خاطرات جوانی يادت خوش باد....دارم بال در ميارم از خوشحالی

درود

دل من برای محلمون تنگ شده .....برای تهران او نوقتا.... برای پیش از ازدواجم.......برای تعطيلات تابستانی در شمال..... برای دوست پسرم و دوست دخترام ...........برای از دبیرستان در رفتنهامون....

هميشه از خونه ما تا مدرسه يا راهنمايی يا دبيرستان راه زيادی بود و من هيچوقت دلم نميخاست با وسيله نقليه تا مدرسه برم با توجه با طولانی بودن مسير هميشه پياده ميرفتم .... شايد يک احساسی بهم اين را ميگفت که پس از چند سال درآينده نميتونم مثل اونروزا راه برم ......آره ميگفتم ار جريان اصلی نريم بيرون .

 

2139542.jpg

ومن يک بار کنار دريا از يک ماهی گير مهربون اون چوب ماهی گيريش رو گرفتم و کلاهش رو هم سرم گزاشتم اون موقعه ها من ۱۶ سالم بود  و پسر خالم که هميشه با هم بوديم ازم عکس انداخت حيف که او عکس را اسکن ندارم وگرنه ميگزاشتم اينجا تا شما هم آنرا ببينيد ....نميدونم من که اينقدر عاشق شمال بودم چرا بايک گيله پسرچشم سبز از همونجا ازدواج نکردم که برای هميشه اونجا بمونم03.gif

وقتی آخر تابستون و تعطيلات از شمال همراه خانواده به تهران بر ميگشتم دريا را با تمام خاطراتش و ماهی هايش و ساحل را با تمام صدفهايش ميگزاشتم و بر ميگشتم دنبال زندگی و درس و مدرسه و......به مدرسه که ميرفتم همه دوستام ميگفتند وااااای چقدر پوستت خوش رنگ و برنز شده و منم کلی خوشحال ميشدم چقدر خاطرات شيرينه ولی ميدونی چي؟ هيچوقت دلم نميخاد که به گزشته بر گردم چون ميدونم کاری نشد نی و آرزويی احمقانه است هر چند که بسيار شيرين بوده است....

2139692.jpg

میدونی چی ؟

 دلم یه وقتایی اصلن نمیخاد که بیام ایران و تهران امروز رو ببینم ميترسم خاطراتم را گم کنم .... آخه تهران خيلی  فرق کرده با زمان بچه گی های من... با زمان جوونی های من...حتا با زمانی که من آمدم اينجا آخه اگر اونجا بودم فرق ميکرد خيلی هم فرق ميکرد .....فيلمهايی کی ميبينم و جاهای زيبا و اتوبان های جديد و آدم های جديد و رفتارهای  جديدشون مد لباس و پوشيدنیهای جديد روسری های کوچولو و نازک و رنگ وارنگ .....  کنار آمدن با دغدقه و ترس با اين// آوت فيت// يا تيپ بيرون رفتن.....

 

2139533.jpg

با حرفهای يک دوست تکان عجیبی خوردم  راجب سادگی ام و خوش دلی ام و خوش باوری ام نميدونم چيکار بايد بکنم !!!!!! ولی اينرو به اين  دوست نيکم گفتم من بدينگونه ام پس از اين  بهش گفتم اين در خون من جريان دارد به من پيشنهاد داد که خونم را عوض کنم و نبايد اينگونه باشم11.gif...

گل من نگرانم نباش

واما چند خبر روز ؛اينجا ايران نيست ولی اين صدای شهلاست

راستی يک خبر نه چندان بد دارم براتون برای اين ميگم نه چندان بد که اون خدا بيامرز خودش آرزوی مردن و در آغوش يزدان پناه بردن را داشت*خاچيک*خدا بيامرزدت.....

 دوستان خوبم از ساحل دريای خزر به من زنگ زدند

2163542.jpg

در تاکسی بودم از راه آهن بر ميگشتم برنامه گرفتم برم پيش ... حالا (نميگم بعدن ميگم 05.gif)

خلاصه که خيلی خوشحالم از اين تلفن و انگاردارم پر در ميارم

 به قدری خوشحال شدم

 که انگار دنيا رو بهم دادند

خدايا سپاس که چنين دوستان گل و نيکی که به من دادی در پناه خودت نگهدارشان باش07.gif07.gif

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید