انتظار بسيار سخت است

   درود بر شما دوستان نيکم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آیا تا به حال درباره انتظار فکر اساسی کردید؟

آیا منتظر کسی یا چیزی بودید؟

من که به جرات میتونم بگم در تمام زندگیم به شکلی منتظر بودم.از بچه گی منتظر بزرگ

شدن  بودم تا ديگر بی هيچ اجازه تنها بیرون رفتن از در خانه "که هیچوقت نشد"را تجربه

کنم چون برادرم یا خواهر کوچکم همیشه همراهم بودند؛ پس ازاینها هم که در نوجوانی

ازدواج  کردم بلافاصله که ديپلمم رو گرفتم و پس از آن با امدن دو فرزند پشت سر هم که

با تنهايی و غربت من وجود اين ۲ گلم رونق جديدی به زندگی ام داده بودند دلم خوش شد

 ولی انتظار باز هم بود .

برای موارد ديگراز جمله نزديکی به مادر و پدر وخانواده ام بود و پس ازمدتی ما نيز

 به خانواده پيوستیم(من هم شدم مقيم خارج از کشور)من با دو گلم اومدم پيش خانواده ام

وشوهرم در ايران که حالا بماند که ايشون نميخاست يا نميتوانست که از خانواده اش دل

بکند و پس ازچند سال به ما ملحق شد.پس از اين همه مکافات من فکر کردم که زندگی

روی خوشش رو به من نشون خاهد دادولی اون (زندگی در دنيا)از من خيره سر تر بود و

آنروی خودش را به من نشون دادو به من نشون داد که تواين بار به اينجا نيومدی  که

روی خوش من رو ببينی بلکه بايد تا اينجا هستی زجربکشی و نا آرام زندگی کنی ؛ اين

شد که بنده از اين دکتر به اون دکتر.......خلاصه ديگه شکل انتظارعوض شدو من همش

منتظر اين بودم که نتيجهء تحقيقات دکتر ها رو بفهمم.که به نوعی جوابم رو گرفتم.

 وحالا منتظر شفای زود زود زود هستم.

در اين ميان با شما فرزندان مهرآشنا شدم که از نديدنتون بسيار غمگين ميشوم و هر روز

در انتظارم که دوباره به شما گفتگويی داشته باشم تا در تنهايی من شريک باشيد.

خدابه اين بانيِ* نيکی ها* تندرستی ومهر روز افزون خود را هديه کند(سعيد حاتمی) 

 با شعری از استاد سخن <احمد شاملو> برای شما.      بدرود

                                                                                          اصرار

                                                                            شكسته و

دلبسته

من هستم

من هستم

من هستم

***

از اين فرياد

تا آن فرياد

سكوتي نشسته است.

 

لب بسته

در دره هاي سكوت

سرگردانم.

 

من ميدانم

من ميدانم

من ميدانم

***

جنبش شاخه ئي از جنگلي خبر مي دهد

و رقص لرزان شمعي ناتوان

از سنگيني پا بر جاي هزاران جار خاموش.

 

در خاموشي نشسته ام

خسته ام

درهم شكسته ام

من دلبسته ام.

/ 0 نظر / 6 بازدید