تـــــا درودی دیــــــــگر........

درود:

ميدونی به يک مرخصی نياز دارم...آخه اينــــــــا همه برای من خيلی زياد بود ...بزار بگم...

من اينجا با توآشنا شدم...ديدنت شد عادتم...خوندن حرفات شد مرحم زخمهای دلم...

در برخی موارد هم نمک روی زخم بازم بود...

به من گفتی اينقدر ساده نباش...ولی من راه خودم را رفتم وخوش باور بودم...

ضربه خوردم...

عاشقم شدی ...

ازت دلگير شدم ...ازم دلگير شدی...

گفتی دوستدارم...گفتم خوب منم دوستدارم...

گفتی بهت دل بستم...خوب منم به تو دل بستم...

تا جايی که از دستم بر ميومد از نظر فکری باهات همدردی کردم...تو هم همدرد من بودی...

پرسيدم ؛ تنهام نمیگزاري؟جواب درست و حسابی ندادی...

دنبالت گشتم... نيافتمت...

اين وسط خودم را هم گم کردم ...راستی من کجايم؟

 استادم به من ميگه تو خيلی وقتت را برای وبلاگ ميگزاری...

دلدارم را گم کردم آخه ...ميدونيد که...

ولی بگم چي؟اينجا هم اونجايی نبود که من را سيراب کنه...

درسته با توی گل آشنا شدم...خيلی چيزها ازت ياد گرفتم...

آموختم که... مردم را زود باورنکنم!!!به همه اعتماد نکنم!!!وب کم را برای همه باز نکنم...نياز نيست که به همه مهر بورزم...آدرس و شماره تلفنم را به هرکسی ندهم...آخه چرا که نه؟چـــــــــــــــــــرا ما بايد از يکديگراينقدر فاصله داشته باشيم؟

 چرا بايدرنگ اشتباهاتمون را؛ اينقدرکم رنگ يا بی رنگ ببنيم؟

نه......

 درس چيزی ديگر بود که روزگار به من داد من دوباره و نا خواسته شدم محصل و روزگار شد

مربی من...برای ياد گيری تا آخر عمر بايد تلاش کرد و هرگز از فرارگيری فرارنکنيم...

خواستم پاسخ اين پرسش را پيدا کنم...ولی چون بسيار احساساتی هستم در پرسش نا پديد شدم...

من پيش توخيلی کم آوردم...نه اينکه بخام شکسته نفسی کنم ...

شما ازنسل امروزي و من نا خود آگاه از نسلی پيشترم .

بله اين واقعيته لخت است...that´s the nakade truth 

ميخواهم خود را بيابم و روحم را بالاتر ببرم

بايد زياد خدا را ببينم در کارهای روزمره  و در برخورد با ديگران ...

خوشحال نشی وفکر نکني که من ديگه نميام ها03.gif

من ميام و ميخونم که دروبلاگت چی مينويسي...

 ولی برای کامنت؛ کمی مراقب تر از قبل هستم    

                        دوســــــتت دارم ای آنکه ناديده عاشقت شدم   

                 

لب خاموش

امشب  به قصه ي دل من گوش مي كني 

 فردا مرا چو قصه  فراموش مي كني

 اين در هميشه در صدف روزگار نيست

 مي گويمت  ولي توكجا گوش مي كني

 دستم  نمي رسد كه در آغوش گيرمت

 اي ماه  با  كه دست در آغوش مي كني

در ساغر تو چيست  كه با جرعه ي نخست

 هشيار و مست  را همه مدهوش مي كني

 مي  جوش مي زند  به دل خم بيا ببين

 يادي اگر ز خون سياووش مي كني

 گر گوش مي كني سخني خوش بگويمت

 بهتر ز گوهري كه تو در گوش مي كني

 جام جهان  ز خون دل عاشقان پر است

 حرمت نگاه دار  اگرش نوش مي كني

سايه چو شمع شعله  در افكنده اي به جمع

زين داستان كه با لب خاموش مي كني

                                                          هوشنگ ابتهاج

۱= متننم را رو به تو...توی نوعی نوشتم

/ 0 نظر / 8 بازدید