان ايران زمين در عالم مجازی با شما هم فکری هم ياری داشته باشم....
که اگر هم در ميانتان بودم پايی برای رفتن وانرژی برای هديه کردن نداشتم که تقديمش کنم و فقط شرمنده از تمام مبارزاتتون ولی دعا گويتان هستم در نيايش هايم هميشه از ايران و آزادی آن و آزاده گی هم ميهنانم با خدا سخن ميگويم...
تا پيروزی نهايی مبارزه مدنی را
فراموش نکنيم.
در پناه يگانه اهورا مزدای ايران زمين مزدای بزرگ تندرست ؛ پيروز و شاد زيويد تا درودی ديگر بدرود.
جشن زاد روز تراوت به خوبی بر گزار شد ؛ هم خودش و هم ما خيلی خرسند بوديم و خيلی خوشگزشت.
کيکهايش را من ودوستم قرار بود که درست کنيم ولی ديدم که او با يکی ديگر از دوستانم آمدندو نگزاشتند که من دست به چيزی بزنم وفقط لوازم مورد نياز را در اختيارشان گزاشتم وپس از۲ ساعتی کيکها را آماده کردند .
از دوستان خوبم که به من از طريق چت ويا تلفن يا در بلاگم شاد باش گفتند بسيار سپاسگزارم آرزو ميکنم که هميشه و در تمام مراحل زندگی خوب و خوش و خرم باشيد.
پس از فوت کردن شمعها کيکها اينجوری ديده شدند؛
در پناه يزدان پاک تندرست و پيروز زيويد تا درودی ديگر بدرود.
بله همانطور که گفتم دختر ارشد من ۱۸ ساله شد امروز نمیگم که مثل ديروز بود ولی باز هم زود گذشت.
و صبح زود يک دسته گل ۱۸ شاخه ای رز به وسيله پست رسيد.
در سالهای تنهايی من هميشه با من هم فکر و هم قدم بود.
برايش آرزوی تندرستی و خوشبختی دارم .
ميدونم که تو ۱۸ سال را شايد پشت سر گزاشته باشی ولی من هميشه دلم ميخاست که در اين سن بمونم و فکر ميکنم که همينگونه هم هستم و دلم جوان و شاداب است با توجه به مشکلات زندگی و بيماری خودم ولی انسان دل مرده ای نيستم و از روزگار گله ای ندارم.
به گزارشی کوتاه ولی پر عکس از روز شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۳توجه کنيد
اين ساختمان زيبا هم قصريست که قصر گل Schloss garten (شلوس گارتن)ناميده ميشود
من با خانواده و بسياری از دوستانمان ديروز رفتيم جشن اينترناسيونال و شهروندان شهر ما که از خيلی کشور های دنياهستند به اين جشن آمده بودند .
با اين عکسها دلم ميخواست که شما را هم با حال و هوای اينجور جاها آشنا کنم و ببينيد که ما در اينجا با ملييت های ديگر هم زندگی ميکنيم ونه تنها آلمانيها بلکه از کشور های مختلف ديگر هم در ميان ما هستند.
خانم و آقای آلمانی که اينجور جشنها را دوست ميدارند و از غذاهای خارجيها خوششون می آيد
بله در زير اين چادرهای سفيد که ميبينيد افراد از کشورهای مختلف و با غذاهای گوناگون به فروش غذا پرداخته اند.(کاشکی از نزديک هم عکس می انداختم )
در اين قسمت عکسی از رقص يونانيها گرفتم که موزيکشان به موزيک کشور ترکيه شبيه است و اين بچه ها هم از همهء کشور ها هستند.
اين دخترکوچولو وزيبا با اين چشمان خندان را هم نميشناختم ولی از نگاهش خوشم اومد و ازش عکس گرفتم ... فکر ميکنم از مردم کرد باشه ولی از کجا نميدونم؟
هوا کمی سرد بود و گه آفتاب و گه ابرکمی باران هم باريد و همه چتر به دست شدند هم ميخواستند که موزيک را ببينند هم جاشون رو از دست ندهند پس چتر ها وارد عمليات شدند.
اين هم چند تا از بچه های ايرانی که بسيار شاد بودند
خيلی جشن خوبی بود
در تمام اون جمعيت اين پسر من را بدجوری به ياد يکی از دوستان که در ايران است می انداخت که به گفته دختربزرگم اون دوست از اين پسرخوش تيپ تر و خوشگل تره
و گروه ايرانی آونگ که در آخر آمدند و خيلی با حال بودند و همه را به رقص آوردند و شادمون کردند .بله ما هم درسته در غربت هستيم ولی کمابيش وقتی در کنار هم هستيم احساس غريبی کمتری ميکنيم.
بايد يک شرح کوچک بدهم و اينکه تاريخ دوربين من ۴ روزعقب است
من اين عکسها را با کمک دوست خوبم کوروشبه اينجا منتقل کردم و اينجاهم ازش سپاسگزاری ميکنم تا يادم نرفته به سايت جديد سعيدحاتمی دوست گرامی وراهنمای ديرينه و کهن من هم به اين آدرس سری بزنيد.
نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد.
فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران، بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است.
محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است۶۰ سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند.
به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند ".
با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند. ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها تصوير نمي شد.
در سال ۳۵۵خورشيدي ( ۹۷۶ ميلادي ) که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در سال۴۱۰ خورشيدي ( ۱۰۳۱ ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب ايران در سال (۱۹۷۹ ميلادي).
در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد. در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد ) با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود. نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير قرار گيرد.
در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود۲۳۰سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زادهً ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها ترسيم کنند. پرچم ايران در بقيهً دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند. البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي بيننده. در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن. به استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش.
نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد. درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود: " المک الله " سپاهيان نادر در تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن است و درون دايره خورشيد آن بازهم " المک الله " آمده است. بر اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است. زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.
در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد. دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داده شده بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد. يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود. در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش روس از ورود سفير ايران " ابوالحسن خان شيرازي " به دربار تزار روس کشيده، پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است. سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بود.
اميرکبير و پرچم ايران ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي ۱۰ سانتي متر در گوشه بالائي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران درآمد.
با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل مجلس، نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: " الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا اشاره اي به ترتيب قرار گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير ذکري نشده بود. به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در ايران به صلح و صفا زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد. در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه کردند که انقلاب مشروطيت در مرداد (سال۱۲۸۵هجري شمسي ۱۹۰۶ ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم. بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد. در سال ۱۳۳۶ منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً ديگري در سال۱۳۳۷ در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عرضش باشد.
پرچم بعد از انقلاب در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال ۱۳۵۸ (۱۹۷۹ ميلادي) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشکيل مي شود و نشانهً جمهوري اسلامي (تشکيل شده با حروف الله اکبر) در وسط آن قرار دارد.
ميدونی که با اين چامه به کجا ها که در خيالم سير و سفر نکردم
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من حل اين معما نه تو دانی و نه من
هست در پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
خيام اگر ز باده مستی خوش باش با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نيستی هست انگار که نيستی ، چو هستی خوش باش
اين کوزه چومن عاشق زاری بودست در بند سر زلف نگاری بودست
اين دسته که بر گردن آن ميبينی دستيست که بر گردن ياری بودست
گر آمدنم به من بدی نآ مدمی ور نيست شدن به من بدی کی شدمی
آن به نبدی که اندر اين دير خراب نه آمدمی نه بدمی نه شد
<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>
آخر هفته پيش به من خيلی خوش گذشت ، آخه رفته بودم مسافرت در بهشتِ روی زمين
اينجا جنوب غربی آلمان است شهری که نامش Bad kreuznach (باد کرويتز ناخ )است.
يکی از زيبا ترين مکانهای دنياست که روی کوهايش برازتاکستانهای انگور است .
آن شيبهايی که نزديک تربه کف زمين است و رنگی سبزترو زيبا دارد تمامش انگور هايی است که هر ساله به شراب ناب تبديل ميشود و معروف و گرون تر از بقيه در آلمان است...... خوب بسته ديگه دل بعضيها شايد آب بيوفته...
رامیــــن ؛ محمــــــود ؛ دایــــــم
اينجا هم مثل بالای کوه سهند خودمون در ايران است که اونجا با توجه به اينکه خيلی از سطح دريا بالا تر است ولی دراين ارتفاع بسيار بالا دريا چه ای عميق دارد که امکان شنا هم در آن هست و خلاصه خيلی جالب و ديدنی است.
البته اينجا همش همينطور سر سبز است و ديدنی ولی ميدونی برای ما آدمهای هميشه نا راضی پس از مدتی خسته کننده و عادی ميشه درست مثل بقيه نعمتهای خداوند که به ما بخشيده است.
من در يک دو گانگی فکری قرار گرفتم که نگو و نپرس نميدونم چه عشقی را بايد در نظر بگيرم عشق الهی يا عشق به ماديات که بدون تعارف برای هممون دوميش عزيز تر است هر چند که دست نيافتنی باشد.چند شب پيش که وبگردی ميکردم به يک بلاگ خيلی عرفانی برخوردم که بدبختانه هيچ آدرسی ازش برام نمونده و گمش کردم چون در ميهمانی بودم و اختيار آنچنانی نداشتم يئنی برای save کردن خلاصه اميد وارم که دست کم خودش نزد من بياد چون برايش پيام گزاشتم و به من که ميخام راه عرفان را آغاز کنم کمکی کنه....۳ روز ديگر ۶ ماه تمام است که من به پيشنهاد دوست خوبم سعيد جونم ((که خيلی راهنمائيم کرده از اول تا به امروز با من بوده و هميشه پاسخ گوی پرسشهای من )) .... بلاگر شدم و با توی گلم آشنا شدم عزيزم .
حالا به خدای بزرگ ميسپارمت تا روزی دگر و درودی دگر بدرود
ميدونی به يک مرخصی نياز دارم...آخه اينــــــــا همه برای من خيلی زياد بود ...بزار بگم...
من اينجا با توآشنا شدم...ديدنت شد عادتم...خوندن حرفات شد مرحم زخمهای دلم...
در برخی موارد هم نمک روی زخم بازم بود...
به من گفتی اينقدر ساده نباش...ولی من راه خودم را رفتم وخوش باور بودم...
ضربه خوردم...
عاشقم شدی ...
ازت دلگير شدم ...ازم دلگير شدی...
گفتی دوستدارم...گفتم خوب منم دوستدارم...
گفتی بهت دل بستم...خوب منم به تو دل بستم...
تا جايی که از دستم بر ميومد از نظر فکری باهات همدردی کردم...تو هم همدرد من بودی...
پرسيدم ؛ تنهام نمیگزاري؟جواب درست و حسابی ندادی...
دنبالت گشتم... نيافتمت...
اين وسط خودم را هم گم کردم ...راستی من کجايم؟
استادم به من ميگه تو خيلی وقتت را برای وبلاگ ميگزاری...
دلدارم را گم کردم آخه ...ميدونيد که...
ولی بگم چي؟اينجا هم اونجايی نبود که من را سيراب کنه...
درسته با توی گل آشنا شدم...خيلی چيزها ازت ياد گرفتم...
آموختم که... مردم را زود باورنکنم!!!به همه اعتماد نکنم!!!وب کم را برای همه باز نکنم...نياز نيست که به همه مهر بورزم...آدرس و شماره تلفنم را به هرکسی ندهم...آخه چرا که نه؟چـــــــــــــــــــرا ما بايد از يکديگراينقدر فاصله داشته باشيم؟
چرا بايدرنگ اشتباهاتمون را؛ اينقدرکم رنگ يا بی رنگ ببنيم؟
نه......
درس چيزی ديگر بود که روزگار به من داد من دوباره و نا خواسته شدم محصل و روزگار شد
مربی من...برای ياد گيری تا آخر عمر بايد تلاش کرد و هرگز از فرارگيری فرارنکنيم...
خواستم پاسخ اين پرسش را پيدا کنم...ولی چون بسيار احساساتی هستم در پرسش نا پديد شدم...
من پيش توخيلی کم آوردم...نه اينکه بخام شکسته نفسی کنم ...
شما ازنسل امروزي و من نا خود آگاه از نسلی پيشترم .
بله اين واقعيته لخت است...that´s the nakade truth
ميخواهم خود را بيابم و روحم را بالاتر ببرم
بايد زياد خدا را ببينم در کارهای روزمره و در برخورد با ديگران ...
تصميم نوشتن... به اين زودی را نداشتم... ولی ميخواستم بگم که طرلان صبح زود از لندن برگشت و من پس از دلشوره ای که برای تصادف کوچکی که در لندن پشت سر گذاشته بودند داشتم با سپاسگزاری از ايزد يکتا تا صبح بيدار موندم که وقتی بر ميگرده ببينمش ....خوب مادرم ديگه و هزار و يک فکر و خيال و آرزو برای فرزندانم در دل دارم
البته در هفتهء پيش از لطف بسيار شما دوستان خوبم برخوردار شدم ....
ميدونی ؟ وقتی به اينجا (وبلاگم ) ميام و حرفهای اميد بخش و پر مهر تون رو ميخونم خيلی در اين غربت و تنهايی روحيه ميگيرم نميخوام که براتون ننه من غريبم بازی در آرم اما اين رو بدونيد که تا در تنهايی و دور از مملکت نباشيد نميتونيد حرف من رو حس کنيدکه چی ميگم ...
ولی هيچ جا ايران نميشه ٬ قشنگترين و خوش آب و هواترين جای دنيا رو داريم قدرش رو بدونيم .
من اين شعر را در وصف ميهنم ميخوانم :
ای عاشقان ٬ ای عاشقان من از کجا عشق از کجا
ای بی دلان ٬ من از کجا عشق از کجا ٬عشق از کجا
گشتم خريدار غمت ٬ حيران به بازار غمت ٬ جان داده درکار غمت
ای مطربان بر دف زنيد احوال من بی دلم ..من از کجا عشق از کج
عشق آمداست از آسمان تا خواب بسوزد بد گمان
عشق است بلای نا گهان
ييلاق کنار آبشار قره سو در منطقه کلات در شمال خراسان
به اينکه با شماها دوست شدم و از اين راه دور بهتون عشق ميورزم وبهتون عادت کردم که هر روز پس از زدن چرخی دور اخبار جديد و ديدن تازه های اينجا بيام و پيامهای شما در وبلاگهاتون رو بخونم يا باهاتون چت کنم و با هم تبادل ايده کنيم دلم خوشه .
پس بيائيد تا بايکديگر و برای يکديگر باشيم هميشه و در همه حال تکيه گاهی سخت و استوار باشيم و از هر دشمنی و کينه توزی ....روی گردانيم و با هم باشيم که اينگونه به آيندگان راستی خود را ثابت کنيم .
جاویــــــــــد و پاينــــــــــده بــــــــــاد ایــــــــــــــران
آرزوی تندرستی و پيروزی و پايداری برای تمام هم ميهنانم دارم
دختر کوچيکه من امروز رفته به مدت ۵ روز مسافرت... به خارج مگه چيه خوب ما هم از خارج ميتونيم بريم خارج و جاش تو خونه خيلی خاليه آخه اين دخترم با خواهر بزرگترش خيلی از نظر اخلاقی فرق داره شلوغ و پر انرژی وخندان
نميدونم ازکجا بگم؟چند ماه پيش در بلاگ يکی ازهم بلاگی ها باهاش آشنا شدم که از روش نوشتارش خيلی خوشم اومد و براش کامنت گذاشتم وخواستم که بياد پيشم تا با هم بيشتر آشنا بشيم ...آره او مد ....نامش..خاچيک آواتاريس... بود .پسری باخدا و حجب و حيا و مودب وخدا
پرست......ميدونی او آن نور را(خدا ) وجودش را هميشه ميتونست احساس کنه ولی
باز هم دنبالش ميگشت ......وقتی از مسافرت چندين و چند ساله اش باز گشته بود به پيشنهاد( گورو)ی خودش که بهش گفته بود در ايران ميتونه به آن نور برسه ...برگشته بود که اينجا نور را پيدا کنه و من فکر ميکنم ظاهرا هم در يکی از شاخه های دين رسمی ايران پيداپش کرد و بسيار خوشنود بود .....آخ دلم خيلی براش تنگ شده اون در اين دنيا هيچ مطلوبی نداشت يئنی مطلوبی که برای ما آدميان خيلی با ارزش است که آن چيزی غير از ماديات نميتونه باشه ولی اين پسر اصلا خودش رو به سنگ،چوب و هر چيزی که بی جان است و از دل طبيعت پديد آمده تشبيه ميکرد به من گفت ميخاد ازدواج کنه ولی به اين کار نيز تن نداد برای من آشکار بود که اين وجود اين وجودی که از تمام ماديات صرفه نظرکرده بود تا به معبود خود نزديک تربشه و به ازدواج تن در نخواهد داد چون اصلا با روح والايش سازگاری نداشت که با کسی هم بسترشود که از درون خودِ او وافکارش دور افتاده است.
من نميدونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا ..چرا ...اين آخرين نوشته اش است؟؟؟؟؟؟؟؟باورم نميشه که... من باز هم اميد بـه بــــــــــــــازگشتش دارم و باور ندارم کـــــــه رفتـــــــــه باشه؛
ببين چی نوشته ؛
سه شنبه، ۱۵ اردىبهشت، ۱۳۸۳
بايد امشب بروم
بايد امشب چمدانی را
که به اندازه پيراهن تنهائی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پيداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
دوستان خوبم
به قول دوست عزيزم شهلاجون
کسی که در آخرين دوره
بسيار همدم من بود
تا درودی ديگر بدرود.
به وبلاگ دوستم سر بزنيد
چون اينجا به دليل مسافرت صاحبخانه
به مدت ابديت تعطيل است.
شاد باشيد و پيروز و رزمنده.
اين گفتار خاچيک بود
ديروز به تمام دوستام نوشتم که بريد و بهش بگيد که بمونه و نره....بعضی ها اين کار را انجام دادند و لی من هنوز ازش هيچ خبری ندارم اما اميد هم به باز گشتش دارم که در دوازه به رويش باز نشده باشه اصلا .....آخه ميدونی بهترين راه انرژی گرفتن را به من ياد داد چون مرد کوه و جنگل و سرما و گرما ديده بود اين از زندگينامه اش بر ميومد از خاطراتی که برای من تعريف ميکرد
اول که جريان را به من گفت ..من کلی جا خوردم ولی با شنيدن بقيه حرفهاش از روی شناختی که ازش داشتم ديدم دنيا براش خيلی کوچک است ولی بهش گفتم ؛
خاچيک دلم داره خون گريه ميکنه برای رفتن تو حالا بيا و نرو ......
ولی يادم رفت که قسمش بدم چون من اين کار را دوست ندارم که قسم ياد کنم يا کسی را قسم بدم ولی کاشک اين بار اين کار را ميکردم
در اواخر بهمن ماه سال ۱۳۶۲در سن ۱۷ و نيم سالگی پسر خوش تيپی از يک خانوادهء مذهبی و از يک شهر مذهبی آمد تهران خواستگاری دختر همسايه و دوست صميمی خواهرش که بنده باشم٬چند ماه پس از اتمام مدرسه و چند ترم کلاس زبان انگليسی و يه عالمه خواستگار رو دک کردن ٬ مادرم نتونست به اين خانواده ديگه جواب رد بده( که هيچوقت يادم نميره وقتی من بهش گفتم ؛ من با اين خانواده؟!! ...) گفت دخترم سيد اولاد پيغمبر به من رو انداخته و يک وقت قبلی ميخاد و از اين حرفها ......خلاصه سرتون رو درد نيارم منم گفتم ؛که ردش ميکنم تازه چايی هم خودت يا پدر بايد بياريد حالا می بينی من که زير بار برو نيستم اصلا جلو هم نميام ٬هِه من و اين خــــانواده؟!!!
تا قرار برای روز خواستکاری گزاشته شد و آقا رضا و ۲ خواهرشون که در تهران زندگی ميکردند تشريف آوردند چون مادر و پدرش هم جان به جان آفرين سپرده بودند در مراسم خواستگاری فقط ۲ خواهرشون به نمايندگی از طرف بقيه آمدند.
من که به زور مادر و پدرم در جلسه حاضر شدم با ديدن رضا دهنم وا موند وشرمنده از گفتار قبلی خودم ٬ با اينکه او از خانواده مذهبی بود ولی خوش تيپ ٬ امروزی مودب ٬ با وقار ٬خوشگل ٬ موهای آب جارو شدهء مرتب
خوب بسه ديگه اگه اين پست من رو خانوادش بخونن خيلی خوش به حالشون ميشه
(ای مار مولک )
آره از شما چه پنهون که دل من رفت برای شازده ولــــــــــــی مشکل داشتم نميتونستم باور کنم که منِ؟دختر تهروني؟! پسر از خانواده مذهبي؟برم به يه شهر مذهبي؟بايد چادر چاقچور هم ميکردم ؟
تا با يکی از دوستان صميميم که دختر همسايه هم بود و خواهر رضا را هم ميشناخت .......مشورت کردم ٬اونم گفت آره چرا که نه اگر ازش خوشت اومده خوب قبولش کن ٬ گفتم آخه بايد چادر سرم کنم !گفت من اگر کسی رو دوست داشته باشم اگه بگه گونی سرت کن هم ميکنم . منِ خام و بی تجربه هم فکر نکرده گفتم خوب لابد اينم که دوستمه راست ميگه ديگه و حاجت استخاره نيست و به حرف يه دختر ۲۰ ساله گوش کردم.
قابل توجه دختران عزيز ؛حالا من شانس آوردم ولی شما با طناب دوستتون تو چاه نريد ها
خلاصه در صحبتی که با هم کرديم حجاب و نماز خوندن رو از من خودش خواست ميدونيد آخه من هر وقت که امتحان داشتم يا با خدا کار داشتم فقط نماز ميخوندم وچادر هم وقتی به احيا در ماه رمضان ميرفتم منزل خواهر بزرگه رضا سرم ميکردم ولی چه حجابی ها همچين مقنعه و چادر سرم ميکرد که نگو و نپرس(البته قبل از خواستگاری و ...) خودشون کف ميکردند آره ادای مذهبيون رو در آوردن همان و راه زندگيم عوض شدن همان.......و با آشنايی فاميلش از من در اين زمينه و مطمئن بودنشون به اينخ من از پس حجاب بر ميام....
دو هفته بعدش اومدن بله برون و کيک و حلقه هم آورده بودن و آخر شب هم حاج آقايی که در همسايگی خواهر بزرگه رضا بود اومدن و به ليل اينکه ما بايد به هم محرم ميشديم تا نامزد باشيم و ترس از اينکه مبادا نياد که گناهی مرتکب بشيم (در مدت نامزدی) ما رو عقد ۳ ماهه کردند (عقد موقت)و ديگه به ليل اينکه عموی جاری بزرگ بنده عمرش رو داده بود به شما و۱ هفته بود که فوت کرده بودند هم از زير جشن نامزدی هم فاميل شازده دوماد در رفتن حالا اينکه سر مهريه چه حرفا و حديث هايی شد و من ميخاستم همه چی رو بهم بزنم و اصلا قبول نکنم .......بماند که با ميانجی گری چند بزرگتر نشد که بشه و من موفق نشدم که به هم بزنم و عقد جاری شد و شهلا+رضا با هم شدند.
دو ما ه و نيم پس از اين حرفها در روز ۱۲ ارديبهشت ماه سال ۱۳۶۴ ما ازدوج کرديم .
خودمونيم ها من دست شراگيم و سپنتا رو از پشت بستم از بس روده درازی کردم
آره من ۹ سال از شهرم دور شدم البته به تهران ميومديم ولی ديگه شهرم برام نا آشناشده بود چون وقتی مثل قبل نداشتم که به خيابان ها برم با ۲ تا بچه کوچک و پس از اين ۹ سال کزايی در غربت گزشت و من به غربت بزرگتری اومدم حالا هم ۱۹ سال است که من از زادگاهم ٬ تهران بزرگ دورم . خدا هيچکس روغريب تو دنيا نکنه .........
ايران کشوری است با جمعيت جوان، بيش از شصت درصد از جمعيت کشور را جوانان زير ۲۹ سال تشکيل می دهند. اين امر هم از ظرفيت بالای سازندگی و هم از آينده ای پرتنش خبر می دهد، بسته به آنکه سياست های کلان و درازمدت کشور چگونه برنامه ريزی شده باشد.
گزارش ها و آماری که درباره کمبودهای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی يا نابسامانی های فردی و خصوصی ارائه می شود، نگرانی مسئولان، کارشناسان و خود جوانان را برانگيخته است.
امسال به مناسبت روز جوان نشست ها و گردهمايی های گوناگونی در ايران برگزار شد. در اين برنامه ها بار ديگر از مشکلات جوانان, به ويژه از فشار سنگينی که بر آنها وارد می آيد, سخن گفته شد. آقای خاتمی، رئيس جمهور، که می توان گفت با پشتيبانی مؤثر جوانان به قدرت رسيد، در جمع نمايندگان قشرهای مختلف جوانان حضور يافت و با آنها به گفتگو نشست. آقای خاتمی اذعان نمود که در اين سالها نسبت به امور و نيازهای جوانان کم کاری شده است.
تفاوت ها با نسل های پيش
بسياری عقيده دارند که ميان جوانان کنونی ايران با جوانان نسل های پيشين تفاوت های چشمگيری وجود دارد. اين تفاوت را می توان در چند محور مورد توجه قرار داد:
جوانان گذشته آرمان گرا بودند، به ايدآل های دور و گاه پندارآميز باور داشتند و در راه آنها آماده فداکاری و جانبازی بودند. به نظر می رسد که جوان امروز ديگر به چنان دورنماهای فريبنده ای دل نمی سپارد. او بر زمين سفت حرکت می کند و در مجموع می توان گفت واقع بين تر است.
جوانان نسل پيش به حرکت و جنبش جمعی می انديشيدند. پيشرفت و ترقی را اغلب نه برای شخص خود، بلکه برای ميهن، خانواده، قوم يا تبار خود می خواستند. جوان امروز بيشتر به سعادت فردی می انديشد و کمتر غم ديگران را دارد.
نکته سوم به دو نکته قبلی وابسته است و می توان آن را کمبود حس مشارکت يا دوری از فعاليت جمعی ناميد. جوانان نسل پيشين، به ويژه دانشجويان و جوانان تحصيلکرده به فعاليت سياسی و اجتماعی گروهی، گرايش داشتند. هر جوانی آشکار يا پنهان از يک نيرو يا جريان سياسی هواداری می کرد. امروز چنين وضعی ديده نمی شود و اين دلايلی دارد از قبيل: نااستواری ساختارهای مدنی و ضعف تفکر مدنی؛ بی اعتمادی جوانان به نيروهای سياسی؛ مخاطرات احتمالی فعاليت جمعی سياسی؛ نوميدی از ثمربخشی فعاليت سياسی...
هر يک از اين مسائل زمينه ای است برای بحث و گفتگوی گسترده. اما شايد بتوان درباره آنها نظری کوتاه و فشرده نيز ارائه داد.
اين گزارشی بود از شبکه خبری BBC ....ما کجائيم؟
من از اين گزارش به قدری دلم گرفت و کمی در افکار خود قوطه ور شدم
فکر که بهتره شما نيز بدانيد که:
۸ ارديبهشت روز جوانان نام گزاری شده است
وقتی من با يک جوان ايرانی يک هم ميهنم سخن ميگم و او از
نا مرادی زمان ميگه ومن به هيچ زبونی حريفش نميشم که از ايده خودش
برگرده خوب برايم درد باره وقتی به من ميگه :
دور خواهم شد از اين خاک غريب
برای چه؟چرا ميخواهی توی اين دنيای غريب نباشي؟تا بوده همين بوده.......
با شعر يا گفتهء بزرگی هم نتونم حال و هواش رو عوض کنم درد بار است برای من ٬
ما بايد دست به دست هم بدهيم تا بتوانيم کاری نيک انجام دهيم و به اهداف
عالی خودمون برسيم.
با هم پشت ما کوهه
نمی ترسيم نمی افتيم نمی بازيم
شما را به خدا اينقدر دشمن شاد کن نباشيد و اين روحيه های دلمرده را ازخود برانيد
هر چه شما بی حال تر نا اميد تر .......باشيد برای بعضيها که مايل به ديدن
اين نامرادی ها برای شما هستند دلگرمی پديدار ميشود.
آرزوی ديدن شما در کمال تندرستی و شادی و پيروزی را دارم.
من تک تک شما جوانان ميهنم را دوست دارم از هر گوشهء ايران که هستيد
به خود آئيم در حال حاضر زندگی کنيم و از شايد ها و بايد ها دست برداریم
يکديگر را دوست بداريم ٬ دروغ نگوئيم ٬ با ياد خدا در کار هايمان پيش برويم ٬بدانيم که
او هميشه و در همه جا شاهد ما و کارهايمان است ٬ از گفتار نيک خسته نشويم٬
از هر گونه اعتياد صرفه نظر کنيم و در آخر به خود آئيم که خود شناسی خدا شناسيت.
با آرزوی تندرستی و پيروزی و شاديِ شما گلهای نو شکفته ميهنم
درود بر تمام شما دوستان گرامی که با شنيدن اين خبر به اندازهء منِ بيمارشاد شديد.
کمی توضيح راجب بيماری (MS) يا با نام کامل Multiplen Sklerose برای شما عزيزان هم ميهن بدهم که :
اين بيماری بر روی سيستم اعصاب مرکزی نشسته و به قول پزشکان آلمانی تبديل به يک عفونت شده و در اثر اين عفونت تاثير مستقيم بر روی لايه؛ ميلیين؛ که لايه پوششی بر روی اعصاب شخص است ميگزارد٬درست مثل اينکه لايه عايق که روی سيم برق است و اگر آن لايه از بين برود با اولين برخورد يا رسيدن يک رسانا به سيم جريان برق مختل ميشود و تاثير شديد و مستقيم بر روی قسمت مورد نظر ميگزارد.
اين عکس واقعی بيانگر و نشاندهنده عفونت بر روی عصب های شخص بيماراست.
و اين هم يک عکس M R T يا همون؛ سيتی اِسکن ؛از يک بيمار است.
که من بارها اين عکسبرداری رو داشتم که خدا نسيب هيچکس نکنه.
برای برخی از شما که آگاهی کامل از اين بيماری نداريد قابل ذکر است که بگويم اين عفونت به راحتی بر روی تمام اعضای بدن تاثير خود را نشان ميدهد ممکن است که روی اعصاب بينايی بنشيند که باعث لرزش چشم و ديدن ۲تصويری به آدم دست بده و يا بر روی عصب گوش که باعث شنگينی گوش ياکری مزمن ميشود و عصب مثانه که بر روی تخليه ادرار تاثير دارد و يا بر روی عصب حسی پا که در راه رفتن و ياحس دست که بر روی لمس کردن اشياء بلندکردن جسمی يا جابجا کردن.... و مثل بی حسی حتا در دهان شود به هر روی تمام اعضای بدن با اين بيماری به نوعی در گير ميشود و بيمار را از زندگی روز مره خود باز ميدارد و اما در مورد اين راه درمان
اين داروی توسط پزشکان در کره جنوبی پيدا و ساخته شده است که در تاريخ ۰۴.۲۰۰۴ به ثبت رسيده و صورت حهانی پيدا کرده است٬
transfomethederin نام گزاری شده است
که با اين دارو به تمام اثرات منفی سلسله اعصاب پايان داده شده و تمام عصبهای از بين رفته باز سازی ميشوندو ديگر به کار بر عکس سيستم دفاعی بدن که همان گلبول های سفيد باشند پايان ميدهدو مغز استخوان را باز سازی و قوی ميکند و بايد برای دريافت اين دارو ٬خون قبلی بدن را با خونی جديدکه همان گروه خون قبل باشد همراه داروی ذکر شده به بيمار تزريق ميشود که اين کار به مدت ۳ ماه طول ميکشد.
و اما گرفتن دارو درآمريکا و اروپای غربی به آخر سال ۲۰۰۴ميرسد
با آرزوی تندرستی تمام شما خوبانم .در صورت بدست آوردن آگاهی های جديد دوباره برايتان در وبلاگم مينويسم.
ديديد من درست ميگفتم٬ ديدی که انتظار من بيخود نبود
دوباره خبر خوب بله؛ نميدونم چه جوری بنويسم .
داروی بيماری من (MS) با اطمينان ۱۰۰٪ کشف شده.
در حال حاضر اينقدر شوق دارم که نمیتونم زياد بنويسم و فقط ميگم که از تمام خانواده و دوست و آشنا هام سپاسگزارم که من رو تحمل کردند و همه جوره پا بودند بامن.گزارش کامل رو بعد ميگم٬ميدونيد که شوق زياد دارم نميتونم بنويسم.
از دوستان خوب بلوگيم هم سپاس بی پايانی دارم ؛
از تمام کسانی که نام بلاگشون رو در بلاگ خودم دارم {اول نامتان
نوشتم ولی پاک کردم چون امکان داشت ۱ نفر رو از قلم بندازم }
در خوشحالی من شريک باشد
با آرزوی بهبودی تمام بيماران ٬ شاد و پيروز زيويد ٬بدرود.
من کاملا بر اين ايده ام که تلاش برای حفظ کردن<پرده بکارت>از روز ازل
برای مرد سالاری مردان بوده است.مردان خود خواه و کوته بين(( البته که بجز
کيف خود چيز ديگری برايشان مهم نيست)) وخواست و مطلوب طرف مقابل(زن) را در
نظر نميگيرند و وجود اورا به عنوان يک وسيله وسيله ای که برای رسيدن به مرحلهء
آخر کيف جسمی ایشان است میشمارند .حالا صحبتی با تو دارم خود تو
ای آقايای ايرانی؛ چند درصد از شما به وقت ازدواج بکر بودید؟
چرا مراقب خواهرانتان بو ديد که پسری به او نگاه چپ نکند!در حالی که به نواميس مردم بسيار
راحت دست درازی کردي!
******************** با وجدان بيدارخود تنها باشيد و فکرکنيد********************
دراين باب به مطلب جالبی در سايت زنان ايران بر خوردم که اگر شما هم بخوانيدش خوب
است.
باكرگي يا داشتن حق تجربه!
ليلا خانعلی
دكتر علي جاويد مهر در مقاله اي كه براي سايت زنان ايران فرستاده اند سخناني رابيان كرده اند كه دختران جوان هر روزه آن را هزاران بار از پدران و مادرانشان ميشنوند.سخناني كه از همه آنها بوي حفظ نجابت و متانت _ كه همه جامعه از زنان انتظاردارند _استشمام ميشود و يكي دو جمله در مساوي بودن زن و مرد كه براي قابل قبول ترشدن حرفهايشان به آن اضافه شده است.ولي مسئله از انجا آغاز مي شود كه اين دوست عزيزهمانند ديگران اين مسئله را از ديد كاملا اخلاقي مد نظر قرار داده اند و در مياننوشته هايشان هيچ نوع نگاه روانشناختي و يا جامعه شناختي ديده نمي شود. ايشانمسئله بكارت را با روابط بي حدو اندازه جنسي اشتباه گرفتند و از دست دادن باكرگي راخارج از چارچوب ازدواج را عملي مساوي با فحشا و فساد اخلاق در نظر گرفته اند. درحاليكه به نظر من باكرگي و حفظ و يا از دست دادن آن خارج از اين چارچوب بايد موردمطالعه كاملا علمي قرار گيرد.از دير باز تا كنون باكره بودن يك زن عاملي براي ايجادمحدوديت روابط جنسي براي زنان در نظر گرفته شده و زناني كه قبل از ازدواج آن را ازدست داده باشند هميشه مورد لعن و نفرين آشنايان و در نهايت طرد از جامعه قرار ميگرفته اند.وجود پرده بكارت هميشه عاملي بوده تا از طريق آن شوهران بتوانند از دستاول بودن جنسشان_بخوانيد همسرشان_ اطمينان حاصل كنند و مطمئن باشند كه اولين كسيهستند كه به آن كالا دست پيدا كرده اند.در اصل بكارت وسيله اي بوده تا مردان ازطريق آن حس مالكيت خود را ارضا كنند. البته به نظر من سوال اساسي آن است كه آيامردان مي توانند اين حق را براي زنانشان قائل باشند كه چيزي را كه از آن هيچ تجربهاي ندارند امتحان كنند.آنهم مسئله اي كه هميشه تابو خانواده ها بوده است.چيزي كههميشه همانند آتش سوزنده تصور مي شده و ما هميشه از دور درباره آن مي شنيديم ، ميديديم ولي هيچگاه حق نزديك شدن به آن را نداشتيم.مي دانستيم روزي بايد به آن نزديكشد ولي هيچ كس به ما نگفته بود كه چگونه؟ مي دانستيم برادرانمان اجازه دارند آنراامتحان كنند ولي ما هيچگاه نمي توانستيم. منتظر بمانيد نا ازدواج كنيدرا هر روزه درگوشمان زمزمه مي كردند. و بسياري از مادرانمان به دليلي كه نمي دانستند زجرهاكشيدند، افسرده شدند و كساني شدند كه هميشه از داشتن رابطه با شوهرانشان واهمهداشتند.شايد ديگر وقت آن گذشته باشد كه ما از دخترانمان بخواهيم چشمانشان را ببندندو حق تجربه كردن را از خود بگيرند تا به ناگاه در خانه همسرانشان با وحشت با آنمواجه شوند. داشتن رابطه جنسي يا نداشتن و از دست دادن پرده بكارت به وا سطه آن حقياست كه هر انساني ميتواند براي خود قائل باشد.همانطور كه براي رفع گرسنگي ياتشنگيمان احتياج به گرفتن اجازه يا بستن قراردادي نداريم. اين روزها ديگر هيچكس نميتواند نگران زادو ولدهاي خارج از قانون عرف يا شرع باشد.آن دوران ديگر گذشتهاست.
داشتن باكرگي يا نداشتن آن مسئله اي است كه هر زن بايد شخصا در مورد آن تصميمبگيرد. ما زنان بايد اين حق را داشته باشيم كه بر بدن خويش مالك باشيم و خود برايآن تصميم بگيريم.
با ديدن اين خبر ها دگرگون ميشم٬پس من چرا نبايد مبارزه کنم؟
مگر نه اينکه با موارد کتک و شکنجه و آزار دادن هم نوع خودم مخالفم؟
خدا يا انرژی و توانش رو به من بده تا بتونم دست کم يه انرژی مثبت برای اين زندانيان سياسی بفرستم .آهای هم ميهنم که ميگی در ايران زندانی سياسی وجود نداره ای تويی که تهمت آلوده کردن اين پيراهن با دوا گلی رو به اين پسر مبارز ميزنی٬از اون زمان تا کنون بر اين بودم که به تو و امثال تو بفهمونم که نه اينجوری هام که فکر ميکنی نيست ٬ايران ؛مدينه فاضله نيست؛با اينکه من برای تمام افکار سياسی ارزش قائلم و خودت رو هم بسيار دوست دارم ولی منصفانه تر نگاه کن٬ببين که در کنار تمام تجملات آدم های بدبخت هم زندگی ميکنندچون آنها نيز حق زنده بودن و فرياد بر آوردن را بايد داشته باشند.
فکر ميکنم که راست گرا باشی ولی چه فرقی بين راست و چپ است؟چه فرقی بين دو ايرانی٬ايرانی واقعی آزاده و آزاديخاه است؟
احمد باطبی؛ حکايت تلخ آن پيراهن خونين
تصويری که انتشار آن بر روی جلد مجله اکونوميست باعث بازداشت و محاکمه احمد باطبی شد
هفته نامه آبزرور روز يکشنبه چهارم آوريل، مطلبی در مورد وضعیت فعلی احمد باطبی، دانشجویی که در جریان وقایع 18 تیر 1378 دستگیر شد منتشر کرده و از همين منظر به بررسی وضعیت حقوق بشر در این کشور می پردازد.
"دن دلوس"، خبرنگار آبزرور در ابتدای گزارش خود می نویسد: صورت جذاب او (احمد باطبی) را در سرتاسر جهان دیده اند. این خبرنگار عکس روی جلد یکی از شماره های هفته نامه اکونومیست را بیاد می آورد با تصویر احمد باطبی که پیراهن خونین یک دانشجوی مورد ضرب و شتم قرار گرفته توسط بسیجیان را با دست بالا گرفته است.
خبرنگار آبزرور می نویسد: تنها در دست گرفتن این پیراهن خونین باعث شد تا احمد باطبی به اتهام اقدام علیه امنیت ملی، به پانزده سال زندان، در زندان مخوف اوین محکوم شود.
پرونده احمد باطبی نشان می دهد که تا چه اندازه حکومت روحانیون ایران با اتکا به سرکوب و ایجاد وحشت به بقاء خود ادامه می دهد
روزنامه آبزرور
این روزنامه می نویسد پدر احمد باطبی، هر یکشنبه مسافتی سه ساعت و نیمه را می پيمايد تا تنها به مدت پانزده دقیقه فرزندش را ملاقات کند و از او نقل می کند: "فرزندم مهره ای است در دست مقامات سیاسی ایران."
پدر این زندانی سیاسی در گفتگو با خبرنگار روزنامه آبزرور می گوید که مقامات قوه قضائیه ایران، اعلام می کنند که نامه های آنها به دستشان نرسیده و تنها امید برای احمد باطبی کمک از سوی جهان خارج است. گرچه اشاره محمد باقر باطبی به عواقب دیدار فرستاده ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد با احمد باطبی در ماه نوامبر سال گذشته هم این نکته را می رساند که اقداماتی که از خارج انجام شده نتایج معکوس داشته است.
پدر احمد باطبی می گوید پس از دیدارفرستاده ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد با احمد باطبی، این زندانی سیاسی به حدی تحت آزار و شکنجه جسمی و روحی قرار گرفت که حتی به اذعان پزشک زندان می بایست برای درمان صدماتی که به پرده گوش، چشم چپ و پشت او وارد شد، مدتی را برای درمان خارج از زندان بگذراند، اما مقامات قوه قضائیه هنوز به این درخواست پاسخی نداده اند. حتی عکسی که روی جلد هفته نامه اکونومیست چاپ شد، به عنوان مدرک عیله او و به عنوان اینکه به اعتبار جمهوری اسلامی لطمه وارد کرده، بکار گرفته شد.
خبرنگار گاردین می نویسد پرونده احمد باطبی نشان می دهد که تا چه اندازه حکومت روحانیون ایران با اتکا به سرکوب و ایجاد وحشت به بقاء خود ادامه می دهد. این روزنامه از ناظران حقوق بشر نقل می کند که حتی تعداد دقیق زندانیان سیاسی در ایران مشخص نیست چرا که بسیاری از خانواده ها، به هر دلیل، ترجیح می دهند کسی از مشکلشان باخبر نشود.
در حال حاضر فعالان دمکراسی در ایران، نگران آنند که دولتهای غربی، روشهای مستبدانه حکومت ایران را نادیده بگیرند
روزنامه آبزرور
این روزنامه به تلاشهای نمایندگان اصلاح طلب مجلس برای کمک به احمد باطبی اشاره می کند اما می نویسد برای دیگر دانشجویان زندانی چنین موقعیتی فراهم نیست.
دن دلوس، خبرنگار آبزرور به نتایج انتخابات مجلس هفتم اشاره می کند و می نویسد در حال حاضر فعالان دمکراسی در ایران، نگران آنند که دولتهای غربی، روشهای مستبدانه حکومت ایران را نادیده بگیرند.
این روزنامه از واکنش جهان خارج، به تمایل تحلیلگران محافظه کار آمریکایی اشاره می کند به کاستن از تنش با ایران از طریق گفتگو با مقامات این کشور، اما می نویسد دولتهای اروپایی هنوز نتوانسته اند دریابند که چگونه تعادلی میان نگرانی بر سر وضع حقوق بشر در ایران و تمایل برای افزایش مراودات با این کشور نفت خیز خاورمیانه برقرار کنند.
آبزرور می نویسد اتحادیه اروپا مذاکرات تجاری با ايران را به پیشرفت در مسئله حقوق بشر وابسته دانسته و انتخابات از قبل طراحی شده مجلس ایران مطمئنا وقفه هایی در روابط با اروپا ایجاد خواهد کرد گرچه شرکتهای اروپایی درحال حاضر هم مشغول عقد قرارداد با ایران هستند.
آبزرور در نهایت می نویسد ایران گرچه دیگر زندانیان سیاسی را اعدام نمی کند، سنگسار را متوقف ساخته و دستگاه قضایی ایران هم با استناد به این موارد ادعا می کند که در مورد حقوق بشر پیشرفت کرده، اما از پدر احمد باطبی نقل می کند که "مورد فرزندم نشان داد که انسان در ایران، ارزشی ندارد."
بار سيدن به معنای مطلق رهايی ٬شاد و پيروز زيويد٬بدرود.
درود بر همه :اميدوارم که سيزده رو خوب درکرده باشيد به ما که خيلی خوش گزشت جای دوستان را هم خالی کردم.بله يه پيک نيک ۱۳ به در که غير از خوراکی هاش پر از رقص و پايکوبی بود با انواع آلات موسيقی مثل ؛tempo٬ضرب٬ضبط و يک عالمه CD با وجود کلی ايرانی مقيم خارج از کشور که در شهر من زندگی ميکنند مثل اينا که گم کرده دارند همش دنبال تو ميگشتم (دنبال تو که بهترينی)آره هم ميهنم خيلی خوب بود ولی حيف که در ايران خودمون نبود .
براتون يه گزارش جالب از اول آپريل در اروپا دارم که هر ۴ سال يکبار با ۱۳ به در ما همزمان ميشه .
اول آوريل: روزی که همه به همديگر شک دارند
ستار سعيدی
روز اول آوريل در کشورهای
بر اساس يک سنت قديمی، مردم غرب در روز اول آوريل سعی می کنند به روشهای مختلف همديگر را حيرت زده کنند و برای اينکار به همديگر دروغ می گويند. آنها معتقدند که دروغهايشان در اين روز بخشيده می شود.
تاريخچه روز احمقها
تاريخچه اين روز که به "روز احمقها" معروف است، به طور دقيق معلوم نيست، تصور می شود که اين روز، از سال 1582 ميلادی و از زمان اصلاحات تقويمی چارلز نهم در فرانسه به وجود آمد.
در آن سال، پاپ گريگوری سيزدهم، تقويم جديدی را به نام تقويم گريگوری معرفی کرد. در اين تقويم، از طول سال ميلادی ده روز کمتر شده بود، يعنی پانزده اکتبر 1582، بعد از رايج شدن تقويم جديد، 4 اکتبر شد.
علاوه بر آن، روز اول سال نيز از آوريل به ژانويه تغيير يافت، بدين ترتيب که تا پيش از آن زمان، روز اول سال، اول آوريل بود. اما از آن زمان به بعد و با رايج شدن تقويم گريگوری، روز اول سال ميلادی، به اول ژانويه تغيير يافت.
اين تغيير تا مدتها برای مردم باور نکردنی بود و بعضی از مردم نيز از اين تغيير چيزی نشنيده بودند.
آنها تا سالها بعد از رايج شدن تقويم گريگوری، اول آوريل را به عنوان روز سال نو جشن می گرفتند.
اما ديگران که از تغيير تقويم و روز اول سال نو اطلاع داشتند. کسانی را که هنوز اول آوريل را به عنوان روز اول سال جشن می گرفتند، به بازی می گرفتند و آنها را احمق خطاب می کردند؛ به همين دليل، روز اول آوريل "روز احمقها" ناميده شد.
کسانی که بعد از رايج شدن تقويم گريگوری همچنان اول آوريل را اول سال می دانستند. در اين روزهمچنين پيامهای شادباش تمسخر آميز به مناسبت سال نو دريافت می کردند. موضوعات اين پيامهای شادباش سال نو، بعدها تغيير کرد و گسترده تر شد. همچنان که مخاطبان پيامها نيز، از دايره کسانی که اول آوريل را سال نو می پنداشتند فراتر رفت.
اول آوريل در فرهنگهای مختلف
اول آوريل در ايتاليا روز فستيوال هيلاريا است، اين روز در اساطير روم باستان مصادف است با روز رستاخيز آتيس (Attis) الهه تبسم. شاد بودن و خنديدن در اين روز مرسوم است.
در بريتانيا، شوخيهای اول آوريل معمولاً در قبل از ظهر انجام می شود، کسی که در اين روز دست انداخته می شود، Noodle ناميده می شود.
بريتانيائیها معقتدند که بدشانسی نصيب کسی خواهد شد که بخواهد در بعد از ظهر روز اول آوريل کسی را دست بيندازد. زيرا در آن ساعات ديگر مردم نسبت به اينگونه شوخيها آمادگی می گيرند..
جوانان و نوجوانان ايالات متحده آمريکا در روز اول آوريل از روشهای مختلفی برای دست انداختن ديگران و شوخی کردن با آنان استفاده می کنند.
استفاده از تخم مرغهايی که محتويات آن به وسيله سرنگ خالی شده و به جای آن مواد و مايعات موبر جاسازی شده برای حمله به مردم و عابران پياده در ميان جوانان برخی شهرهای اين کشور مرسوم است.
در هندوستان، روز قبل از اول آوريل ( 31 مارس) جشن هولی (Hulli) برگزار می شود که در آن روز، مردم بر روی همديگر رنگ می پاشند و شادی می کنند.
مردم فرانسه، روز اول آوريل را روز ماهی (Poission d’Avril) می نامند. معمول است که کودکان و نوجوانان در اين روز، بر پشت ديگران کاغذی می چسپانند که بر روی آن تصوير نوعی ماهی که زود به دام می افتد کشيده شده است. منظور از اين کار، اين است که فردی که کاغذ به او چسپانده شده نيز، مانند همان ماهی، زود به دام می افتد.
در پرتغال، اول آوريل مصادف است با روز قبل از آغاز ماه روزه داری مسيحيان مومن که Lent ناميده می شود.
در روز اول آوريل، مردم پرتغالف معمولا بر روی همديگر آرد می پاشند.
اول آوريل همچنين به سيزده فرودين يا سيزده بدر در ايران نزديک است و حتی هر چهار سال يکبار (سال کبيسه) اول آوريل و سيزده فروردين با هم برابر می شوند.
در ايران نيز، اگرچه نه به گستردگی غرب، اما تا حدی دروغ سيزده رايج است.
امروزه و با فراگير شدن پديده نوين اينترنت، فرستادن پيامهای الکرونيکی تمسخرآميز به مناسبت روز احمقها نيز رايج شده است.
بنابراين، مهم نيست که شما در کجای دنيا زندگی می کنيد، بهتر است در روز اول آوريل مواظب خودتان باشيد تا هدف حملات شوخی آميز ديگران واقع نشويد.
شايد به همين دليل باشد که در بسياری از کشورهايی که تقويم ميلادی در آنها رايج است، روز اول آوريل تعطيل عمومی است و مردمی که خواهان شوخی و دردسر نيستند در اين روز از ظاهر شدن در خيابانها و معابر عمومی خودداری می کنند.
دروغ اول آوريل
دروغ اول آوريل در مطبوعات و رسانه های غربی رايج است، در اين روز، مردم معمولاً با شک و ترديد به اخبار گوش می کنند.
خبرهايی که در اين روز از منابع غير موثق به خبرگزاريها می رسد، معمولا به حساب دورغ اول آوريل گذاشته می شود و پيگيری نمی شود.
*************************************************
شاد و پيروز زيويد همه تون را دوست دارم و برای ديدارتون روز شماری ميکنم.بدرود.
با درود بر دوستانم اميد وارم که سال خوب را با تندرستی و شادی آغاز کرده باشيد.
فردا ۱۳ به دَر است نميدونم چه برنامه ای داريد ولی ميدونم که خيلی بهتون خوش ميگزره٬ما هم برنامه ريختم که به کنار يک درياچه که در شهرمون است بريم واونجا ۱۳ رو در کنيم و بياييم ناگفته نمونه که با برنامهء کباب و باقالی پلو و آش رشته برای عصر و انواع و اقسام نوشيدنيها.
خوب حالا چرا اين رو به شماها ميگم ؟
چون خيلی دلم ميخاست که منم اونجا بودم و با شماها بودم
<<ديشب يه خواب خيلی خوب ديدم>> خواب کسی رو ديدم که خيلی وقت است آرزوی ديدنش رو حتی در خواب حسرت داشتم ولی ديدمش در شهر و ديارخودم بود هيچ غريبه ای نبود هيجکس نبود که مجبور باشم بااو به زبان بيگانه سخن بگم خيلی خواب قشنگی بود ولی نميگم چی بود چونکه دلم ميخاد حقيقی بشه (چون من اگر خوابم رو بگم ديگه اتفاق نمی افته)شايد کمی خرافاتی به نظر بياد ولی من اينرو تجربه کردم و خوابی رو که دوست دارم به حقيقت برسه نميگم برای هيچکس حتی تو که برام خيلی گرانقدری .حالا اين چامه رو ببينيد :
در سراي عاطفه
مي كند مرا صدا
يك جوان فراتر از
قصه هاي آشنا
گويدم تو اي سحر
از اسارتم نويس
زخم درد اين دلم
زهر تلخ باطنم
گشته ام در اين ديار
همنواي درد هجر
آشناي آفتاب
عاشقي ، نصيب من
خسته از غبار زرد
گشته ام نثار شب
در اسارتي كه شد
اين حصار قامتم
قصه ام شبانه در
اين كتاب خود نگار
از جفاي اين خزان
تا غبار حسرتم
ماند از تو يادگار
که بدون تو زندگی
در اين ديار/مرگ است انگار
خوب٬ خوندين؟فقط خدا کنه عاشق کسی يا جايی يا هر چيز ديگر که ازتون دوره نشيد چون خود دور بودن از مام ميهن دردبار است خداکنه که ايرانمان هرچه زود تر آزاد و آباد شود.داره اشکم در مياد بسه ديگه٬پس خدا نگهدار تون.
بسياری از مردم بم روز عيد را در گورستان شهر، محل دفن ده ها هزار تنی گذراندند که جان خود را در زلزله از دست داندند
شهر بم در ساعات ورودی من به این شهر، یعنی حدود۴ صبح روز يکم فروردین ۱۳۸۳شبیه روز اول پس از زلزله بود.
سکوت مرگباری که در شهر بود، حکایت از هزاران انسان خفته در زیر خاکها می کرد!
از ساعت ۵ صبح گروه آقای محمد هاشمی (طراح و گرافیست کرمانی) در مقابل ارگ بم حاضر شدند تا برنامه خود را اجرا کنند. این برنامه شامل به آسمان فرستاد۷۰ بالن بود.
کم کم مردم در مقابل ارگ حاضر شدند تا اسم عزیزانشان را روی بالنها بنویسند و آنها را به هوا بفرستند.
مردم اصرار داشتند تا اسم کسی از قلم نیفتد. خیلی ها گریه می کردند و می گفتند: چقدر این اسمها را بنویسیم؟ مردم گریه می کردند و می گفتند:محشر بود. آسمان قرمز شد. نمی دانیم چه مصلحتی در کار بود؟ عده ای از مردم هم با فانوسهای روشن آمده بودند. بالنها در مقابل ارگ قدیمی بم و تعدادی هم در داخل ارگ به هوا فرستاده شد. برنامه های دیگری هم در این روز اجرا می شد که تعدادی از آنها دولتی بود و تعدادی هم توسط انجمنهای خود جوش و مردمی بر پا شده بود.
در شهر اما سکون و سکوت بود. هیچ کس در خانه اش هفت سین نگذاشته بود. مردم می گفتند: ما عید نداریم. ما دیگر هیچ نداریم. مردم از نداشتن لباسهای نو حرف می زدند و این را وظیفه دولت می دانستند. البته بازارهایی در گوشه میدانها بر پا بود که به دلیل پایین بودن کیفیت اجناس و بالا بودن قیمتها مردم از آنان خرید نمی کردند.
در چادرها، امکانات بسیار ضعیف بود. حتی در تقسیم چادرها هم تبعیضهايی روا شده بود به طوریکه مردم در یکی از بلوارها چادر خوب و بزرگی را نشانم دادند که با تمام چادرهای آنجا فرق داشت و علتش را وابستگی صاحب آن به یکی از ارگانهای دولتی ذکر کردند!
خانواده ۸ نفره مهدیه که همگی شان فرهنگی بودند در یکی از بلوارها سکونت داشتند. آنها گفتند که دیروز دو تن از جوانان در این منطقه خود را حلق اویز کرده اند. وقتی علت را از آنان جویا شدم؛ گفتند دیگر نمی توانستند تحمل کنند. آنها حتی کفش نداشتند تا از چادرهایشان خارج شوند!وقتی از آنها پرسیدم که چرا به اردوگاهها نمی روند تا از امکانات آنجا استفاده کنند، گفتند که اولا نگران خانه ها و وسایل خود هستند، ثانیا اردوگاهها دلگیر است و اینجا همه کنار هم هستند. گفتند اينجا حداقل وقتی سرشان را بیرون می آورند خیابانشان را می بینند.
بسياری از مردم بم هفت سين را در گروستان شهر چيدند
در اردوگاهها هم اوضاع تنها اندکی بهتر است و آن هم به سبب حضور نیروها و تشکلهای مردمی در آنجا است. نیروهایی نظیر: سازمان حمایت از حقوق کودکان، سازمان امداد اسلامی، شورای هماهنگی تشکلهای مردمی و غيره که از جمله خدمات آنان می توان به ایجاد فضاهای بازی برای کودکان توسط انجمن حمایت از حقوق کودکان و یا ایجاد خیاط خانه و کتابخانه توسط شورای هماهنگی اشاره کرد.
مردم همچنان از نرسیدن کمکها صحبت می کنند و اذعان دارند که تمام ایران در مقابل این فاجعه بزرگ به یاریشان شتافته اند. آنها می گویند که مردم بم این محبتها را فراموش نخواهند کرد. از نزدیک زمان تحویل سال مردم دسته دسته به سمت گورستان بم می روندو بر سر مزار عزیزان خود هفت سین چیده و آنها را می آرایند. گویی مهمانی بزرگی بر پا شده است. همه چیز و حتی ابراز احساسات مردم مانند روز اول فاجعه است. انگار هیچ چیز عوض نشده است. وقتی از مردم میپرسم که آیا به مناسبت نوروز لباسهای سیاه خود را در خواهند آورد، با عصبانیت می گویند: هرگز! ما حالا حالا ها سیاه پوشیم!
هنگامی که با علی، یکی از نیروهای سخت
کوش وبومی هلال احمر صحبت می کنم، می گوید: اینجا کار خیلی سخت است. مردم مشکلات ما را درک نمی کنند. خیلی ها جلیقه های هلال احمر را دزدیده اند و از مردم اخاذی کرده اند و به این طریق هلال احمر را بد نام کرده اند. او می گوید خیلی از کمکها روزهای اول توسط مردمی که از اطراف به بم آمده بودند دزدیده شد. ما نمی توانستیم مقاومت کنیم چون اکثر آنها اسلحه داشتند و ما را تهدید می کردند.
او گفت: هنگامی که می خواستیم کمکها را تقسیم کنیم سعی می ردیم تا حد امکان کسانی که کمک می گيرند بمی باشند. به این شکل که سوالاتی را مطرح می کردیم و در صورت مثبت بودن جواب جنس را به شخص می دادیم. او همینطور درباره روحیات مردم بم میگوید: خیلی از آنها خجالت می کشند کمکها را دریافت کنند حتی چند نفر از آنها به اینجا آمده بودند و در خواست می کردند که کمکها شب توزیع شود تا کسی آنها را هنگام دریافت نبیند.
غروب، هنگام بازگشت، در قبرستان شهر با فاطمه برخورد کردم. او
اشک می ریخت و می گفت دیگر دلیلی برای زنده ماندن ندارد. تمام عزیزانش مرده اند. تمام زندگیش نابود شده و هیچ پولی هم ندارد که از شهر خارج شود. از صبح تا شب در چادر است و هر روز که از خواب بلند میشود عزای این را می گیرد که چگونه این روز را هم بگذراند. او از من خواست تنها چند دقیقه خود را به جای او بگذارم.هر کاری کردم دیدم نمی شود. حتی نتوانستم چند دقیقه "بمی" شوم.
نوروز، جشن ايرانيان از روزگاران كهن پر شكوه ترين جشن بهاري در جهان بوده است. نوروز بهارانه اي است كه روايت هاي تاريخ درباره پيدايش آن بسيار گوناگون است نوروز جشن شروع فروردين يا « فرودگان » است كه ياد آور اجداد و نياكان ما بود و چنان مي پنداشتند كه در پنج شب ، ارواح پاك مردگان ، براي ديدار وضع زندگي و احوال بازماندگان به زمين فرود مي آيند و در خانه و آشيانه خويش سرگرم تماشا وسركشي مي شوند . اگرخانه روشن و پاكيزه و ساكنان آن راحت وشاد باشند ، ارواح مسرور و سر افراز برمي گردند. اما درغير اينصورت ، آنان غمگين وناراحت به منزلگاه خويش باز مي گردند وتا سال آينده به انتظار مي نشينند .
فرا رسيدن نوروز باستانی که آئين جاودانی ايران وايرانيان است
بهترين شادباشهای خود را پيش کشت ميکنم
گامهای بابا نوروز به شما فرخنده باد
هر روزتان نوروز٬نوروزت پيروز
افروزهء نوروز بر تو
جاودانه باد
بدرود
با درود : من در سايت بی بی سی به موردی برخوردم که جالب دانستم شما هم از آن آگاه باشيد که<< آن چگونه بوجود آمدن بابا نوروزاست؟>>
بابا فيروز نماد کدام اسطوره است ؟
لادن پارسی
همه ما در هفته پيش از نوروز، حاجی فيروز را با آن صورت سياه و لباس های قرمز در حاليکه دايره می زند و همان ترجيع بند قديمی و هميشگی را می خواند:" ارباب خودم سلام و عليکم، ارباب خودم بزبزقندی، ارباب خودم چرا نمی خندی و ..." ديده ايم.
همه می دانيم حاجی فيروز طلايه دار عيد نوروز است، اما اکثر ما از داستان شکل گيری اين اسطوره بی خبريم.
خانم دکتر کتايون مزداپور استاد زبان های باستانی و اسطوره شناس در مصاحبه ای گفته است زنده ياد دکتر مهرداد بهار سالها پيش حدس زده بود سياهی صورت حاجی فيروز به دليل بازگشت او از سرزمين مردگان است و اخيرا خانم شيداجليلوند که روی لوح اکدی فرود ايشتر به زمين کار می کرد، به نکته تازه ای پی برد که حدس دکتر بهار و ارتباط داستان بنيادين ازدواج مقدس با نوروز و حاجی فيروز را تاييد می کند.
دکتر مزداپور می گويد:" نوروز جشنی مربوط به پيش از آمدن آريايی ها به اين سرزمين است لااقل از دو سه هزار قبل اين جشن در ايران برگزار می شده و به احتمال زياد با آيين ازدواج مقدس مرتبط است. تصور می شده که الهه بزرگ، يعنی الهه مادر، شاه را برای شاهی انتخاب و با او ازدواج می کند."
دکتر صنعتی زاده اين الهه را "ننه" يا "ننه خاتون" نام داده، معادل سومری آن "نانای" و معادل بابلی و ايرانی آن "ايشتر" و " آناهيتا" است. تا آنجا که می دانيم اين الهه خدای جنگ، آفرينندگی و باروری است.
سپس دکتر مزداپور داستان اين ازدواج نمادين و اسطوره ای را که بنيادی ترين نماد نوروز است چنين شرح داد:" اينانا يا ايشتر که در بين النهرين است عاشق 'دوموزی' يا 'تموز' می شود( نام دوموزی در کتاب مقدس تموز است) و او را برای ازدواج انتخاب می کند."
تموز يا دوموزی در اين داستان نماد شاه است. الهه يک روز هوس می کند که به زيرزمين برود. علت اين تصميم را نمی دانيم. شايد خودش الهه زيرزمين هم هست. خواهری دارد که شايد خود او باشد که در زيرزمين زندگی می کند.
اينانا تمام زيورآلاتش را به همراه می برد. او بايد از هفت دروازه رد شود تا به زيرزمين برسد. خواهری که فرمانروای زيرزمين است، بسيار حسود است و به نگهبان ها دستور می دهد در در هر دروازه مقداری از جواهرات الهه را بگيرند.
در آخرين طبقه نگهبان ها حتی گوشت تن الهه را هم می گيرند و فقط استخوان هايش باقی می ماند. از آن طرف روی تمام زمين باروری متوقف می شود. نه درختی سبز می شود، نه گياهی هست و نه زندگی. و هيچکس نيست که برای معبد خدايان فديه بدهد و آنها که به تنگ آمده اند جلسه می کنند و وزير الهه را برای چاره جويی دعوت می کنند.
الهه که پيش از سفر از اتفاق های ناگوار آن اطلاع داشته، قبلا به او وصيت کرده بود که چه بايد بکند.
به پيشنهاد وزير خدايان موافقت می کنند يک نفر به جای الهه به زيرزمين برود تا او بتواند به زمين بازگردد و باروری دوباره آغاز شود. در روی زمين فقط يک نفر برای نبود الهه عزاداری نمی کرد و از نبود او رنج نمی کشيد؛ و او دوموزی شوهر الهه بود. به همين دليل خدايان مقرر می کنند. نيمی از سال را او و نيمه ديگر را خواهرش که "گشتی نه نه" نام دارد، به زيرزمين بروند تا الهه به روی زمين بازگردد.
دوموزی را با لباس قرمز در حالی که دايره، دنبک، ساز و نی لبک دستش می دهند، به زيرزمين می فرستند. شادمانی های نوروز و حاجی فيروز برای بازگشت دوموزی از زيرزمين و آغاز دوباره باروری در روی زمين است.
به گفته دکتر مزداپور با کشف اين لوح اکدی و ترجمه متن آن حدس مرحوم بهار تاييد گرديد و اسطوره حاجی فيروز رازگشايی شد.
يک حرف حسابی از چهارشنبه سوری چهارشنبه سوری يک جشن زرتشتی نيست
سه شنبه شب؟ جشن چهارشنبه سوری؟ همين برای بسياری روشنه که اين جشن بايد واکنشی به سنتها و باورهای اعراب بعد از فتح ايران در پايان سلسله ساسانی باشه. ولی کيه که متوجه بشه ؟
جواب : دکتر کورش نيک نام موبد زرتشتی و پژوهشگر در فلسفه وسنن ايران باستان از راز ، چرا چهارشنبه سوری؟ و چرا آتش ؟ پرده برداشتند. " ما زرتشتيان در کوچه ها آتش روشن نمی کنيم و پريدن از روی آتش رو زشت می دونيم .
در گاه شماری ايران باستان و زرتشتيان اصلأ هفته وجود نداره. ما در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم . شنبه و يکشنبه و . . . بعد از تسلط اعراب از فرهنگ اونها داخل ايران شد . بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای رو جشن بگيريم ( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد.
همونطور که گفتم ما در ايران باستان هفته نداشتيم ولی هر ماه رو به سی روز تقسيم می کرديم .و برای هر روزی هم اسمی داشتيم . هرمز روز ، بهمن روز ، . . . برای ما سال ۳۶۰ روز بوده و ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه ) ما در اين پنج روز آتش روشن ميکرديم تا که روح نياکانمون رو به خانه هامون دعوت کنيم . بنابراين اين آتش چهارشنبه سوری بازمانده اون آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستانه و زرتشتيان به احتمال زياد برای اينکه اين سنت از بين نره ايرانيان بعد از اسلام، نحثی چهارشنبه رو بهانه کردن و اين جشن رو با اون خرافه اعراب منطبق کرديم و شد چهارشنبه سوری ."
چهارشنبه سوری اينجا و اونجا امسال تو ايران بعضی ها تو استخرهای خالی آتش روشن ميکنن که کسی نبينه و جائی آتيش نگيره . با بعضی از ايرانيای خارج از کشور که حرف زديم بعضی هاشون يادشون نبود که چهارشنبه سوری کی هست و چی هست!
ولی بعضی ها تو لندن دارن ميرن جشن ايرانيا تو سالنهای شهرداری شهر. بعضی ديگه ازايرانيا تو خود ايران ميرن باغهای خارج از شهر جشن ميگيرن که مامورا اذيتشون نکنن. گروهی از ايرانيا تونوروز ميرن نزديک يک درياچه بغل دانشگاه اسلو و از روی آتش ميپرن بعدش ميرن سالن دانشگاه آش رشته ميخورن و ميزنن ميرقصن. تو بابل شنيديم که در چهارشنبه سوری که هفته قبل بوده يک کاميون گشت آمده و هر کی ترقه در کرده رو دستگير کردن و بردن .
زرتشت آن پاک مرد٬ آزاده و پاک انديش پس از دو سال و نيم گفت و شنود با ويشتاسب شاه و وزيران ويارانش سپيده دم روزی در خانه اش شنيد که جارچی بانگ ميزند که:
ويشتاسب شاه پيام زرتشت راپذيرفت
در بن نوشتگان پهلوی و نيزاشاره ای در شاهنامه فردوسی آمده که زرتشت گفته استاست؛
در زمانی که ويشتاسب شاه به ما پيوست ٬نوروز<در برج بَرَ بود>
پس يکی از ويژگی ها و ارج نوروز برای ايرانيان٬بويژه بهدينان است.
و باز آمده است٬زمانی که ويشتاسب شاه به ما پيوست دين بهی گسترش يافت.
*يحيی ذکا* پژوهشگر و باستان شناس مقاله ای دارد در باره تالار با شکوه تخت
جمشيد وبر پايی جشن نوروز در زمان هخامنشيان .
لازم ميدانم در اينجا اين نکتهء مهم را گويا باشم ؛
يکی ديگر از آئين هايی که تا همين واپسين سده انجام ميشده٬شب نوروز بر فراز
ستيغ کوههای آرارات٬البرز٬بينالود <در خراسان>الوند٬دماوند٬شيرکوه٬دِنا و ديکر
کوهها آتش می افروختند و بيشتر مردم بر سر در گاه درخانه شان آتش را می
افروختند و بيشتر آنان کاسه و کوزه کهنه را فرو ميافکندن ومیشکاندند.
من در اين مورد آگاهی های بیشتری در اختيار شما نيکان قرار ميدهم ٬
از چه زمانی اين آ ئين به تاريخ پيوست ؟
در چه زمانی به اَيد امروز از نظر تاريخ بزرگداشت جنبه رسمی به خود گرفت؟
و در زمان ساسانيان و اشکانيان دچار چه تحولاتی شد؟
با آرزوی روزهای بهتر از ديروز و اينکه هميشه اين آئين را فراموش مکنيم و انديشه
به گزارسی از نخستين سمينار آن لاين بانوان ايرانی ديدن فرماييد؛
تا از جند و چون آن آگاه شويم .
با سپاس از دست اندر کاران اين حرکت مهم.
پریسا عشقی
یکشنبه شب ،ساعت ۹ به وقت ایران ،زنان ایرانی از سراسر دنیا با یکدیگر به گفتگونشستند.هشتم مارس را به هم تبریک گفتند و از بیم ها و امیدهای پیش رو سخنراندند.سایت زنان ایران میزبان همه ی این زنان بود، دراتاقی مجازی که رسانه ی بدونمرز اینترنت برایشان فراهم آورده بود.
«نیره توحیدی»از چنین حرکتی که شاید برای اولین بار در داخل ایران به اجرا در میآید ابرازخرسندی کرد.او در ابتدا آفت پیش روی این جنبش را بیش از اندازه سیاسی تااجتماعی بودن، دانست.وراه گریز از آن را نیز شبکه سازی خواند.و منظور خویش را چنینمعنا کرد که شبکه سازی جنبش زنان را به شکل لحاف چهل تکه ای در می آورد که هرکس تکهای از آن را می سازد.بسته به توانایی که در آن فرد یا گروه وجود دارد.عده ای درزمینه ی خشونت زدایی و اصلاح قوانین ،گروهی با کار هنری و فرهنگی و برخی نیز بافعالیت های حوزه ی دین.او این روش را سبب از بین رفتن سیاست زدگی و روزمرگی در جنبشزنان ایران دانست.نیره توحیدی،زنان ایران را در یکصد سال گذشته هیچگاه به اندازهالان آماده و مهیا برای انجام اصلاحات ندانست.
علاوه بر سخنرانان این سمینار آن لاین، شرکت کنندگان زیاد دیگری نیز در اتاقحضور داشتندو با پیش رفتن برنامه بر تعداد آنها افزوده می شد.این افراد که گاهی بانام واقعی خود و گاه با نامی مجازی به اتاق دعوت می شدند با یکدیگر از طریق پیامهاینوشتاری _که امیدوارم تلقی درستی از عنوان pmباشد _ارتباط بر قرار می کردند.آنها درابتدا با دیدن نام دوست یاآشنایی برایش سلام و تبریک روز زن را می نوشتند و رفتهرفته که برنامه جلو می رفت و جان می گرفت پیامهایی در تایید یا رد حرفهای سخنران آنلاین می نوشتند.هر سخنران ده دقیقه زمان داشت تا مطالب خود را عنوان کند.
«شعله ایرانی»یکی دیگر از سخنرانان بود که از خارج از ایران با ما به گفتگو نشست .او دختران جوان را کنشگران اصلی جنبش زنان ایران دانست که بالاخره شرایط را به نفعاصلاح برای این جنبش تغییر می دهند.اما در ادامه افزود؛جنبش زنان ایران هماهنگیندارد یعنی دارای رشدافقی است به این معنا که برخی از آنها به کودکان خیابانی میپردازد و برخی به محیط زیست.اما د راین میان یک هسته اصلی وجود دارد که کوچک استیعنی عده ای که به طور مستقیم به مسائل زنان می پردازند محدودو کاملا شناخته شدهاند.او به یک نکته ی بسیار مثبت این جنبش نیز اشاره کرد و آن نداشتن رهبر است کهسبب می شود این جنبش به صورت باندی ،فردی و ایدئولوژی رهبری نشود.اما نداشتن رهبرنباید مانع ازاین شود که فعالیتهای سراسری و متمرکز نداشته باشیم.«شعلهایرانی»شرایط به وجود آمده پس از انتخابات مجلس هفتم را بی تاثیر در روند اینفعالیتها ندانست اما معتقد بود که باید از تمام ابزارهای موجود به نفع ا ین جنبشسود ببریم هرچند پله ای و کوتاه کوتاه.یعنی در مورد تک تک قوانینی که مورد اشکالاست از زنا ن نظر خواهی شود حال به صورت پرسشنامه یا امضاگیری و طومار نویسی چرا کههمین کارها خود پروسه ای هستند که با عث سازماندهی های متمرکز زنان می شود.اوفشارهای خارجی را نیزدر به ثمر رسیدن اهداف جنبش مو ثر دانست.
سخنران بعدی «مریم خراسانی»از داخل کشور بودکه البته به خاطر مشکلات فنی اینگونه سمینارها چندین بار ارتباطش با اتاق قطع شد و به همین خاطر نوبتش کمی به تاخیرافتاد.«مریم خراسانی» از اساس با امید بستن به تاثیرپارلمان ها در بهبود بخشیقوانین موجود برای زنان ،درسراسر دنیا مخالف بود.به اعتقاد او نه تنها درایران کهشکل گیری پارلمان روند چندان دموکراتیکی ندارد بلکه در کشورهای غربی نیزکه دموکراسیحاکم است نمایندگان چنان در گیر قدرت می شوند که بسیاری از مسائل را فراموش میکنند.بنابراین شرایط پیش آمده در ساختار حکومتی ایران را خیلی مهم ندانست .ضمناینکه از پیشنهاد شعله ایرانی برای هماهنمگ سازی جنبش زنان به صورت دوره ای توسطگروههای مختلف استقبال کرد.
کم کم شرکت کنندگان آن لاین سمینار با پیام های نوشتاری برخی از فرازهای سخنسخنران را تایید و گاه آنرا مورد پرسش قرار می دادندو از این طریق نظرات خویش راابراز می کردند.
....«این تغییر ساختاری که در مجلس ایران به وجود آمده است نمی تواند چندان بزرگو با اهمیت باشد چون مهم این است که نمایندگان زن در مجلس هستند.و منافع زنان چنانبه هم پیوسته است که به هر حال برای هم مفیدند.من به یاد می آورم که در مجلس پنجمیکی از آقایان هیات رئیسه به زبان آورد که؛ این چند تا خانم نماینده امان ما رابریده اند.بنابراین سعی کنید از طریق چانه زنی با کمیسیون زنان مجلس هفتم به اصلاحقوانین بپردازید.»...این سخنان خوش بینانه را«ملیحه محمدی»یکی از فعالان جنبش زنانخارج از کشور بیان کرد.پس از سخنان او «شادی صدر»از برگزار کنندگان اصلی این سمینارآن لاین، خبری را که دقایقی قبل از سایت خبرگزاری فارس خوانده بود اعلام کرد.اوگفت:«متاسفانه برنامه ی فردا در پارک لاله با موضوع خشونت علیه زنان اجازه یبرگزاری نخواهد داشت.»سپس او از نوشین احمدی خراسانی از مرکز فرهنگی زنان که برگزارکننده این تجمع است خواست که د رمورد صحت این خبر توضیح دهد.صدای نوشین خراسانی بااشکال دریافت می شد ولی به سختی چنین فهمیدیم که او اطلاع دقیقی از این خبرندارد.هم زمان پیام نوشتاری «صنم دولتشاهی»یکی از مجریان سمینار، از قول خانم احمدیخراسانی چنین می گفت که؛این یک خبر ایضایی است که برای ایجاد ترس موهوم و عدم شرکتمردم آمده است و گرنه او صبح د رنیروی انتظامی بوده و آنها کاملا در جریان این تجمعبوده اند.
همه ی سخنرانان قبل از آغاز سخنرانی از شرکت کنندگان می خواستند که با تایپ عدد ۲ از دریافت رسای صدای خودتوسط آنها مطمئن شوند و چنانچه چنین نبود عدد ۱ رویمانیتورها نقش می بست و یا به تناوب ۱۲۱۲.«پروین اشرفی»از همه خواست که برای او بهجای عدد ۲ که برایش معنای درجه دوم بودن را می دهد ،عدد ۱ را بزنند به علامت شهرونددرجه یک!!که همه به گفته او عمل کردند ولی با پیام های نوشتاری اندکی هم با اینموضوع شوخی کردند.«پروین اشرفی »با بسیاری از قوانین درباره ی زنان ایرانی به صورتریشه ای مخالف بود و اعتقاد داشت که اصلاح این قوانین وقت هدر کردن است.او که ازخارج از کشور سخن می گفت معتقد بود که اصلاح قانون مهریه و مثلا به روز کردن آن کهزن رادرحکم کالای قابل خرید و فروش دیدن است از ریشه غلط است.
شاید در همین زمان بود، یعنی پس از گذشت چیزی حدود یک ساعت و نیم از سمینار آنلاین،زهرا اشراقی به اتاق دعوت شد.ورود او به این اتاق حساسیت برخی از شرکت کنندگانبه ویژه آنها که خارج از کشور بودند را بر انگیخت.همان سابقه ی تاریخی عدم تحملیکدیگر در این اتاق مجازی هم دست از سر ما بر نداشت پیام های نوشتاری به سرعت برایاو فرستاده می شد.ابتدا می خواستند از هویت او مطمئن شوند و پس از آنکه با پاسخمثبت زهرا اشراقی مواجه شدند برگزار کنندگان سمینار را به خاطر این کار مورد عتابقرار دادند.
«مرضیه مرتاضی لنگرودی »در میان این جنگ نوشتاری سخنانش را آغاز کرد.او به جنبشنامیدن فعالیتهای کنونی زنان ایرانی اشکال داشت.به اعتقاد او شاخصه ی جنبش را هنوزدارا نیستیم .او یکی از شاخصه های جنبش بودن را اعتراض به وضع موجود دانست که هنوززنان مجهز به آن نیستند.
پیام های نوشتاری که گاه حتی توهین آمیز و زشت بود هم چنان ادامه داشت.«شادی صدر »در این میان نوشت که ،اگر قرار باشد به جای گوش دادن به سخنرانیها به این نوشتنهاادامه دهید باعث اخلال می شود.سپس «نیره توحیدی »هم پیام داد که ،تفتیش عقایدنکنید.
«سهیلا وحدتی »از دیگر فعالان جنبش زنان خارج از کشور ،آخرین سخنران این سمیناربود.او به استفاده ی حداکثری از امکانات به وجود آمده در سطح بین الملل برای بهبودوضعیت زنان تاکید داشت.
سپس«مهشید راستی »یکی از مجریان سمینار از کلیه ی شرکت کنندگانی که قصد صحبتکردن داشتند خواست تا نوبت بگیرندتا پس ا زیک استراحت کوتاه برنامه را ادامهدهند.یک موسیقی با صدای زیبا شیرازی پخش شد.اما همچنان پیام های نوشتاری خطاب بهزهرا اشراقی و برگزار کنندگان سمینار ادامه داشت که البته از جانب دو یا سه نفر ازشرکت کنندگان بود.تا اینکه یکی از تند رو ترین آنها را مهشید راستی تهدید به قطعارتباط کرد .اما زهرا اشراقی از او خواست که چنین نکند و آماده ی پاسخ دادن بههرگونه سوالی هست.
این سمینار با سخنان شرکت کنندگان ادامه یافت و زمان پایانی برنامه که د ردعوتنامه ها دوازده نیمه شب عنوان شده بود تا ساعت یک و نیم بامداد ادامه یافت.در پایاناین سمینار «نیره توحیدی »که آغاز کننده ی آن هم بود با سخنان خوبی به آن پایانداد.
به زودی بر روی سایت زنان ایران مشروح سخنرانی ها را خواهید دید.
با اينکه از چنين برخوردی زياد جانخوردم ؛( چون بيش از اين از دولت ايران
انتظار نميرفت )ولی بسيار ناراحت برای زنان آزاده ميهنم و آزادی خواهان هستم.
نا گفته نماند که در ؛ فرانکفورت؛ هم چنين مراسمی بزرگداشت روز زن
(۸ مارس) برگزار شده است.
به دليل نبودنم در اين مراسم به گزارشی از سايت زنان بسنده ميکنم.
با اميد اينکه مورد پسند تان قرار گيرد.
خشونت درمراسم اعتراض به خشونت علیه زنان
زنان ايران، ۱۸ اسفند ۸۲:
تجمع زنان در پارک لاله که با موضوع اعتراض عليه خشونت با مداخله نيروهاي انتظامي و لباس شخصي ها به خشونت کشيده شد. اين اتفاق به دنبال لغوشغاهي مجوز برنامه "مرکز فرهنگي زنان " که با همراهي جمعي ديگر از تشکل هاي زنان درپارک لاله تهران برگزار مي شد رخ داد . اين برنامه قرار بود از ساعت ۱۷روز دوشنبه در امفي تياتر سر گشوده پارک برگزار شود اما نيرو هاي انتظامي از ساعت ۱۵ در محل برگزاري مراسم و در هاي ورودي پارک حضور يافته بودند و به مراجعه کنندگان خبر لغو برنامه را مي دادند و از ورود انان جلوگيري مي کردند . اين در حالي است اين مرکز مجوز برنامه را از وزارت کشور دريافت کرده بودند. به گزارش خبرنگار سايت زنان ساعت ۱۱روز دوشنبه از دادستاني با خانم شادفر مدير برنامه و عضو مرکز فرهنگي زنان تماس گرفته و لغو برنامه را به وي اطلاع داده اند و از او خواسته اند که موضوع را به اطلاع عموم برساند اما وي اعلام کرده است که در فرصت باقي مانده اين امکان را ندارد و فقط مي تواند به اعضاي مرکز اطلاع بدهد.واز دادستاني درخواست حکم کتبي کرده است وانان قول داده اند که حکم را به مرکز فاکس کنند. اعضاي هيات مديره مرکزفرهنگي زنان به همراه جمعي از فعالان جنبش زنان دقايقي قبل ساعت ۱۷در پارک حضور يافته بودند و از ماموران نيروي انتظامي درخواست حکم کتبي را مي کردند اما انان از ارايه هر نوع حکمي خودداري مي کردند اما مدعي بودند که حکم دارند. در حالي که اعضاي مرکز همچنان بر قانوني بودن تجمع خود اصرار مي کردند برخورد نيروي انتظامی با پسر جواني که پلاکاردي در باره روز زن داشت با واکنش مردم روبه رو شد .وقتي نيروي انتظامي پلاکارد وي را گرفت مردم شروع به دست زدن کردند و اين حرکت بي وقفه ادامه يافت . نزديک ساعت ۶ اعضاي مرکز در حالي که دست به دست هم داده بودند روي سن رفتند و پس از تبريک روز زن وتشکر از مردم به ميان مردم رفتند. با ورود آنان مردم به اجراي سرود يا ر دبستاني و شعار دادن پرداختند. چندي بعد که برگزار کنندگان مراسم محل را ترک کرده بودند نيروي انتظامي اجازه برگزاري مراسم را دادند در حالي که عملا امکان برگزاري وجود نداشت. يکي از زناني که قرار بود در مراسم سخنراني داشته باشد اعلام کرد که امکان برگزاري برنامه وجود ندارد و برنامه از طرف ما تمام شده است. اين در حالي بود که هوا رفته رفته تاريک تر مي شد وبا تاريک شدن هوا بر تعداد لباس شخصي ها افزوده مي شد .در اين هنگام نيروي انتظامي با ايجاد حلقه هاي انساني زنان را پراکنده کرده و به محل هاي خلوت پارک هدايت مي کرد وبا خشونت از انان مي خواست که صحنه راترک کنند در حالي که راه هاي خروجي را بسته بودند .در اين هنگام مراسم به خشونت کشيده شده و نيروها از باتوم و ضربات دست نيز براي متفرق کردن مردم استفاده کردند. همچنين نيروهاي حاضر در محل از شرکت کنندگان فيلمبرداري ميکردند و وقتي اين عمل انان با اعتراض روبه رو شد ان را کاملا قانوني مي دانستند در حالي که از فيلمبرداري و عکاسي توسط ديگران جلوگيري مي کردند و اين محدوديت براي خبرنگاران نيز تا وقتي که اجازه برگزاري برنامه داده نشده بود وجود داشت.
با آرزوی پيروزی و بهروزی هر چه زودتر برای تمام ايرانيان ميهنم
قابل ملاحظه است که با جنین سمینارهایی یا گفت و شنود هایی در ایران آشنا شوید
از شنیدن ایده های شما بسیار خرسند میشوم .
نا گفته نماند که این متن از سایت زنان ایران برداشت شده .
نخستين سمينار آن لاين زنان ايراني
سايت زنان ايران قرار است «نخستين سمينار آن لاين زنان ايراني» را با موضوعآينده جنبش زنان در ايران (تاثير تحولات سياسي ايران بر جنبش زنان) برگزار کند. اينسمينار که پيش بيني شده حدود 150 نفر از سراسر جهان در آن شرکت کنند، ساعت 9 شب روز 17 اسفند ماه (به وقت ايران) مطابق با يکشنبه 7 مارس شروع به کار خواهد کرد و راسساعت 12 شب به وقت ايران به پايان خواهد رسيد. به گزارش سايت زنان ايران در يک ساعتنخست، 10 نفر سخنراني خواهند کرد و پس از 15 دقيقه استراحت، باقي وقت به بحث دربارهنکات مطرح شده توسط سخنرانان خواهد گذشت. ( www.womeniniran.org) شرکت کنندگاندر اين سمينار، زناني از داخل و خارج از ايران هستند. و همه با نام هاي واقعي حضوردارند. سايت زنان ايران از شرکت کنندگان خارج کشور خواسته است «محدوديت هاي فعالانداخل کشور را در بحث کردن در نظر بگيرند و ضمن اينکه خود را سانسور نکنند، آنها رانيز براي گفتن حرف هايي که ممکن است برايشان مخاطراتي داشته باشد تحت فشار قرارندهند.» قرار است متن کامل سخنراني ها و بحث ها و پرسش و پاسخ ها در سايت زنانايران با نام گويندگان آن منتشر شود. علاقه مندان به حضور در اين سمينار ميتوانند با ايميل seminar@womeniniran.org تماس بگيرند.
در اطلاعيه مربوط به اين سمينار آمده است:« تحولات سياسي ايران و انتقال قدرت بهمحافظه کاران، تغييرات اجتماعي عظيمي را به دنبال خواهد داشت. محافظه کاران، گرچهثابت کرده اند که با خواسته هاي مردم در زمينه ايجاد يک حريم خصوصي غيرقابل دسترسدولت و حکومت و گسترش مرز آزادي هاي فردي به اندازه کافي آشنايند اما به سختي به آنتن مي دهند. گروه متشکل و سازمان يافته راي دهندگان به آنها نيز خواهان وضع و اعمالمقرراتي سخت تر در جهت آنچه آنان "احياي ارزش ها" مي خوانند هستند. در اين ميانممکن است بسياري از دستاوردهاي جنبش هاي اجتماعي در اين سال ها که بر مبناي گسترشحريم آزادي هاي فردي بوده است، در معرض نابودي يا تحليل رفتن قرار بگيرد. دريکپارچگي حکومت محافظه کار، نگراني هاي فراواني در مورد آينده جنبش هاي اجتماعي ازجمله جنبش زنان وجود دارد. نمايندگان محافظه کار که اکثريت مجلس هفتم را تشکيل ميدهند بارها در مصاحبه ها و توشته هايشان اعلام کرده اند مخالف پيوستن به کنوانسيونرفع همه اشکال تبعيض از زنان هستند زيرا آن را مخالف اسلام مي دانند. با اعلام شدننتايج انتخابات مجلس هفتم به روشني آشکار شد که تعداد نمايندگان زن حتي از دو دورهپيشين هم کمتر بوده است. تمامي آنها جز يک نفر متعلق به گروهي هستند که خود را "اصول گرا" توصيف مي کنند و يک نفر باقيمانده نيز منفعل ترين نماينده زن مجلس قبلياست. با توجه به جميع شرايط و اين پيش بيني که محافظه کاران در آينده اي نزديکتمامي قدرت و حاکميت را به دست خواهند گرفت، به نظر مي رسد زمان آن رسيده که ضمن درنظر گرفتن شرايط سياسي- اجتماعي موجود، دستاوردها و نقاط ضعفمان را واقع بينانهبررسي کنيم. تنها در اين صورت است که مي توانيم آثار احتمالي محافظه کار شدن حاکميترا بر جنبش زنان ارزيابي کنيم. "آينده جنبش زنان ايران"، جنبشي که هر يک از ما باوجود همه تفاوت هايمان خود را متعلق به آن مي دانيم، مي تواند موضوع نگراني،دلمشغولي و کار هر يک از ما باشد. نخستين سمينار آن لاين زنان ايراني اين موضوع رابه عنوان محور بحث هاي خود انتخاب کرده است تا شايد بتوان از پس بحث هاي آن، افقيروشن تر براي فعالان اين جنبش تصوير کرد. آنچه در اينجا مي آيد، به معناي روشن کردنچارچوب هاي بحث نيست بلکه طرح پاره اي از مسائل است که ذهن برخي از فعالان مسائلزنان را در داخل ايران به خود مشغول داشته است.
دستاوردها عليرغم همه نگراني ها و ضعف ها، جنبش زنان ايران دستاوردهايغيرقابل انکاري داشته است. عليرغم همه محدوديت ها و سانسور و خودسانسوري در حوزهمباحث زنان، فعالان اين جنبش در سالهاي اخير توانستند مباحث آن را به شکلي کم نظيرتبديل به مسائل و مباحث روز کنند و حداقل در بين قشر تحصيلکرده رواج دهند. اين جنبشحداقل تاکنون دو زن را از پاي چوبه دار نجات داده است. تلاش زنان ايراني داخل وخارج از کشور براي بين المللي کردن قضيه "افسانه نوروزي"، پيوستگي بي نظيري را بهنمايش گذاشت که حتي تصور آن در مورد احزاب و گروههاي سياسي ناممکن است.درست چندهفته قبل از توقف اجراي حکم اعدام افسانه نوروزي، شيرين عبادي، حقوقدان و فعال حقوقبشر ايراني، جايزه نوبل صلح را از آن خود کرد. اين اتفاق، ضمن اينکه نگاه جهانيانرا به سوي تلاشهاي روزمره زنان ايراني در حوزه شخصي و اجتماعي براي بهبود زندگي جلبکرد، همبستگي ، وحدت احساسي و اعتماد به نفس بي نظيري را ميان زنان ايراني کههمواره هويت و شخصيتشان مورد انکار قرار گرفته بود ايجاد کرد. در مجموع با اينکهجنبش زنان به خصوص در سالهاي اخير دستاورد قانوني قابل توجهي نداشته است اما به نظرمي رسد در ايجاد پاره اي تحولات فرهنگي، نقش بزرگي ايفا کرده است.
نگراني ها با وجود همه دستاوردهاي ياد شده، همچنان نگراني هاي زياديدر مورد جنبش زنان وجود دارد؛ نگراني هايي که عمدتا از ضعفهاي اين جنبش سرچشمه ميگيرد. جنبش زنان عليرغم تمامي پيشرفتهاي سالهاي اخير همچنان نخبه گرا باقي ماندهاست و نتوانسته زنان را به درستي حول محور منافع مشترک سازماندهي کند. فعالان اينجنبش که عموما متعلق به طبقه متوسط تحصيلکرده شهري هستند، همچنان کم تعداد باقيمانده اند. سازمانها، تشکلها و گروههاي موجود زنان چه در داخل و چه در خارج از کشورهنوز در بيشتر موارد به شکل فردي عمل مي کنند و فقدان شبکه اي سراسري که براساسحداقلهاي مورد توافق گروههاي مختلف شکل گرفته باشد حس مي شود. يکي از مهمتريننگراني هاي موجود، "رسانه اي بودن" جنبش زنان است. اين اصطلاح به اين معناست کهجنبش زنان، مهمترين ابزار ترويج را "رسانه" ها قرار داده است که در تحولات قابل پيشبيني آتي، از اولين مواردي است که مورد تهديد و تحديد حکومت واقع خواهد شد. ضعفتئوريک و وارداتي بودن تئوريهاي مورد استفاده جنبش زنان، يکي ديگر از نگراني هايياست که در فضاي ايران در ماههاي آينده، مخاطرات بسياري به بار خواهد آورد. اين جنبشهنوز نتوانسته آنطور که بايد به برخي سئوالات اساسي پاسخ گويد. يکي از اين سئوالاتمحتوم، اين است که: چگونه اصلاحات حقوقي به نفع زنان در ايران ممکن است وقتي تقريباتمامي قوانين تبعيض آميز عليه زنان در ايران ريشه در فقه شيعه دارند؟
استراتژي ها آنچه براي ما امروز، بيش از هر چيز مهم است، تعيين راههايي براي ادامه حيات و گستردن فعاليت در چارچوب تحولات جاري و با توجه به نقاطروشن و تاريک ياد شده است. بديهي است بحث پيرامون راهکارهاي حال و آينده بايد با درنظر گرفتن توانايي ها و شرايط واقعي انجام شود.»
شناخت خداوند پرورش و پويايی ويژگيهای اخلاقی و نزديک شدن به اهورامزدا مهمترين هدف سفارش شده اشو زرتشت در زندگی انسان است.
پيام اور ايرانی باور داردکه اگر انسان رفتار خود را به شش فروزه یی که از خداوند سرچشمه گرفته هماهنگ سازد گذری به هفتمين مرحله نيز خواهد داشت که بجز خدا نخواهد ديد.
نخستين گام در راه نزديک شدن به خداوند وهومن يا منش نيک است .اين واژه در زبان فارسی به بهمن تبديل شده است.نيک انديشی يکی از فروزه های ذاتی خداوند است که انسان نيز بايستی انرا در خود پرورش دهد.
گام دوم گزينش اشه و هيشته يا بهترين اشويی است که در زبان فارسی به ارديبهشت تبديل شده است .اشويی در ذات خداوند هنجار مطلق و توانايی نظم بخشيدن است .اين فروزه در انسان نيز کوششی برای هماهنگی در رفتار بر پايه اشويی يعنی پيوستن به راستی است.
گام سوم خشتره و ئيريه که در زبان فارسی به شهريور تبديل شده است توانايی مينوی و پادشاهی بر خود معنی می دهد فروزه توانايی در انسان گزيده ای از توانايی ذاتی خداوند به گونه محدود و متناهی است که بايد پرورش و افزايش يابد .توانايی گذشت و مهربانی توانايی کنترل رفتار ناهنجار با هماهنگی بين احساس و خرد ؛توانايی پيروی از هنجار اشا ؛توانايی دفاع از حق و مبارزه با دروغ توانايی رسيدن به ازادی و ازاد منشی و .......
گام چهارم فروزه مهر ورزی است که در گات ها به گونه سپنته آر مئی تی بيان شده و در فارسی به سپندارمذ يا اسفند تبديل شده است. در بينش اشو زرتشت رابطه بين انسان و خدا بر مبنای دوستی و محبت است نه از روی ترس و بيداد .پس بر انسان بايسته است تا فروزه مهرورزی را در خود افزايش دهد .خويشتنداري؛گذشت؛فروتنی؛مهربانی؛بخشندگی و دهشمندی از پرتو های اين فروزه هستند.
گام پنجم اين فروزه در پيام زرتشت به صورت هه اوروتات و در زبان فارسی به گونه خرداد بيان شده است در اين مرحله رسايی و کمال در انسان پديدار خواهد شد و او را به تدريج به انسان ارمانی نزديک خواهد کرد.
گام ششم در بينش اشو زرتشت رسايی با جاودانگی که ششمين مرحله است باهم پيوسته اندبه اين معنی که اگر انسان به رسايی برسد خود به بی مرگی نيز خواهد رسيد امره تات که در فارسی به صورت امرداد امده جاودانگی معنی می دهد اين فروزه از ويژگی ذات خداوند است ولی در انسان نيز بر پايه نظامی که در افرينش او پيش بينی و برقرارشده است به گونه ای ديگر و بطور نسبی جاودانه خواهد شد.
گام هفتم در راه عرفان و شناخت اهورا سرئوشه است اين واژه در فارسی به گونه سروش بيان شده نور حقيقت و ندای اهورايی است که چون مشعلی نهاد انسان و ديده دل عارف را روشن خواهد کرد بنابر اين در کنار کار و کوشش مراحل عرفان نيز در انسان سپری می شود .فروزه هايی چون پاکی و راستی توانايی سازنده و مهرورزی پويا خواهد شد تا رسايی و پايندگی در نهاد او فزونی يابد.
دوستی و محبت به خداوند از ويژگی های ذاتی ايرانيان است ايرانيان نه مانند بنی اسرائيل بودند که خداوند را برای تامين منافع خود می خواستند و نه مانند روميان که خداوندان قدرتمند و قهار را برای در امان ماندن از خشم انها پرستش کنند و نه مانند اعراب که به اميد رسيدن به بهشت و يا ترسيدن از دوزخ به واجبات خود می پردازند که البته برای رام کردن اين قوم هم بهتر از اين روش وجود ندارد .خداوند در قران خطاب به اعراب می فرمايد بجای شما قومی می اورم که انها خدا را دوست دارند و خدا نيز انها را ويا ؛خدا از خلق بی نياز و غنی است و شما فقير و نيازمنديد و اگر شما روی بگردانيد خدا قومی غير شما که مانند شما بخيل نيستند بجای شما می اورد(سوره فتح ايه ۳۸).و بعد از اسلام اوردن نيز راه خود را از ديگر مسلمانان جدا کرده و در دل خود شاعران گرانقدری چون سعدی و مولانا و حافظ را پرورش دادند
يک خبر خوب از سايت زنان ايران دارم که همه از شنيدنش خوشحال ميشويد
کبري رحمانپور امروز اعدام نمي شود
زنان ايران، 9 اسفند 82:
کبري رحمانپور امروز صبح اعدام نمي شود. برخي منابع موثق به خبرنگار سايت زنان ايران گفتند: قرار نيست کبري امروز اعدام شود. و اوضاع و احوال موجود حاکي از آن است که تا پيش از شروع سال جديد اتفاق تازه اي براي اين پرونده نخواهد افتاد. با اين همه، در آخرين گزارش سازمان عفو بين الملل به خبر روزنامه اعتماد استناد شده است: بر اساس گزارش روزنامه اعتماد، کبري رحمانپور در 28 فوريه 2004 (9 اسفند 1382) اعدام خواهد شد. آخرين اميد وي به رهايي از اعدام اين است که خانواده مقتول وجه خون بها را پذيرفته و از قصاص وي صرف نظر کنند. همچنين در تماس با خبرنگار مسئول پيگيري پرونده کبري در روزنامه اعتماد اطمينان حاصل کرديم که برخلاف خبري که قبلا اعلام شده بود قرار نيست فردا وي را اعدام کنند.
با آرزوی اينکه اين اقدام در نتفه خفه شود.
برايش دست به دعا بر داريم.
و اما چرا زنان ما مرتب چنين قتل های می شوند ؟
چرا جنبش زنان از زنهاي قاتل دفاع مي کند؟
زنان ايران، 4 بهمن 82:
خبرگزاري کار ايران با سه تن از فعالان جنبش زنان درباره عملکرد اين جنبش درباره افسانه نوروزي، کبري رحمانپور و ماندانا نيکخو، زناني که مرتکب قتل شده اند، مصاحبه کرده است. از پاسخها چنين بر مي آيد که خبرنگار پرسيده است: آيا دفاع از زنان قاتل درست است؟ پروين اردلان:جنبش زنان بايد از اعدام رحمانپور جلوگيري كند
يكي از فعالين حوزه زنان معتقد است كه جنبش زنان بايد از حقوق كبري رحماپور و افسانه نوروزي كه به هر دليلي به ناچار، دست به قتل زده اند دفاع كند. پروين اردلان يكي از فعالين حوزه زنان در گفت و گو با خبرنگار سرويس اجتماعي ايلنا،گفت:بحث كبري رحمانپور و افسانه نوروزي متفاوت هستند اما حذف كبري رحمانپور كه از روي ناچار دست به قتل زده است كار درستي نيست. وي افزود:جنبش زنان بايد از اعدام رحمانپور جلوگيري كند. زيرا وي در اثر ناچاري و به دليل شرايط خانوادگي اقدام به قتل كرده است. به گفته اردلان،هم افسانه نوروزي و هم كبري رحمانپور هر دو قتل كرده اند اما نه،به اختيار خود بلكه به دليل شرايط و فشارهايي كه به آنها وارد شده به اين كار اقدام كرده اند. وي تصريح كرد:بحث اين دو نفر يكي است وتنها در شكل ظاهري با هم تفاوت دارند و ما هم تا زماني كه بتوانيم از اعدام آنها جلوگيري مي كنيم. اردلان با اشاره به اينكه مجرم دانستن را نادرست دانست گفت: در كشورهاي خارجي اگرزني بااين سنين به ناچار اقدام به قتل كند،قاتل شناخته نمي شود وچنين حكمي نخواهد داشت. وي عنوان كردكه جنبش زنان بايد از حق هر زني كه به اجبار در شرايطي قرار گيردكه حقوق او تضييع شود دفاع كند. خبرگزاري کار ايران با سه تن از فعالان جنبش زنان درباره عملکرد اين جنبش درباره افسانه نوروزي، کبري رحمانپور و ماندانا نيکخو، زناني که مرتکب قتل شده اند، مصاحبه کرده است. از پاسخها چنين بر مي آيد که خبرنگار پرسيده است: آيا دفاع از زنان قاتل درست است؟
مرضيه مرتاضي لنگرودي:دفاع از زناني كه ناخواسته مرتكب قتل شده اند دلائل منطقي و انساني دارد
يكي از فعالين حوزه زنان گفت:كه اگر اكثريت زنان جامعه از زناني كه ناخواسته مرتكب قتل شده اند دفاع مي كنند پشت دفاعياتشان دلايل كاملا منطقي ،انساني و عدالت خواهانه اي وجود دارد. مرضيه مرتاضي لنگرودي ا زفعالين حوزه زنان در گفت وگو با خبرنگار سرويس اجتماعي ايلنا،گفت:دفاع از زناني كه ناخواسته مرتكب قتل شده اند بازتاب ضجه هاي درد آلود آسيب ديده زنان محروم ايراني است كه معترضانه دردفاع حقوق پايمال شده خود فرياد مي زنند. وي افزود:سالهاست كه زنان ايراني براي داشتن حق زندگي انساني و شرافتمندانه حق دخالت و تعيين سرنوشت خويش،حق دوست داشتن و دوست داشته شدن ،حق مالكيت جسم و تن ،حق داشتن احترام برابر و ... تلاش مي كنند. به گفته لنگرودي،حقوق زنان در جامعه پدر سالار به واسطه نگاه سنتي ابزاري به زن و به كمك قوانين و سنت هايي كه از اين نگاه و عملكرهايش حمايت مي كند رعايت نمي شود. وي تصريح كرد:اغلب زنان ايراني اعم از افسانه نوروزي و كبري رحمانپور قربانيان اين آسيب ها هستند و اين آسيب ها و محروميت ها ناشي از آن در زنان فقير و تهيدست جامعه بروز فاجعه آميزي دارد. مرتاضي عنوان كرد كه كبري دختر فقير 18 ساله اي كه به واسطه فقر به مرد بالاي پنجاه سال فروخته مي شود و زماني كه از اين ازدواج سر خورده مي شود دست به قتلي ناخواسته مي زند. وي معتقد است كه طبيعتا هر زن محروم ايراني را به واسطه نقض مكرر حقوق انساني اش مي توان در يك قدمي ارتكاب جرايمي ديد كه به خاطر دفاع از حريم انساني خويش مي تواند مرتكب شود. لنگرودي با اشاره به موضوع افسانه نوروزي ،گفت:نوروزي به واسطه فقر در معرض آسيب ناشي از نگاه جنسي و شهوتران صاحب قدرتي قرار مي گيرد و از خود دفاع مي كند. به اعتقاد وي افسانه نوروزي ازتماميت زندگي انساني كه حق اوست دفاع كرده اما قدرت وثروت و بر تماميت زندگي انسان افسانه مي چرخد. لنگرودي افزود:خرد جمعي زنان با دفاع از اين زنان محروم سعي مي كند مسئولين قضايي ايران را متوجه اين تجاوزات و تضييع حقوقي زنان كه ريشه بزهكاري هاي ناخواسته است نمايد. وي عنوان كرد كه شايد تصحيح نگرش سنتي به زن به عنوان انسان صاحب كرامت و حق و رعايت حقوق انساني زن به عنوان موضوعي عميق ازمباحث عدالت اجتماعي ازقاتل شدن افسانه ها وكبري ها و مانداناهاي ديگر جلوگيري كنند.
بهدخت رشديه:حمايت از زناني كه به ناچار قتل كرده اند انحراف نيست
يكي از فعالين حوزه زنان اعلام كرد كه برخي به اشتباه مي گويند جنبش زنان به دليل پيگيري مباحث رحمانپور و نيكخو منحرف مي شود اما چنين چيزي نيست و دفاع از حقوق حقه زنان وظيفه اصلي ما است. بهدخت رشديه يكي از فعالين حوزه زنان در گفت و گو با خبرنگار سرويس اجتماعي ايلنا،گفت:جنبش زنان برحسب نيازهاي مختلف زنان درتمام زمينه ها شكل گرفته و حمايت اين جنبش از حق تضييع شده زناني كه به ناچار قتل كرده اندانحراف نيست. وي افزود:البته اگر كساني پيگير اين مباحث هستند نبايد به جنبش زنان بچسبانيد. به گفته رشديه،اگر برخي از زنان كار و زندگيشان را كنار گذاشته اند و پيگير اين قضيه هستند قطعا هدف خاصي را دنبال مي كنند كه در مطبوعات منعكس نشده است. وي تصريح كرد:"NGO " ها و گروه هاي ديگري كه پيگير هستند مطمئنا ار اين روندها چيزهايي مي دانند كه تا اين حد اصرار مي كنند. رشديه اظهار كرد كه مراكز غير دولتي زنان وظيفه اصلي خودرادفاع از حقوق زناني مي داند كه حقشان تضييع شده و در اين راه كبري رحمانپور و افسانه نوروزي هيچ تفاوتي با هم ندارند
با پیش میم بر وزن ومعتی، مذ ،است که ماه دوازدهم باشد از سا ل شمسی و نام روزپنجم بود از هر ماه و نام فرشته ایست که نگهبان است بر درختان و بیشه ها .
همه بر آمده ازفئل، ِسپَن برابر با ِشپَن که مئانی گوناگون دارد از جمله
بالش زا ،آغازیدن ،برآمدن،سربرزدن،دمیدن،برون شدن،پدیدشدن،پدیدآمدن،تابیدن،درخشیدن،روشن شدن،افزایش یافتن،افزودن،پیشرفتن،گسترش یافتن،ِ ژوَآوردن،سرمایه آوردن، َفراخی بخشیدن،خوشبختی آوردن.........می با شد.
با توجه و نگرش به فرهنگ ایران با ستان و گفتهء زرتشت که تو لید، جو و گندم کاشتن والاترین وبهترین ستایش اهورا مزدا است و نیز جبر پایه استره های آنچه بالنده،روینده،رشد کننده،افزایش دهنده و نیز جای بالِش ،رویش ،افزایش وتولیدباشدو همچنین زاینده و پدید آورنده باشدارج میگزارند.
رویِ سخنم با شما ست ای نو آورسان(عروسان)و ای تازه دامادان آد را در مغزخود جای دهیدودرون خود در یافته زندگی را با منش نیک بسر کنید،بشود که هر یک بر دیگری در پاکی،درستی،راستی،آموزش و آگاهی،دانش و شناخت بر دیگری برتری جوید، بیگمان چنین تکاپو و
کوشش زندگیِ هر کدام از شما راکامیاب خواهد ساخت.(زرتشت.گاتها.سرود هفدهم ،پاره 5.)
بشنوید در بارهء انتخابات که در ایران چه میگزرد و آگاه باشید
نمايندگان معترض: 'انتخابات را به رسميت نخواهيم شناخت'
با تحريم آنتخابات از سوی گروههای اصلاح طلب و احتمال کاهشمشارکت مردم نگرانی از دستکاری در آرا افزايش يافتهاست
گروههای اصلاح طلب سياسی و دانشجويی و نمايندگان معترض مجلس در بيانيه هايی که هر روز لحن آنها تندتر و صريح تر می شود به موضعگيری در باره انتخابات اول اسفند پرداخته اند.
نمايندگان معترض مجلس که قبلا به نمايندگان متحصن شناخته می شدند در بيانيه شماره 20 خود می گويند تلاش آنها گرچه در عمل سبب آن نشد تا "حق حاکميت ملت در تعيين سرنوشت خويش محترم داشته شود"، اما کمترين فايده آن افشای سناريوی ترتيب انتخاباتی بود که نمايندگان آن را انتخاباتی خوانده اند "که وصفی جز غير آزاد و ناعادلانه نمی توان بر آن برشمرد".
در اين بيانيه آنها از "تمهيدات چند ساله اخير برای حاکميت استبداد و ارتجاع" سخن می گويند. به نظر اين نمايندگان از آنجا که عدم توفيق در انتخابات پيش رو "به معنی پايان عمر انديشه اقتدارگرايی در ايران و سيه رويی صاحبان اين انديشه است" تلاش خواهد شد که از چنين شکستی جلوگيری شود.
نمايندگان می گويند: "شاهد تحرکات و تمهيدات مشکوکی هستيم" و می افزايند که "نگرانی عميق خود را در اين مورد با مسوولان اجرايی" در ميان گذاشته اند اما هشدار می دهند که در صورت عدم توقف فوری اين تحرکات "بنا به وظيفه نمايندگی در دفاع از حقوق ملت اقدام به افشای آن خواهيم کرد."
نمايندگان معترض مجلس در اين بيانيه اعلام کرده اند: "ما به دليل اينکه انتخابات را آزاد و عادلانه نمی دانيم به عنوان کانديدا در آن شرکت نخواهيم کرد، و با دادن رای، اين انتخابات را به رسميت نخواهيم شناخت."
چالش بر سر نقض حق انتخاب
از سوی ديگر، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی از گروههای پرنفوذ اصلاح طلب با صدور بيانيهای اعلام کرده است که در انتخابات غير آزاد و غير عادلانه شرکت نمیکند.
بيانيه اين سازمان آنچه را اتفاق افتاد اعم از رد صلاحيتها و اعتراض به آن تقابل آشکار دو جريان و دو ديدگاهی ارزيابی می کند "که طی سالهای گذشته همواره آزادیهای قانونی، مردمسالاری و حق حاکميت ملت در تعيين سرنوشت خويش محور مهمترين چالش در ميان آنها بوده است". به گفته بيانيه نويسان، "امروز نيز نقض حق انتخاب محور اين چالش است."
سازمان مجاهدين انقلاب وضعيت موجود را در تعيين صلاحيت و حذف افراد و گروههای معين نمونه ای از عادلانه نبودن رقابت و "دو درجه ای" شدن انتخابات می شمارد و می افزايد: "ملاک و جوهر انتخاب واقعی و آزاد، موثر بودن و تعيين کننده بودن آرای مردم است که بايد در تمامی مراحل انتخابات و تعيين صلاحيت ها رعايت شده باشد."
مجاهدين انقلاب اسلامی ايران با ابراز "تاسف شديد از دخالت غيرمسوولانه نهادها و محافل قدرت در امر انتخابات" اين انتخابات را "غير آزاد و غيرعادلانه" می نامد و می گويد که از ارائه فهرست انتخاباتی و شرکت در آن خودداری میکند.
پايان اصلاح از درون
شماری از گروههای دانشجويی نيز با صدور بيانيه هايی همراه با انتقاد شديد از روند انتخابات به تحريم آن پرداخته اند.
انجمن اسلامی دانشجويان دانشگاه اميرکبير که از صريح اللهجه ترين گروههای دانشجويی است در بيانيه خود با تحليلی از اوضاع به اين نتيجه رسيده است که گفتمان "اصلاح از درون" با تعاريفی که محمد خاتمی در خرداد 76 مطرح کرد "هم در عرصه تئوری و هم در عرصه عمل به بن بست رسيده است."
اين بيانيه سلب حق انتخاب کردن و انتخاب شدن را از مردم که "حق بديهی" آنها می خواند، به "خيانت سياسی" موصوف کرده و افزوده است: "متاسفانه دولت اصلاحات خاتمی با فراموش کردن پيمان خويش با ملت ابزار اين عمل گرديده است."
انجمن اسلامی دانشگاه امير کبير رفتار شورای نگهبان را با انتخابات تبديل آن به "انتصابی با ظاهر انتخابات" توصيف می کند و آن را به تمسخر گرفتن رای مردم می داند.
اين انجمن، "واقع بينانه ترين رويکرد به انتخابات" را تحريم آن می داند و با ابراز نگرانی از احتمال دستکاری در آرای مردم از هيات های اجرايی می خواهد که پاسدار حقوق و رای آنها باشند.
جمهوريت يا شيخوخيت
سازمان دانش آموختگان ايران اسلامی که به ادوار تحکيم وحدت نيز شناخته می شود در بيانيه خود با بيان مشابهی به تحريم انتخابات پرداخته است.
در بيانيه منسوب به اين سازمان رد صلاحيت های گسترده مقدمه چينی برای "سلطنت اسلامی" ارزيابی شده و شرايط حاضر شرايطی توصيف شده که درآن ميزان رای ملت نيست.
اين گروه وابسته به جنبش دانشجويی نيز به دولت محمد خاتمی برای پذيرش برگزاری انتخابات در عين اذعان به ناعادلانه بودن آن حمله کرده است و آقای خاتمی را متهم کرده که ؛ به جای صيانت از جمهوريت به دامن شيخوخيت چسبيده؛است